برخیز که می رود زمستان بگشای در سرای بوستان
نارنج و بنفشه در طبق نه منقل بگذار در شبستان
وین پرده بگوی تا به یک بار زحمت ببرد به پیش ایوان
برخیز که باد صبح نوروز در باغچه می کند گل افشان
خاموشی بلبلان مشتاق در موسم گل ندارد امکان
آواز دهل نهان نماند در زیر گلیم عشق پنهان
بوی گل بامداد نوروز و آواز خوش هزار دستان
سعدی شیرازی
بهترین ها برای بهترین هاست .... آرزو می کنم همیشه بهترین باشید!
در سالی که گذشت هم اتفاقات خوب بود و هم بد .. کاری ندارم به خوب ها و بدهاش ولی زشت هاش ...
من یک مادرم و خب طبیعیه به خاطر تولد پسرم یا حالا هر دلیل علمی دیگه زودرنج تر حساس تر شده باشم ، مخصوصا وقتی خبر مال بچه های کوچولو باشه ..
اصلا بچه ها اون قدر معصوم و بی دفاع هستند که دل تمام دنیا براشون بسوزه دیگه چه برسه به اون هایی که خودشون یکی دوتا تو خونه داشته باشن
بحث من سر کودک آزاری در سال 90 بود. این که چرا ما والدین این قدر وحشی شدیم که مشکلاتمون رو سر عزیزترین و نحیف ترین موجودات هستی مون (اصلن خود هستی زندگیمون) خالی می کنیم اونم در فاجعه بار ترین شکل ممکن...
گناه اونا چیه ؟ چرا باید تاوان حماقت و جنون ما رو پس بدن ؟ چرا ما خشن شدیم و سنگدل؟ چرا دچار این بی مهری نسبت به عزیزترین هامون شدیم ؟؟؟چرا ؟؟؟؟؟
این روزای آخر سال برای بچه ها دعا می کنم و اون گلایی که پرپر شدن : علی ، باربد، پارسا و...
من یک مادرم ، شاید تویی که این مطلب رو می خونی یک مادر ، پدر ، دایی ، عمو , خاله یا عمه باشی هیچکدوم هم نباشی انسان که هستی : بیا توی لحظه ی سال تحویل کمی به این بچه ها فکر کن
چرا ما اینقدر خشن شدیم ؟
مرگ پارسا بر اثر کودک آزاری برای دیدن عکس ها به اینجا برید.
مرگ باربد بر اثر شکنجه و برای دیدن عکس اینجا سر بزنید.
پینوشت : وقتی داشتم عکس هاشون رو می دیدم بیشتر می سوختم .. طفلک ها با وجود اون همه اثر کبودی و سوختگی و شکنجه باز هم زیبا بودند ... زیبا بودند ...
سلام
حالتون خوبه ! عیدتون مبارک!
جمعه با محمد ایلیا رو گذاشتیم خونه ی بابا این ها تا توی این هوای دو نفره ی تهرون ( که انصافا بعد از این یه هفته بارندگی عجیب دو نفره شده بود) گردش کنیم . بعد از کلی اتوبوس سواری (چقدر به گردش دو نفره می خوره) تصمیم گرفتیم بریم سینما و چون من هنرپیشه های تاتری و البته فیلم های میرکریمی رو دوست دارم رفتیم فیلم " یه حبه قند " .
الا یا ایها اونایی که دنبال یه فیلم ساده ساده ساده ایرانی پر از رنگ و زندگی و عشق و مرگ و جزئیات و جزئیات و جزئیات می گردید تا این فیلم رو از پرده نکشیدند پایین برید سینما. من خودم یک بار که سهله چندین بار هم بشینم و ببینمش بازم ازش سیر نمی شم.
جزئیات این قدر توی این فیلم نمایان و در عین حال در تصاویر و عمل بازیگران حل بود که نه تنها دل تماشاگر رو نمی زد که اون رو با خودشون همراه می کرد و پرواز می داد و لذت این پرواز و شیرینی این همه رنگ و بازی نور و سایه و لهجه و ادا و اطوار و انجام سنت های قدیمی برات یه تجربه ی شیرین می شد. تجریه ای به اندازه ی خود زندگی!!
خواهش می کنم از دستش ندید چون از قدیم می گن شنیدن کی بود مانند دیدن!!! 
سلام
دیدی وقتی غایب میشی و غیبتت طولانی می شه آدما عکس العمل های مختلفی از خودشون بروز می دن بعضی ها سریع به تشویش و اضطراب و هزار تا فکر و خیال دربارت می افتن و نگرانت می شن بعضی ها حوصلشون از این همه انتظار سر می ره و شروع می کنن به غر زدن و عده ای که اعصاب ندارن حتی شروع می کنن به ...
من از این همه ابراز نگرانی هم خوشحالم و هم شرمنده. خوشحال از داشتن دوستان مهربان خودم (که همیشه فکر می کنم محبت داره تو این کشور فراموش می شه) و شرمنده به خاطر این که منه بی معرفت نیومدم یه خبر از خودم اینجا بدم.
ما حالمون خوبه. ایلیا زده بود کامپیوتر باباشو منفجر کرده بود
و برای همین مدتی مثل غارنشین ها از دنیای مجازی عزیز دور بودیم. اما حالا که یارانه ها رو دادن و ما هم که خیلی صرقه جو هستیم و همین طور پول زیاد میاریم ، تونستیم یه رایانه نو تهیه نموده و بیاییم همین جا پیش شما عزیزان.
ایشالا عکسای تازه ی ایلیا رو تو پست جدید می ذارم....
توی این مدت که تلویزیون هم فیلش یاد هندستون کرده بود و صحنه هایی از دو سال پیش رو پخش می کرد مرتب یاد یه چیز می افتادم
ایلیا رو توی تیر ماه فهمیدم که باردار شدم.. و توی عید سال 89 به دنیا اومد .. توی این 9 ماه که کشور ملتهب می شد اون داشت در وجود من رشد می کرد. حساس ترین لحظه های زندگی بچه ام در التهاب و استرس مادرش می گذشت.
دانشگاه ما نزدیک میدون ونک بود و خدا می دونه چند بار توی اون درگیری ها کلاسهامون نصفه و نیمه تعطیل شد و بچه ها توی خیابون بودن. چند بار استادا دست دانشجوهای مرد دانشگاه و گرفتن و اختصاصا بنده (همراه با نی نی البته) رو به اونها سپردن تا صحیح و سالم به خونه برسیم.
چند بار پای اخبار و اینترنت و ... نشستم و برای خودم و خودمون گریه کردم. چند بار خواشتم بیام توی خیابون و هر دفعه به شکلی یک نفر جلومو گرفت و با تشر بهم می گفت به فکر خودت نیستی به فکر اون طفلک باش!!!
به خدا به فکر بودم نه بی فکر! به فکر بچه ام بودم که می خواستم ... ولش کن!
می خواستم بگم ما که بچه ی جنگ و ترس از بمب و موشک مامانامون بودیم این از آب دراومدیم. می خوام ببینم این بچه های دوره ی التهاب و یارانه چی از آب در میان !!!

خدایا به خیز بگذرون و عاقبتمون رو به خیر کن! آمین!


