شده بخواهی شوهرت رو ترک کنی ، بخواهی ازش طلاق بگیری ، تمام کارات رو انجام بدی ... وکیل بگیری ، از مهریت بگذری ، بخواهی بری اون ور آب ، فرم یه دانشگاه خارجی رو پر کنی و تقاضانامت قبول بشه ... بلیط هواپیما بگیری ، ویزا بگیری و خلاصه بخواهی واقعاً اون رو ترک کنی....

برای طلاق برگه آزمایشگاه می خواد و درست لحظه ی آخر توی اون برگه ی لعنتی بفهمی که بارداری ؟!...

وکیلت بگه : چرا ؟ تو که تمام کارهات رو کردی ؟ چرا توی لحظه ی آخر باید این اتفاق بیافته ؟

تو درمونده و پریشون نگاهت رو بدوزی به زمین و فقط بگی : دلم براش سوخت ....

هر کسی یه سکانس از فیلم کنعان  رو دوست داره ؛ اما من از این دیالوگ خوشم اومد و از بلاتکلیفی احساس قهرمان داستان ، از احساس پوچی خواهرش ، از درجا زدن و تغییر نکردن دوستش و از درماندگی شوهرش ....

ولی دلم بیشتر از همه برای مرتضی سوخت....