سلام  حالتون چطوره؟ ماچبه قول قدیمیا دماغتون چاقه؟ چه می کنید با خونه تکونی و خرید شب عید؟چشمک

امسال که توی مدرسه نیستم بیشتر یاد اون موقع ها می کنم . یادش به خیر اگه توی مدرسه بودم الان و این موقع از سال بچه ها  حسابی کار خودشونو بلد شده بودن و دیگه از اجازه های پی در پی و گریه های الکی برای بلد نبودن خبری نبود. با خیال راحت قیچی و چسب و کاغذ و پارچه رو دستشون می دادم و اون ها هم در کمال خلاقیت و اعتماد به نفس کاردستی های خوشگلشونو تحویلم می دادن.

این جوری بود که می فهمیدم گذشت سال و بزرگ شدن بچه ها رو. خیال باطل

پریشب ایلیا مسافت بین آشپزخونه تا تلویزیون (چیزی بین دو تا سه قدم) رو راه رفت . بدون کمک ، بدون این که دستشو بگیریم ، خودش با کمک و تکیه به دیوار بلند شد و به سمت تلویزیون رفت که داشت آگهی پوشک و چند تا بچه کوچولوی شاد رو نشون می داد. و پسر من از سرذوق و با شادی اولین گام های خودشو جلوی چشم مامان و باباش برداشت. خدا رو شکر که توی این مرحله ی مهم محمد هم حضور داشت تا بهترین خاطره ی مشترک خانوادگی مون باشه. از هیجان هردومون که روی مبل نشسته بودیم بلند شدیم و برای قهرمانمون دست زدیم و ایلیا که لبه ی میز تلویزیون رو دو دستی چسبیده بود و خستگی در می کرد با شادی و پیروزمندانه می خندید.

این اولین قدم اون بود برای این که بهمون بگه من دارم کم کم از حالت نیاز مطلق بیرون میام. دارم استقلال پیدا می کنم . دیگه توی راه رفتن نیازی به شما ندارم. حالا آزادم که هرجا خواستم برم و دنیا رو از زاویه ی بالاتری ببینم. افق دیدم بزرگتر شده و من هم روی دوپای خودم ایستادم.

ایلیای من

البته این اولین پیامش نبود. چند شب پیش هم که موقع خوابش بود و شیشه های شیر و آبش رو کنار رختخوابش گذاشته بودم رفتم آشپزخونه تا پستونکش رو بشورم و وقتی برگشتم دیدم آقا کوچولو سرشو روی متکا گذاشته و داره از شیشه آب می نوشه. تا چند روز بعد اینقدر پیشرفت کرد که حالا می تونه در حالت های نشسته و ایستاده هم شیشه به دست بگیره و آب و شیر بنوشه.

نمی دونم باید خوشحال باشم برای این که کودکم داره استقلال خودشو به دست میاره یا این که نگران از این که با کم شدن این حس نیاز او هم ازم دور بشه.. نکنه دیگه صبح ها نیاد پیشم و دستشو دور گردنم حلقه کنه تا بیدار شم!! نکنه دیگه موقعی که تشنه اش باشه نیاد آشپزخونه و پاهای منو توی بغلش بگیره!! حالا دیگه قدش به کشوی اسباب بازیهاش می رسه و نیازی نداره تا من بهش اسباب بازی هاشو بدم. ....

چه احساس قدرتی می کردم از این که یک نفر اینقدر محتاج من بود.. و حالا از این که داره نیازهاشو خودش برآورده می کنه  ناراحت نیستم...

برای او خوشحالم خیلی خوشحال....

موفق باشی میوه ی دلم قلب