سلام اول بگم ببخشید که خیلی وقته نیومدم و دوم این که در ادامه خواهید خواند چرا نیومدم...

ایلیا از فروردین ماه امسال هفته به هفته تب می کرد و اون هم تب های درجه بالا و من نمی دونستم علتش چیه. هفته به هفته هم مرتب دکتر می رفتیم و توی شکم بیچارش استامینافون نبود که خالی می کردیم. بدون این که علت تب ها رو بدونیم. مامان فکر می کرد شاید چون داره دندون (دندون های آسیا) درمیاره تب می کنه.

یه بعد از ظهر که من ایلیا رو از صبح خونه ی مامان اینا گذاشته بودم تا برم دنبال کارهای اداریم ؛ خسته برگشتم و کنار مامان که ایلیا رو روی پاهاش می خوابوند دراز کشیدم که با صدای ناله مانند " یا علی و یا زهرا " ی مامان مو به تنم سیخ شد و از جام پریدم ... مامان دستای ایلیا توی دستش بود و من با وحشت تمام به تن پسر کوچیکم که داشت به طور غیرطبیعی می لرزید نگاه کردم .. دیگه حال خودمو نفهمیدم سریع بلند شدم و مانتوم که همون بغل دستم روی زمین انداخته بودم رو برداشتم و شال رو روی سرم انداختم و دکمه های مانتوم رو نبسته به طرف ایلیا پریدم و اونو که حالا لبهاش به طرف چپ بدنش کچ شده بود و مردمک چشمش بالا رفته بود و سفیدی چشم فقط معلوم بود رو از بغل مامان قاپیدم. تن پسرم توی دستای یخ کرده ی من همچنان غیرطبیعی می لرزید و من که خودم هم دچار شک شده بودم مدام برادرم رو صدا می کردم که باهم ایلیا رو ببریم درمانگاه.

شکر خدا یه درمانگاه شبانه روزی مجهز درست روبروی منزل پدرم هست که هروقت کارمون به دکتر بکشه به ثانیه نکشیده اونجاییم. مجتبی (برادرم) دنبال من از پله های آپارتمان پایین اومد و ایلیا رو از دستم گرفت و به سرعت برق پریدیم وسط خیابون و جلوی ماشین ها رو گرفتیم و از خیابون رد شدیم . به درمانگاه که رسیدیم مجتبی در حالی که می دوید ایلیا رو روی دستش به رسیپشن نشون داد و من پشت سرش داد زدم اورژانس!!!!!

در اتاق دکتر رو بدون در زدن و اجازه باز کردیم و ایلیای لرزون ، با اون چشم های همچنان سفید شده و دهان کج که گردنش هم به سمت چپ تیک پیدا کرده بود رو روی تخت خوابوندیم . دکتر فورا منو به بهانه گرفتن دارو از داروخونه بیرون کرد و حلقه ی دکتر و پرستارها و متخصص اطفال که پیجش کرده بودن دور پسرکوچولومو گرفت...

شکر خدا زود با یه امپول مسکن و شیاف استامینافون ایلیا به حالت طبیعی برگشت ولی این تازه اول ماجرا بود .......

بقیه اش رو بعدا می نویسم ...