ادامه از قبلی .....

وقتی اوضاع آروم تر شد به خودم اومدم و دیدم بابا و مامان هم رسیدن درمانگاه . دکتر منو یه گوشه کشید و گفت خانم ما همه کاری که می تونستیم رو انجام دادیم ولی پسرتون نباید اینجا بمونه باید ببرید یک بیمارستان ، نزدیک ترین بیمارستان اطفال هم که مرکز تخصصی کودکان توی خیابون دکتر قریب هست. مجتبی رفت ماشین رو بیاره دم درمانگاه و منم یه رضایتنامه برای درمانگاه نوشتم که با مسئولیت خودم بچمو می برم چون می خواستن ایلیا رو با آمبولانس بفرستن.

توی راه با محمد تماس گرفتم و قضیه رو تعریف کردم. محمد گفت ببریم بیمارستان خصوصی اما دیگه ما به در بیمارستان رسیده بودیم و مامان با ایلیا داخل شده بود. توکل کردم به خدا و رفتیم قسمت اورژانس. اونجا گفتن که چون ایلیا صبح هم تهوع داشته باید برای پیدا کردن دلیل تشنج مایع نخاعشو آزمایش کنند. منم گفتم صبر کنند تا پدرش بیاد و من چنین اجازه ای نمی تونم بدم. محمد که اومد و رضایت داد اول دلهره بود . ما رو از اتاق بیرون کردن و یه دکتر و یه پرستار و ایلیا توی اتاق بودن و صدای جیغ های ممتد جگرگوشه ام که همین جوری هم پاهامو سست می کرد. از طرفی خواهرشوهرم که پرستار بود زنگ زد به ما گفت که این بیمارستان توسط متخصصین درمان نمی شه و دانشجوهای پزشکی هستند که اونجا کار می کنند. دست و پام لرزید. پیش خودم فکر کردم نکنه اینا سوزن رو درست نزنن ، نکنه ایلیا موقعی که سوزن به کمرشه یه تکون بخوره و یه عمر پشیمونی !!! توی این فکرها  بودم که چشم هام پر اشک شد ضعف تمام بدنم رو گرفت و خودمو توی بغل محمد انداختم و شروع به هق هق گریه کردم. تمام مادرهایی که اون دور و بر بودن بچه های مریض خودشونو فراموش کرده بودن و داشتن برای ایلیا کوچولوی من دعا می کردن.

پرستار که صدامون زد با عجله رفتم ایلیا رو در پاغوش گرفتم و در حالی که سرم بهش وصل بود با کمک محمد به قسمت بستری اورژانس بردیم و روی تخت خوابوندیم. به دکتر متخصص خود ایلیا تماس گرفتم که اگه می تونه بیاد و یه سری بهش بزنه که اونم گفت نمی تونه ولی از بیمارستان کلی برام تعریف کرد و گفت که تمام تجهیزات پزشکی اطفال کشور توی همین بیمارستانه و دلمو قرص کرد که جای خوبی پسرمو آوردم و اینجا حتی از بیمارستان های خصوصی هم بهتر هست. دروغ یا راست خودمو با حرفای دکتر گول زدم که از بیمارستان خوشم بیاد و بتونم اونجا رو تحمل کنم.

نتیجه ی آزمایشات 5 ساعت بعد معلوم شد. یعنی ساعت 10 شب. دکتر اومد کنار تخت ایستاد و در حالی که پرستارها داشتن دما و فشار بچمو چک می کردن گفت که پسرم مننژیت حاصل از واکسن یک سالگی (MMR) شده و خوشبختانه این مننژیت ویروسی هست و باکتریایی نیست که عوارض وحشتناک داشته باشه. ولی باید یک هفته تا 10 روز توی بیمارستان تحت مراقبت باشه.

یک هفته خیلی وحشتناک رو توی بیمارستان (بخش عفونی) بودیم . چون بخشی که ایلیا توش بود رو داشتن رنگ می کردن ؛ به ناچار تمام اتاق های باقیمانده رو از تخت مریض پر کرده بودن. یعنی 4 تخت توی یه اتاق. تخت های کوچولوی یک و نیم متری که فقط به درد بچه ها می خورد. چون اتاق هم با تخت پر شده بود جایی برای صندلی های تخت شو همراه نبود و مامان ها هم مجبور بودن کنار بچه هاشون توی همون یک و نیم متر تخت بخوابند. من هم به دلیل بالا بودن دمای بدن ایلیا مرتب و هر ساعت اونو چک می کردم تا اگه دمای بدنش بالا اومد حتما به پرستار گزارش بدم و ازش دارو بگیرم. بدترین مسئله برای مادرها موقع خون گرفتن از بچه ها (بچه ها که می گم اکثرا نوزاد بودن تا سن 5 سال ، بالاتر از این سن توی اون بخش بچه ای نبود) و یا عوض کردن سرمشون بود چون بچه ها رو توی یه اتاق مخصوص می بردن و مارو بیرون می کردن و دو تا پرستار حدود یک ربع ساعت با بچه ور می رفتن تا رگ دست یا پاشو پیدا کنن. یه دفعه که توی یک روز دو تا یه ربع ایلیا رو به اتاق بردن تا رگشو پیدا کنند آخرش هم نشد . منم بچمو بغل گرفتم و گفتم نمی خواد اصلا ... اونو آروم کردم و خوابوندم و صبر کردم تا اون شیفت تموم بشه و پرستارهای شیفت بعدی خیلی راحت رگ بچمو پیدا کردن.

بعد از یک هفته بی خوابی و استرس در حالی که خودم هم وضع مزاجی ام به هم ریخته بود و شب قبلش زیر سرم رفته بودم( دکتر می گفت عفونت گوارشی گرفتم) برگه ترخیص رو از متخصصش (خودش می گفت ما فوق تخصص عفونی اطفال داریم ) گرفتیم و با سلام و صلوات ایلیا رو آوردیم خونه.

حالا اگه دمای بدن ایلیا نیم درجه هم بالا بره دست و پام می لرزه و شروع می کنم به دادن استامینافون و دیازپام طبق همون فرمولی که دکترش براش تجویز کرده تا یه وقت کار بچه ام به بیمارستان و دکتر و تشنج کشیده نشه....

خدا ازش دور کنه و همیشه سالم نگهش داره... هم اونو و هم دلبند های عزیز خونه های دیگه رو ...

آمین یا رب العالمین !

راستی برای آشنایی با مننژیت ویروسی میتونید به اینجا  سر بزنید.