توی این مدت که تلویزیون هم فیلش یاد هندستون کرده بود  و صحنه هایی از دو سال پیش رو پخش می کرد مرتب یاد یه چیز می افتادم

ایلیا رو توی تیر ماه فهمیدم که باردار شدم.. و توی عید سال 89 به دنیا اومد .. توی این 9 ماه که کشور ملتهب می شد اون داشت در وجود من رشد می کرد. حساس ترین لحظه های زندگی بچه ام در التهاب و استرس مادرش می گذشت.

دانشگاه ما نزدیک میدون ونک بود و خدا می دونه چند بار توی اون درگیری ها کلاسهامون نصفه و نیمه تعطیل شد و بچه ها توی خیابون بودن. چند بار استادا دست دانشجوهای مرد دانشگاه و گرفتن و اختصاصا بنده (همراه با نی نی البته) رو به اونها سپردن تا صحیح و سالم به خونه برسیم.

چند بار پای  اخبار و اینترنت و ... نشستم و برای خودم و خودمون گریه کردم. چند بار خواشتم بیام توی خیابون و هر دفعه به شکلی یک نفر جلومو گرفت و با تشر بهم می گفت به فکر خودت نیستی به فکر اون طفلک باش!!!

به خدا به فکر بودم نه بی فکر! به فکر بچه ام بودم که می خواستم ... ولش کن!

می خواستم بگم ما که بچه ی جنگ و ترس از بمب و موشک مامانامون بودیم این از آب دراومدیم. می خوام ببینم این بچه های دوره ی التهاب و یارانه چی از آب در میان !!!

خدایا به خیز بگذرون و عاقبتمون رو به خیر کن! آمین!