از امشب محمد شیفت ٣ می شه یعنی ساعت ١٠ شب میره و ٨ صبح میاد . ایام بی شوهری  تموم می شه و بعد یک زلزله ی ١٠ ریشتری زندگی آرومی رو که داشتم تکون می ده ! چرا می گم زلزله : چون محمد واقعا مثل اوباما یک شعار بیشتر نداره (تغییر) !

وقتی محمد می رسه خونه ساعت ٨ صبح شده و چون شب قبلش ساعت ١٠ شب رفته ، من برای فرار از اون حس ترس (زنانه ی) تنهایی و تاریکی مجبورم خودم رو با دیدن فیلم ،خوندن کتاب ، وبلاگ گردی و اینترنت بازی ( از سن چت کردنم گذشته دیگه خواهر) یا همین وبلاگ نویسی سرگرم کنم و البته این کارا هرچقدر هم که کم وقت من رو تلف کنن باز نزدیک ساعت ٣یا ۴ صبح خوابم می بره. خوب حساب کنید من با یه حالی باید بلند شم و برای قهرمان فاتحم که به قلعه ی خودش رسیده بساط یک پیشواز عالی رو ترتیب بدم. امان از اون روزی که خواب بمونم.  نگران 

من باید قبل از رسیدن محمد بیدار باشم و بساط صبحونه رو مهیا کنم و آماده ، اون ها رو بچینم اونم درست رأس ٨ صبح که تا آقا رسیدن خونه مشغول نوش جان نمودن صبحانشون بشن. حالا در نظر بگیرید که من اون روز شیفت مدرسه خودم صبح باشه و مجبور باشم ساعت ٧:١۵ بیام از خونه بیرون : باز باید بساط صبحونه برای ٨ چیده شده باشه !!! ابرو

خوب از اون جایی که آقای خونه ی ما یک غذا رو توی دو وعده نمی خورن (این نتیجه ی لوس کردن های مامان شوشوجان در ایام طفولیت و جوانی آقامحمدخان است) پس من مجبورم نهار یک نوع غذا آماده کنم و با مخلفات هنگام ظهر بچینم و برای شام هم یک غذای دیگه آماده کنم و بچینم . در نظر داشته باشید که باید این رو هم برنامه ریزی کنم که گوشت قرمز یا مرغ یا ماهی رو با یک ترتیب خاص در میان وعده های غذایی جای بدم. خوب من ظهر مثل مرغ سرکنده می رسم خونه و بال بال زنون (اگه شانس داشته باشم و شب قبل غذای ظهر رو درست کرده باشم) غذا رو گرم می کنم در غیر این صورت باید یه چیزی بار بذارم. تا میام نفس تازه کنم عصر شده و باید برم و داخل مطبخ که برای شام یه غذایی بپزم.

اگه محمد هوس کنه که بریم بیرون خوب با خوشحالی می پذیرم چون یه منفعت گنده داره : از پختن یه وعده غذایی ( که معمولا شام می شه) آزاد می شمنیشخند. ولی هوس های آقای ما معمولا بی درد سر نیست چون اگه قرار باشه بیرون غذا بخوریم ترجیح می ده بریم رستوران چینی یا ژاپنی یا ایتالیایی یا هندی یا مکزیکی یا ... که هیچ کدوم به ذائقه ی من نیست و من بدبخت باید بشینم و به غذاها نگاه کنم و جای غذا حرص بخورم که خدایا الان چقده از پول های نازنین ما داره دور ریخته می شه.(با غذا نخوردن من البته چون محمد مشغول بخور بخوره) یا این که اگه روز تعطیل باشه هوس می کنه بریم کوه البته نه از این اماکن گردشگری بلکه با تجهیزات لازم( که کوله ی من فکر کنم بعد از پر کردن وسایل ، یه ١٠ کیلویی می شه ) و به صورت کاملا حرفه ای. مثلا جمعه روز تعطیلی و استراحته ! کی می گه؟ من که باید یه هفته استراحت کنم تا دردهای ناشی از خستگی درکردن های جمعه ام دربیاد !

شوشوی ما اهل مسافرت هم هست اگه بشه حتی برای یک روز هم باید ماهی یا دو ماهی یه بار یه جایی بریم. فرق نمی کنه کجا فقط باید بارو بندیل ببندیم و بریم. خوب بار سفر بستن و باز کردن هم باز میافته گردن من بینوا از جمع و جورش تا بشور بشور کردناش.

خوب از اون جایی که محمد تمام روز خونست پس نمی تونم مثل ایام بی شوهری هر جایی برم باید با آقا جان برم خونه مامان جانم یا مامان جانش یا هر جانم و جانش که ایشون بگن و یا همراهم بیان. وقتی هم تو خونه هستیم که تلویزیون تعطیل ، ماهواره تعطیل ، اینترنت تعطیل ، کتاب نیمه تعطیل ، عوضش تمام چشم و گوش و حواسم باید با ایشون باشه ! خوب ناسلامتی مرد خونه ای گفتن زن خونه ای گفتن. اگه بخوایم فیلم هم ببینیم که قبلا تعریف کردم چه نوستالژی از آب درمیاد.

ولی عوضش این بپر بپر کردن ها و بال بال زدن ها و جنب و جوش ها می ارزه به اون آرامش و سکوتی که داشتم چون محمد پیشمه . اگه بشه موقع عصرها که خوابش می بره تا برای شب انرژی ذخیره کنه (محمد عادت نداره صبح ها یا موقع ظهر بخوابه) منم میرم کنارش دستم و توی دستاش می ذارم و پیشش دراز می کشم ، اگه همون لحظه یه نموره بیدار شه دستاش و باز می کنه و منو میگیره تو بغلش تا باهم بخوابیم. و این شیرین ترین و لذت بخش ترین و .... ترین لحظات عمرمه ! چشمک