این چند وقته اتفاقات زیادی برام افتاده که همش خوب نبوده!

اول این که محمد به خاطر یه بچه بازی و یه ترس الکی رفت و از کارخونشون استعفا داد.

قضیه از این قراره که مدتی می شه محمد رو گذاشتن بالا سر چند تا کارگر از زیر کار دررو که یا اون ها رو سر به راه کنه و وجدان کاریشون رو بیدار کنه یا اگه این کاره نشدن به کارگزینی معرفی کنه که کارخونه عذرشون رو بخواد. شوهر ساده ی منم با یکیشون دچار مشکل می شه و ناچار معرفیش می کنه ! طرف هم نه می ذاره و نه بر می داره جلوی یه قشون کارگر محمد رو تهدید به مرگ و کشتن می کنه. از اون روز هم محمد میاد و بست خونه می شینه.نگران

بهش می گم آخه آدم عاقل این مملکت مگه هرکی هرکیه که یکی بیاد تهدیدت کنه و بعد هم بکشتت و هیچی! بالاخره نیروی محترم انتظامی رو برای این کارها گذاشتن. اونم پاشو کرده بود توی یه کفش که نه تو خبر نداری و محل کارخونه ی ما وسط بیابونه و خارج شهره و اگه طرف بیرون کارخونه یقمو بگیره چی؟ !!! استرس

بعد هم رفت و خودش رو بیکار کرد.....ناراحت

مملکت رو می بینی : اونی که وجدان کاری داره بیکار شده و اون یکی با کمال پررویی و با چند تا تهدید داره راست راست توی کارخونه راه می ره و به ریش امثال شوهر من می خنده!!!گریه

حالا با این گرونی و بیکار چه خاکی باید به سر بریزیم !!!!!!کلافه یه وقتایی می شینم فکر می کنم چرا اصلا شوهر کردم؟؟؟؟؟ابرو