دلم لرزید درست مثل زمین زیر پایت ...

دستم هنگام تایپ این کلمه ها لرزید درست مثل صدایت هنگام خواندن اعضای خانواده ات زیر آوار ...

تمام افکارم ویران شد وقتی ویرانه های خانه ات را دیدم ...

بغض در گلویم نشست هنگامی که دیدم روی زمین کنار خرابه های خانه ات نشسته ای ..

اشکم فرو ریخت مثل سقف خانه ات که به یکباره بر سرت آوار شد  ...

کلمه هایم آوار شد کنار تلی از خاک که روزی خانه می خواندی اش ...

چه می توانم بکنم برایت ؟

برای دلت .. دست های خالی ات .. چشم های پرسشگر و ماتت .. لباس های خاکی ات .. صدایی که دیگر بلند نمی شود مگر به ناله ! 

مرا ببخش که در خانه ام نشسته ام کودکم را در آغوش گرفته ام و حال تو را آن طور که باید نمی فهمم ! به آغوش خالی از کودکت ! به دست های تاول زده ات که به دنبال جگرگوشه ات آوارها را کنار می زده!

مرا ببخش که کنار پدر و مادرم نشسته ام و حال تو را نمی فهمم که چطور کنار مزار خانواده ات زانو زده ای و منتظر تکه نانی هستی که دست پدر دیگر نمی تواند برایت بیاورد..

نمی توانم بگویم گریه نکن ! بغضت را نخور ! گرسنه نباش ! تشنه نشو ! دلتنگ نشو ! حتی نمی توانم بیایم تا دست هایت را بگیرم و بگویم صبر داشته باش !

صبر و زمان همه چیز را حل می کند !

مثل رودبار ..

مثل بم .. 

مثل شهر ویران شده ی تو ..