دچار یه نوع رخوت شدم...

توی این حال و هوایی که گاه به گاه دو نفره می شه و نم بارون خیابون رو خیس می کنه و درخت های توی کوچه ها رو بیدار ... من گوشه ی اتاق می شینم و مثل بارون می بارم . دلم به حال پسرکم می سوزه که پاسوز مامانی مثل منه! مادری که حوصله ی خودش رو هم نداره هیچ ... با چشم نازک کردن به یه بچه ی سه ساله زهر کارای باباشو سر طفل معصومش در میاره .

دارم دور خودم دیوار می کشم : سیاه و بدون پنجره! تاریک تاریک! هر روز توی این چاهی که دورم می سازم بیشتر و عمیق تر فرو می رم. صدای ایلیا هم بیرونم نمیاره! طفلکم از بس غصه خورده و گریه کرده خندیدن از یادش داره می ره! 

فقط گاهی .. خونه ی مامانم می شه براش شهربازی و خانه ی آرزوها . تمام شادی هاش اونجاست خونه ی خودمون که از خرابه ی شام بدتر شده! 

خدایا کلبه ی احزان کی شود روزی گلستان؟؟؟؟؟؟؟؟؟