دیشب خونه ی خودمون بودم دور از پسرم ! دیشب دیروقت از دانشگاه برمی گشتم و امروز صبح زود باید می رفتم دوباره دانشگاه! 

توی خونه تنها بودم

نپرسید محمد کجاست و چی شد و ...؟ قضیه های مفصل توی زندگی هر کسی هست که یا نمی تونه بگه یا نمی شه! برای من ، نمی شه که بتونم بگم.

تنهای تنها و دوباره تا نیمه های شب گریه و گریه ! ساعت 12 بود که صدای قطره ها و چکه های آب رو روی سقف ایرانت حیاط خلوت شنیدم. چون پرده های اتاق رو کشیده بودم فکر می کردم بارونه و با همین فکر و لالایی قطره ها خوابم برد.

صبح که بیدار شدم دیدن باریدن برف توی حیاط و روی شاخه های لخت درخت توت شادم کرد. توی کلاس دانشگاه رو به پنجره نشستم و به این رقص بی صدا ، نگاه می کردم. گاهی دست زیر چونه می بردم و فقط نگاه می کردم و گاهی (توی آنتراکت های بین کلاس) می رفتم دم تراس ! 

برف روزای آخر زمستون اگه خیلی ها رو که از خونه تکونی عید خستگی در می کردن آزرده کرد اما برای من یه شادی آروم بود. آرزوم بود کلاس ها تعطیل بشه برم خونه ی بابا این ها و ایلیا رو بغل کنم و ببرمش برف بازی. با بچه ام یه دل سیر برف بازی کنیم و همدیگرو سفید و یخی و خیس کنیم. 

خدا رو شکر آفتاب غروب نکرده رسیدم خونه و (چون دم غروب جای دوری نمی شه برد!) بردمش پشت بوم و برف بازی! 

خدایا این حال خوش رو برام زیاد نبین و بیشترش کن لطفا!