چند  وقته تبدیل به مهاجران شدیم. یعنی سه روز اول هفته رو خونه ی خودمونیم  و سه روز آخر هفته رو خونه ی بابااین ها ( یا به قول ایلیا خونه ی مامان جون!) 

روز و احوالم مثل گذشته تغییری نکرده ! مثل یه گربه روزای سه شنبه صبح ایلیا رو به دندون می گیریم (این اصطلاحه ! وگرنه تصورش رو بکنید من پشت گردن ایلیا رو گاز بگیرم و توی خیابون راه برم!!!!) و با بار و بندیل سه روزه راهی خونه ی مامان اینا میشیم. پنجشنبه هم خسته از دانشگاه ساعت 7 می رسم و اگه دایی کوچیکه ما رو با ماشین ببره خونمون که دستش درد نکنه وگرنه مجبوریم با همون بار و بندیل سوار مترو بشیم و برگردیم خونه! 

محمد هم همچنان بی خبر از ما و ما بی خبر از اون! سر بسته می گم سر بیکاریش دعوامون شد و اون هم خونه رو ترک کرد! حالا اگه گاهی برای 30 ثانیه زنگ می زنه مستقیما با ایلیا صحبت می کنه! قربونتون برم حرف از مخارج نزنید که خبرش نمیاد چه برسه به پولش ! خدا سالم نگه داره بابامو ! اگه اون نبود که ما .... 

این هفته، آخرین روزای دانشگاه توی سال 1391 هستش و تعطیلی می ره تا 21 فروردین سال 1392 ! 

غصه ی امسال عید گرفته منو چی به فامیل بگم! بگم نیایید خونمون ! داریم می ریم مسافرت! بگم محمد قهره! نیست پسته بخره برامون! برم خونه ی مامان این ها سال تحویل! توی خونه ای بمونم که محمد نصف وسایلشو به خاطر بی پولیمون فروخته و ما حتی تلویزیون نداریم سال رو باهاش تحویل کنیم!؟

چی کار کنم ؟ خونه رو با عشق و شور و شوق ایلیا تمیز کردیم تا به قول پسرکم وقتی عمونوروز اومد بهمون شکلات عیدی بده! خونه ی تمیز بدون احساس ! آدم خفه می شه اگه سال تحویل بدون سرو صدا بگذرونه! 

خدایا ... از حالا می خونم ... حول حالنا الی احسن الحال!!!!!