وااااااااااااااااااااای

 

دور از اونم ولی دلم هواشو می کنه انگار که پیشش نشستم. آره! انگار که کنار ضریحش هستم دست انداختم لابلای میله ها و محکم چسبیدم به اون ! چشمامو که می بندم دوست دارم این صحنه رو حتما ببینم یا این که ببینم توی حیاط ایستادم روبروی ایوون طلا و دارم به گنبد و گلدسته ی طلاییش نگاه می کنم اونوقت دلم مثل یه دسته کبوتر (از همون کبوتر های تپل و سفید حرمش) پر می کشه می ره بالا دور گنبدش می چرخه و می چرخه انگار این طواف بیشتر از هفت دوره  ! انگار این طواف بیشتر از هفتاد دوره !!  

کی می دونه الان اون جا چه شکلی شده ؟ یعنی با اون همه چراغ های رنگی که از گلدسته هاش آویزونه ، با اون همه پرچم های کوچیک رنگ و وارنگ که دور تا دور صحن هاش رو با اون ها پر کردن ، با صدای نقاره خونش ..... این یکی رو دوست دارم هزار بار بنویسم. من به عشق این صدای قشنگ چه شب هایی که موندم تا نماز صبح ، چه بعدازظهرهایی که دویدم تا وقت غروب اون جا باشم .... اون جا باشم و گوشامو تیز کنم ، چشم هامو ببندم ، سرم رو بگیرم بالا و به نقاره خونه خیره شم و با تمام وجود به صدای کرناها و طبل ها گوش بدم. بعد تمام تنم بلرزه و از سرخوشی ندونم چی کار کنم. من دیوونه ی صدای نقاره خونه امام رضام ....

نمی دونم چرا تا پام رو وارد صحن ها می ذارم و داخل رواق ها و حرم می شم عاشق بوی عطرش می شم. عاشق عطری که توی هواش پیچیده ، عاشق آدم هایی که دوروبرم می چرخند ، عاشق نجواهایی که کنار گوشم زمزمه می کنند ، عاشق اشک هایی که از گوشه چشم ها می لغزند ، عاشق شونه هایی که وقت گریه کردن می لرزند ، عاشق چادرهای سیاه یا گل گلی که روی صورت های خسته و درمونده و حاجتمند کشیده شده تا پریشونی و خجالتشون رو پنهون کنه ، خلاصه بگم عاشق اون همه احترام ... اون همه ارادت ... اون همه احتیاج .... اون همه عشقم !

امام رضا (ع) جون دوستت دارم ! نمی دونم اگر ما ایرانی ها از بین اون همه معصوم تو رو هم نداشتیم باید چی کار می کردیم؟ کجا می رفتیم ؟ دامن کیو می گرفتیم ؟ کی برامون می شد امام غریب ؟ یا کیو باید صدا می کردیم ضامن آهو ؟

یادم میاد همیشه منو با دل شکسته می فرستادی ... یا اصلا راهم نمی دادی ! من با دل شکسته می نشستم توی یکی از رواق ها و از دستت گله می کردم ، یادته  یکی از آخرین سفرهام که نیومده برگردوندیم ( توی راه رسیدن به مشهد نزدیک ایستگاه سمنان خبر فوت پدربزرگم باعث شد از همون ایستگاه سمنان برگردیم تهران چون مامانم هم همراه من و محمد بود ) بعد از اون باهات قهر کردم . اما تو حسابی مهربون بودی چه سفر خوبی بود آخرین سفر( اولین زیارت که با محمد اومدیم پابوست) . اصلا نفهمیدیم چطوری بلیط گیر آوردیم .... آره آخه تو دعوتمون کرده بودی! چه حال خوبی بود! توی حرم ، توی حیاط ، توی رواق مثل بچه ها که تازه یه جا رو کشف کرده باشن چقدر این ور و اون ور رفتم. مرسی ! خیلی خوب بود !

میشه بازم دعوتم کنی ؟! ... سوال