بعد از دو سال اومدم تا خونه ی وبلاگم رو بتکونم .. آدرس سایت رو که تایپ می کردم ذهنم درگیر نام کاربری و رمز عبور بود . به یاد آوردن شب ها و روزهایی که پای کامپیوتر می نشستم و یادداشت می نوشتم . یادداشت هایی از میان اشک ها ، خنده ها ، خاطره ها ... 

و بعد منتظر کامنت ها می شدم . اصلا آدمی زاد به انتظار زندگی میکنه. برای هرچیزی انتظار می کشیم. تحمل می کنیم و منتظر می مونیم.

منتظرمی مونیم تا یه پیام تصمیم ما رو تایید یا رد کنه. یه جمله مرحمی باشه برای بغضی که روی صفحه باریدیم یا لبخندی باشه برای شیطنتی که کودکانه و بیخیال انجامش دادیم. 

همین پیام ها ما رو به زندگی امیدوار می کنه .. اصلن همین پیام ها معنی خود زندگیه. نشستیم توی خونه و فکر میکنیم زندگی ما همینیه که اطراف خودمون جریان داره بعد با یک کلیک ساده وارد دنیای یک نفر دیگه می شیم. می نشینیم پای صحبت های دلش. اینجا همه ما خودمون هستیم. من واقعیمونو دیگه پشت لباس هامون و آرایش صورتمون پنهان نمی کنیم.حرف هامونو قبل از این که بزنیم نمی جویم تا مبادا اطرافمون باخبر بشن که زندگی واقعیمون چه شکلیه...

اینجا به خیال این که کسی ما رو نمیشناسه همه حرفامون رو از صمیم دل می زنیم. باهم اشک می ریزیم. باهم می خندیم. خودمون هستیم  ؛ خود خودمون ... اینجا دقیقا جاییه که ما همدیگه رو خوب خوب می شناسیم. 

هر مطلب جدید .. یه مطلب کهنه و قدیمیه که توی دلمون انبار کرده بودیمش. الان جدیده ولی قبلا یه بار سنگین بوده که حالا گذاشتیمش برای نمایش... 

بعد از باز شدن سایت ، خوندن مطالب قدیمی و کامنت های پر از مهرتون حالم رو عوض کرد ....

تصمیم گرفته بودم ننویسم . تصمیم گرفته بودم بیام و همین صفحه ی خصوصی زندگیم ، همین اصلی ترین گوشه ای که می تونم حرف دل خودم رو بی واسطه و بدون پنهان کاری بزنم ؛ ببندم. اما ... اگه زندگی تصمیم گرفته دلسردم کنه من جرات انجام رو بهش نمی دم. من نمی خوام سرد بمونم . می خوام بازم بنویسم. انگشتای دستم روی کیبرد برقصن و ذهنم دوباره پر از کلمه بشه. چشم هام به صفحه ی سفید قفل بشه و بنویسم و بنویسم و بنویسم...

و بعد منتظر بشینم .. اصلا زندگی به انتظار همیشه جریان داره ...