یک پایان تلخ بهتر از تلخی بی پایانه 

همیشه نمی تونستم حضمش کنم چرا؟ پیش خودم فکر می کردم جدایی ؟ .. من و محمد !!

تا این که سرمای زمستان پارسال سردی زندگی ما رو پررنگ تر کرد. کارهای من برای محمد غیرقابل تحمل شده بود و کارهای محمد برای من ..  شده بودیم دو تا همخونه که نقطه ی مشترکمون ایلیا بود. ایلیایی که سردی نگاه ما براش عجیب بود. دلگیر بودیم از هم ، از زندگی ، از دنیا .. 

تصمیم گرفتیم ولی طول کشید تا اجرا کنیم . تیر ماه بود که دیگه آستانه ی تحملمون به سر رسید و آژیرخطر به صدا دراومد  و رفتیم برای طلاق توافقی.

پله های خاکستری دادگاه را باهم پایین و بالا کردیم و این آخرین باهم ما بود. آخرین باری که با هم تفاهم داشتیم. آخرین باری که قلبا دو نفری یک هدف رو می خواستیم. مهر تایید دادگاه و انتخاب محضر و ... 

12 مرداد ماه رسما از ما به من رسیدیم . وقتی از پله های محضر پایین می رفتیم و توی خیابون موقع خداحافظی ، محمد نمیدونست دستم رو می تونه بگیره یا نه .. 

حالا این مکمل واقعا تنها شده ... می خوام زندگیم رو کامل کنم . دوباره رنگ بزنم و از اول شروع کنم .. بشم یک تنهای کامل 

اولین قدم هام شروع شده ، اولین روزهایی مادری که باید به تنهایی پسرش رو بزرگ کنه و قوی باشه تا پسرش هم قدرتمند بار بیاد ... 

ای خدای تنها ، تنهایی بنده هاتو دریاب !!