امشب خونه بابا این ها موندیم

ایلیا با اصرار زیاد خواست تا توی ایوان بخوابه و به قول خودش زیر آسمون ستاره ها رو تماشا کنه 

رختخوابشو پهن کردم و کنارش دراز کشیدم . دستان کوچولوش رو دور گردنم حلقه کرد و منم درگوشش آرام آرام نجوا کردم ... پلک هاش سنگین شد و خوابش برد. به تکه ای از آسمون که از توی تراس معلوم بود نگاه کردم.

ستاره های کمرنگی که پشت ابرهای تکه پاره قایم باشک بازی می کردند منو برد به 5 سال پیش ... ایلیای چند ماهه و من و محمد و خونه ی حاجی مامان.

اون موقع من و محمد طبقه ی سوم خونه ی مادربزرگم زندگی می کردیم و کولر هم خراب بود. پول برای خرید کولر جدید نداشتیم و به ناچار روی پشت بام می خوابیدیم. 

توی شهریور ماه تازه تونستیم پشه بند بخریم . با کلی خوشحالی سه نفری زیر پشه بند خوابیدیم. نیمه های شب با شنیدن صدای بلند رعد از خواب پریدم و ظرف 10 ثانیه با محمد تمام وسایل رو به اتاق منتقل کردیم . ایلیا تو رختخواب کوچکش همون طور آرام خوابیده بود و من و محمد در چارچوب در به ریختن رگبار به سر پشه بندمون نگاه می کردیم. 

فردا صبح پشه بند توی نسیم میرقصید و ما سه نفری توی راهروی جلوی در پشت بام خواب بودیم. ...

گاهی یه اشاره کوچیک خاطرات بلندی رو یادآوری می کنه ...