گوشه ی آشپزخونه ایستاده بود و با صورت خیس از اشک داشت می لرزید 

گاهی اوقات از دست خودم عاصی می شم 

از حیوونی که بهش تبدیل می شم 

ولی چی کار کنم ؟

من بیچاره باید دو تا نقش رو باهم بازی کنم آخه 

هم مادر مهربون خونه باشم و هم پدر مستبد ...

 

لعنت به اشتباه هایی که از اول تصمیم بهشون می گیریم

ایلیا چه گناهی داره این وسط که باید قربانی بشه 

من چه گناهی دارم که در حالی که خودم دارم آتیش می گیرم اینجوری بیافتم به جونش 

 

نمی تونم برم بغلش کنم و ببوسمش و نوازشش کنم 

چون خودم تنبیهش کردم  چون باید تربیت بشه باید بعضی چیزا رو درک کنه

حتی شده با درد ....

و این درد اون منو می سوزونه 

تن خودم هم مثل تن اون می سوخت 

چشمای منم داشت پر اشک می شد

حالا می فهمم چرا قدیم وقتی باباها می خواستن با کمربند بیافتن دنبال بچه هاشون 

اونی که کتک می خورد مادر خونه بود چون خودشو می انداخت وسط پدر و بچه 

حالا ... امروز ...

من نقش کدوم رو باید بازی می کردم 

پدری که برای تنبیه می رفت سمت بچش 

یا مادری که خودشو قربانی می کرد ؟

 

من به باید و نباید و صحیح و غلط بودن تنبیه بدنی کاری ندارم 

 

حرف من تو خونه های تک والد هست 

خونه هایی که مامانا جور دو نفر رو باید بکشن ..

خونه هایی که خون دل مامانا خیلی بیشتر از مادرهای دیگه است

من تنهام .. یه مامان تنها که باید هم بابا باشه و هم مامان 

لعنت می فرستم به وقتی که برای ادب کردن ایلیا جلو می رم 

وقتی جگرگوشه ام اون طور مظلوم جلوم گریه می کنه و من نمی تونم برم سمتش چون تازه باهاش برخورد جدی داشتم 

چون اگه بعد از تنبیه برم نوازشش کنم از نظر روانی بیشتر بهش آسیب می رسه 

 

 

 

من موندم و این تزهای روانپریشانه 

من موندم این قلب و عقل دو پاره 

 

من موندم و ایلیایی که تو چشمام نگاه می کنه و نمی دونه 

الان باید باباشو  ببینه یا مامانشو ...

 

لعنت به همه ی انتخاب های احمقانه