امروز صبح وقتی با ایلیا می رفتیم مدرسه 

زمانی که دونفری از شدت سرمای هوا توی تاکسی جمع شده بودیم و همدیگه رو سفت بغل کرده بودیم

چشمم به دونه های سفید ریزی که نم نم روی سر ماشین ها می ریخت افتاد

دونه های ریز برف

که روی شیشه های جلو و عقب ماشین ها فرود می اومد

بعد دوباره خورد می شد و سر می خورد روی کاپوت 

ایلیا با تعجب به بارش برف اونم توی اولین صبح آذر ماه نگاه می کرد 

انگار که فصل ها رو قاطی کرده باشه ...

اینقدر خیره محو این رقص بی صدا شده بودیم که سرمای ماشین و تنمون یادمون رفت

بعد یک هفته خفقان از آلودگی بی دریغ تهران 

پاکی برف روی سر شهرمون تماشایی بود ..

 

خدایا شکرت