یادم میاد کلاس اول دبستان بودم ، درس علوممون راجع به قارچ ها بود. در خیابانی که زندگی می کردیم یک ردیف چنار کهنسال بود که واقعا مثل غول های بلندبالا و سبز خیابان رو می پوشوندند .آذر ماه بود و فصل بارون. یه روز که از مدرسه می اومدم خونه پای چند تا از چنارها قارچ های خودرو دیدم. خوشحال شدم و چند تایی رو چیدم و با خودم خونه آوردم. مادرم با خوشحالی قارچ ها رو گرفت روی یک کاغذ گذاشت و درست مثل یه معلم با ذوق برام درباره ی اونها توضیح داد. نه دعوایی نه اخمی که چرا به قارچها دست زدم و نه داد و هواری.... این درست که معلمم نگفته بود قارچ بچینید یا مثلا راجع به اون مطلب بیارید اما فردای اون روز من قارچ هامو همراه با توضیحات مامانم فاتحانه و با غرور به بچه های کلاس تعریف می کردم و نشون می دادم. ( البته مادرم در مورد سمی بودن برخی قارچ ها توضیح داد و گفت که چیدن قارچ ها بعضی مواقع خطرناک میشه مژه )از اون موقع ، بعد از هر اومدن بارون چشم من پای درخت ها هنوز دنبال قارچ های  کوچیک و سفید می گرده تا با اون دوباره یاد اون روزها کنم...

چند وقت پیش به خاطر یاد دادن فصل پاییز به بچه ها گفتم برگ های زرد و پاییزی که روی زمین ، پای درخت ها ، توی حیاط خونه یا هرجای دیگه که پیدا می شدند رو برام جمع کنن و بیارن. البته گوشزد کردم که این کار باید تحت نظارت مادرها باشه! باور نمی کنید اگه بگم فرداش یه دو جین مامان ریخت سرم که وای این چه کاریه و اله و بله و این کارا کثیفه ، بچه ها برن تو گل و شل و دستاشون میکروبی می شه و ویروس می گیرن و .... تعجب  انگار برای هیچ کدومشون مهم نبود پسرشون یه ذره کنجکاوی کنه ، یه ذره برای خاطر یه کار کوچیک دنبال چیزای کوچیک بگرده (نه این که آماده بدن دستش ) یه ذره به خاطر چیزی که پیدا می کنن مادرشون به جای اخم کردن خوشحال بشه ، تشویقشون کنه و اونا احساس غرور کنن (درست مثل من )

حالا اون احساس غرور رو من بهشون می دادم فرشتهوقتی توی حیاط مدرسه دنبال برگ های زرد و قرمز خم می شدند و برای نشون دادن یافته های با ارزش ، خیس و شاید کمی کثیفشون چنان به سمتم می دویدند که گاهی محکم می خوردند به من و از شادی جیغ می کشیدند و برگ هاشون رو جلوی صورتم می گرفتند.

دوست ندارم یه مادر بی حوصله بشم. مادری که دلش نمی خواد بچش کمی تفریح رو قاطی درسش کنه. دوست ندارم مادری باشم که همه چی رو آماده و پوست کنده تحویل بچش بده . دوست ندارم مادری باشم که از این که بچش پای کامپیوتر و CD و کارتونه به خودش بباله که چه بچه ی باادب و آرومی دارم. دوست دارم بچمو با محیط بیرون درگیر کنم. می خوام کودکم بتونه خودش بعضی چیزها رو کشف کنه و لذت کشف کردن رو بچشه. چون این لذت رو توی صورت بچه های کلاسم می بینم و می تونم حدس بزنم چندین سال دیگه وقتی اونا تبدیل به پدر شدند و توی یه روز پاییزی ، با بچه هاشون در یه پارک قدم زدند با دیدن برگ های زرد و قرمز یه لبخند گوشه لبشون بشینه حتی شاید با کوچولوهاشون میون اون فرش نارنجی و زرد و قرمز برن و برگ بازی کنن  خیال باطل