تقریبا یک هفته است ؛ نه ! تا الان تقریبا ۴٠ روزی می شه که من سرما خورده ام در ابتدا خیلی شدید به طوری که زیر سرم هم رفتم بعد حالم کمی بهتر شد تا هفته ی پیش ....

خوب معلومه من که اصلا توی این یک ماه استراحت نداشتم. یعنی روزهای تعطیلیم رو هم مجبور بودم بیام سرکار. موضوع از این قراره که برای مربیان پیش دبستان منطقه ی ما (فکر می کنم تمام مناطق تهران توی این طرح باشند) از طرف مکتب القرآن قم کلاس های ویژه گذاشتند که البته این کلاس ها روزهای پنجشنبه از ساعت ٧ تا ١٧و جمعه از ساعت ٧ تا ١۴ بود. (ظرف مدت ٣ هفته پشت سر هم ) خوب روز های جمعه از ساعت ١۴ به بعد هم وقتمان صرف بشور و بصاب و بپز و بیار می شه و وقتی برای استراحت نمی مونه و نتیجه این می شه که الان هست !

سه شنبه ی هفته ی پیش حالم دوباره بد شد طوری که موقع خواب ، مرگ رو به چشم دیدم. درد وحشتناکی توی سرم بود (فکر کنم به خاطر سینوس ها بوده) انگار که سرم رو میان یه گیره گذاشته باشند و هی بخوان فاصله اش رو کم و کمتر کنند. خلاصه دردی داشتم که مسلمان نشود کافر نبیند ! از اون بدتر وضعیت نفس کشیدنم بود. بینیم کیپ شده بود و نمی تونستم از راه بینی نفس بکشم خوب با دهان باز هم عادت به خوابیدن نداشتم. دردسرتون ندم اون شب مثل بچه ها نشستم و از این حال زارم شروع کردم به گریه ، محمد که دلش برام سوخته بود قول داد بالا سرم بیدار بشینه که یه وقت خدای نکرده من یادم نره از دهانم نفس بکشم و خفه نشم ، بمیرم و بیافتم روی دستش !!

چهارشنبه صبح تو کلاس به التماس بچه ها افتاده بودم تا زیاد سروصدا نکنند و اون سردرد دوباره سراغم نیاد. یه قیافه ی بیچاره ای براشون گرفته بودم که قربونشون برم همشون دلشون برام سوخت (حتی شیطون ترینهاشون ) تا تونستیم بازی های یواش! باهم انجام دادیم و صدامون هم درنیومد. خوب بله البته باهم کمی هم درس خوندیم. آخه تو این موقعیت کی حال درس دادن داره که اینجوری نگام می کنی؟؟!!

با دست و پایی آویزون و آب بینی از اون آویزون تر (حالتون به هم نخوره شما هم سرمابخورید همین جوری می شید دیگه!) به خونه رسیدم که کم بود از شدت ناباوری از خونه بیام بیرون که نکنه احیانا آدرسو اشتباهی اومده باشم. آقای خونه ، آن سرور مهربان ، آن عزیز تر جان ، آن یگانه دُرّ گران ، آن که من او را به قربان .....محمد جان رفته بود برام یه خاور میوه از انواع مختلفش که برای سرماخوردگیم هم مفیده گرفته بود. اما اصل قضیه چیز دیگه ای بود ... خونه عین دسته ی گل ، همه چی مرتب شده بود ، ماشین لباسشویی داشت مثل ساعت برای خودش می چرخید (البته توش لباس بودها) محمد تو آشپزخونه مشغول شستن کوه ظرف هایی بود که به دلیل بیماریم نتونسته بودم بشورمشون ! خوب من خیلی کیفور شدم و از اون جا که به آدمیزاد روبدی پررو تر هم می شه لباس هامو که عوض کردم مثل خانوما رفتم و روی مبل دراز کشیدم و دستور نهار رو هم دادم. قربونش برم محمد هم که ظرفیتش اون روز خیلی بالا رفته بود. یه چشمی گفت و دوباره به آشپزخونه رفت و یه غذایی درست کرد که می تونم بگم داره در این زمینه به یه پیشرفت هایی می رسه و می شه بهش امیدوار بود...

خلاصه این بود انشایی از تجربه ی بیماری من و من در آخر انشام به این نتیجه رسیدم که هرچی آدم مریض تر بشه ارزشش بالاتر می ره و آقای خونه بیشتر بهش می رسه و تازه کارهای خونه رو هم براش (بدون منّت) انجام می ده!!!

این بود انشای من از یک روز مریضی . در این جا جا دارد از محمد عزیز که تنها همسر من در زندگی می باشد ، و من به این فکر افتادم که ممکن است انتخاب ایشان در زندگی ام مفید بوده ، کمال تشکر را دارم و از همین جا از ایشان درخواست دارم : عزیزم ، محمد جان از این کارا بیشتر بکن !! نیشخند