سلام !

اول بگم : از این همه ابراز لطف و دعای خیرتون سپاسگزارم.

به اهم اخبار توجه فرمائید : جشن قلم به خوبی و خوشی تمام شد. البته مواردی در این روز اتفاق افتاد که شاید جالب باشه بدونید. باوجود تمام برنامه ریزی های من و عوامل پشت صحنه یک مورد خیلی مهم از نظر همه ی ما جا مونده بود و اون این که امروز مصادف می شد با شهادت امام باقر(ع) و از اون جایی در آ.پ و بزرگتر از اون کشور پهناور ایران ایام سوگواری بسی مهم تر از جشن و شادی است ؛ خانم مدیر فرمودند بزن و برقص ،تعطیل . البته بنده هم برای عرض پاچه خاری و این قبیل اعمال چای‌شیرین بازی، کله ی سحر که هیچ کدوم از بچه ها هنوز وارد کلاس نشده بودند وارد دفتر شدم و با قیافه ای مظلوم از خانم مدیر خواهش کردم که برنامه مون رو داشته باشیم (البته بدون ساز و دهل ) . خب به خیر و خوشی نیروی کمکی وارد شد و تا زمانی که من بچه ها رو آماده می کردم و بهشون طرز صحیح قلم گرفتن رو یاد می دادم و قصه ی جعبه ی مداد رنگی رو تعریف می کردم اون ها هم نمازخونه ی مدرسه رو تزیین کردند و کیک آوردند و عکاس رو مستقر کردند که یکی یکی از بچه ها عکس بندازه. بعد هم مراسم اهدای قلم توسط مدیر (این یکی بیش از اندازه پاچه خارانه بود چون که خانم مدیر اصلا خودشو تو کارای پیش دبستان دخالت نمی ده و از اون جا که پول پیش دبستان هم جدای از خرج مدرسه است مدیره ی محترم مدرسه حتی یه چوب کبریت هم برای این طفل معصوم ها به عنوان جایزه نمی  خره و هزینه ی تهیه کادو هم به عهده ی اولیاست) .

جایزه ی ویژه ی این روز یک مداد بزرگه که بیشتر جنبه ی تزیینی داره تا کاربردی ولی از آن جا که بچه های من خیلی  با جنبه تشریف دارن به محض گرفتن جایزه شون (خدا مرگم بده اون هم درست جلوی چشم مدیر) شروع به شوالیه بازی و جنگ بازی با نیزه های خود نموده و در همان ابتدای  امر می رفت که داشته باشیم یک کوری چشم و یک پارگی از آرنج تا مچ دست و چند تا زخم در ناحیه ی صورت و گردن ! که به لطف خدا و یاری مامانایی که اون جا بودند این اتفاق نیافتاد تا ما یک روز خاطره انگیز داشته باشیم!

اینم بگم که خانم مدیر که جلوی نماینده ی اولیا داشت کادوها رو می داد ( و دوربین خبرساز من هم این لحظه ها رو ضبط می کرد) از روی خجالت یا هرچی که دلتون می خواد بذارین روش ، بهمون قول داد تا توی یه مراسم دیگه برای بچه ها یک کادوی خوشگل از طرف مدرسه تهیه کنه و بهشون بده. چون روز دانش آموز ، برای کل مدرسه کادو تهیه کرده بود غیر از کلاس پبیش دبستانی که این هم به من و هم به اولیای من برخورده بود و ما با این کار نمادین خواستیم بهش بفهمونیم که اگه تو کادوها رو تهیه نکردی ولی ما اونقدر معرفت داریم که تو رو پیش بچه ها بزرگ کنیم و بخواهیم تو کادوهاشون رو بدی.

اما دومین فراموشکاری من در این روز هنگامی بود که به خونه اومدم.... خوب طبق جدول کاری محمد ، ایشان الان در شیفت 3 به سر می برند و تا 10 شب منزل تشریف دارند. نه ! غلطه اتفاقا نهارم رو به راه بود. مهم تر از هرچی شما فکر کنید ! امروز روز دانشجوست ... (بمیرم ! طفلکی تو متن قبلی هم برام کامنت گذاشته بود امروز روز دانشجویه ها!!!) خوب ایشان با آغوشی باز از من هنگام ورود استقبال نمودند اما دریغ از یک شاخه گل ! تازه بعد از خوردن کیک (یک مقداری از کیک امروز رو که سهم من بود آوردم خونه که با محمد بخورم . آخه بدون اون زهرمارم می شه) با لبخندی معنی دار رو به من گفت راستی عزیزم امروز روز دانشجو هم بودها!! بعد منو که انگار یه پارچ آب یخ رو سرم ریخته باشن نگاه کرد و ظرف هارو برد سمت آشپزخونه. وای دیگه تعریف نمی کنم که برای به دست آوردن دلش چه زبون ها ریختم و چه ماچ ها که نثار شد و چه خنده ها و قیافه ها که گرفته شد ولی این یکی هم شکر خدا به خیر و خوبی تموم شد. از این به بعد یادم باشه توی یادآوری های موبایلم این قبیل تاریخ ها رو حتما داشته باشم تا این جوری دیگه گزک دست بعضی ها ندم.

البته در مورد روز کارگر باید یگم که چون یه روز قبل از روز معلمه ! محاله یادم بره و از اون جایی که دلم کادو می خواد (اون هم از طرف محمد) حتما براش یک کادوی ویژه توی اون روز تهیه می کنم !!