هنوز « اما » گوشه ی میزه ! محمد نگاهی بهش می اندازه و می گه : « خب اگه نمی خونی بذار تو کتابخونه تا خراب نشه !»

 آره ! دوباره محمد شیفت ٣ شده و من شبا بی خوابی زده به سرم اما تصمیم داشتم به جای دیدن فیلم، این بار برم سراغ کتابهای کتابخونه. خوب من یه دوره ی چهار جلدی از جین استین دارم که سه تاش رو قبلا خوندم و این چهارمیه بدجوری داره می ره رو اعصابم. خیلی تنبل شدم ! دیگه دستم به سمت کتابخونه نمی ره ! به محمد می گم « آخ ! چی می شد اگه این یکی هم یه فیلم داشت که به جای خوندن کتابش ، فیلمش رو ببینیم. » محمد هم چپ چپ نگام می کنه و دوباره سرش می ره سمت مانیتور (آخه داره تو وبلاگش یه مطلب جدبد می نویسه!)

راستش خودمو که نه ، اطرافیان رو هم که می بینم به نتیجه ی تنبلی بیشتر یقین می کنم. دیگه دنبال کتاب های باحال نیستیم ؛ الان دیگه همه به دنبال فیلم های باحال یا نسخه های سینمایی بهترین کتاب های عمرشون (عمر پدر مادراشون) هستن. چون می تونن مثلا توی 2 ساعت یک سری 12 جلدی کتاب رو تموم کنن !!!  دیگه بازار کتاب رو ، مجموعه داستان های کوتاه پر کرده اند که خوندن هر کدوم از قصه هاش بیشتر از پنج دقیقه وقت آدمو نمی گیره. یا همین کار یکی از این روزنامه ها (اسمشو نمی گم تا تبلیغ نشه! چشمک) که هر هفته خلاصه ی یکی از شاهکارهای کلاسیک یا ادبی رو چاپ می کنه و می ده دست خلق ا... با این شعار که بیایید فرهنگ کتابخوانی رو احیاء کنیم!

 آخه به چه قیمتی ؟ داستانی رو که سر و تهش رو زدن و سانسورش هم کردن و بهترین صحنه هاش رو با ساده ترین جمله ها نوشتن که دیگه خوندن نداره. آره منم با خانم دانشور موافقم که مخالف این کار بود. یعنی می گم لذت خوندن کتاب به کامل خوندنشه ، به غرق شدن تو تک تک سطرهاشه و به حس همذات پنداری با قهرمانشه . اما چه کنم که تنبل شدم ! منو ببخشید خانم دانشور که بر خلاف عقیده ام به جای خوندن کتاب می رم سراغ دیدن فیلمش. آره می دونم یه جور تقلبه برای این که تو داری از خلاقیت و ذهن یکی دیگه و برداشت کسی دیگه از روی داستان ، همون داستان رو می خونی!

وقتی یک داستان رو می خونم واقعا توش غرق می شم ، دیگه ثانیه ها که بماند ، ساعت ها برام بی اهمیت می گذره و من تمام آدم ها ، احساس ها ، صحنه ها ، لباس ها ، غذاها و منظره ها رو با چشمها و گوش ها و فکر خودم می سازم و یا حتی گاهی تغییرشون می دم . اما چه فایده که موقع دیدن فیلم این صحنه ها دیگه تغییر نمی کنه ! همین طور میاد و جلوی چشمات رژه می ره تا به لیست اسامی آخر فیلم می رسه و بعد تو یه به به و چه چهی راه می اندازی دربارش که بیا و ببین .... آخه یکی نیست بگه دختر مگه تو قبلا اون داستان رو خوندی ؟ که حالا می گی : عجب فیلم قشنگی از داستانش ساخته بودن ها !!!

چند وقت دیگه شب یلداس ، یادش به خیر قدیما همه دور هم جمع می شدن و شاهنامه خونی و فال حافظ و عطار خونی و ... راه می انداختن. اما حالا همه دور هم جمع می شن و دعواشون می شه که بزن اون کانال یا فلان شبکه فیلم امشبش قشنگ تره !!! دیگه حوصله ی یه فال حافظ کوچولو هم تو شب یلدا نداریم !

آخ که دلم برای یه رمان درست حسابی و چندین ساعت بیکاری و وقت آزاد و یه ظرف میوه و تنقلات (البته یه قوری چای با مخلفاتش ) و یه جای خلوت و دنج ، تنگ شده تا یه دل سیر کتاب بخونم و بخونم و بخونم. 

پ ن : دارم کتاب رو می ذارم تو کتابخونه ... راستی کسی می دونه از روی این رمان «اما» ی جین آستین فیلمی هم ساختن! آخه بدجوری دنبال فیلمشم که ببینم ... نیشخند