گاهی وقتا ما آدم ها جدای از شلوغ بازیهامون یه زمان هایی باید خیلی جدی باشیم یا خیلی جدی فکر کنیم. اگه خودمون هم نخواهیم زندگی دست از سرمون بر نمیداره.

عید غدیر داره از راه می رسه و باز من خودمو ناتوان تر از قبل می بینم . هر شب قبل از خواب از این پهلو به اون پهلو می شم و از این که هنوز نتونستم یه رابطه رو درست کنم حسابی لجم می گیره.  

موضوع چیه؟ موضوع یه قصه است راجع به دو تا محمد که هر دوشون آخرین پسرهای  پدر مادرشون هستن ، ته تغاری های خونه که خودتون بهتر می دونید لوسشون کردن و از طرفی زیادی با احساس بار اومدن. همسر عزیزم و عموی خوبم  

اصل قضیه :

من و محمد دوسالی می شه که خونه ی مادربزرگم (حاجی مامان) زندگی می کنیم . ما طبقه ی سوم ، حاجی مامان طبقه ی دوم و عمو محمد و خانوادش طبقه ی اول. خوب محمد و من هم مثل هر زوج دیگه ای غیر از عاشقانه ها و خندیدن ها ، دعوا هم داریم. اما امسال به لطف اقتصاد و نرخ صعودی املاک این دعواها بیشتر هم بود. خب فکرشو بکنید ما همه جا رو دنبال یه خونه تر و تمیز و خوب که با پولمون بخوره گشتیم (تهرانو که فکرشو نکنید ) از شهرک های اطراف کرج تا شهرک های جنوب تهران و بعد از اون سمت دماوند ؛ اما جایی رو پیدا نکردیم و معلومه که خسته تر از پیش به خونه می اومدیم و حوصله ی هیچ کاری رو نداشتیم و این بی حوصلگی ها نتیجه اش همیشه فاجعه است.

 یه روز صبح از دست این روزمرگی های بی خودی و این ناکامی ها و (هرچی که اسمشو می ذارید) بازم دعوامون شد و از بخت بد ما صدامون پایین رفت. اما از اونجا که نه من کوتاه می اومدم و نه محمد ؛ این مشاجره همچنان ادامه یافت تا این که حاجی مامان و عمو محمد به در واحدمون اومدن و از راهرو صدامون زدن و کاری شد که نباید می شد .....  نمی دونم چی شد یا محمد توی حرفاش چی گفت (خاطرم نیست ولی فکر نمی کنم به کسی توهین کرده باشه چون محمد همیشه خودش از توهین کردن بیزاره ) یا این که عمو از جای دیگه ای پر بوده  (خودتون این جماعت زن عموها رو بهتر می شناسید البته من نمی خوام انگشت اتهام به سمت کسی بگیرم ) . اما در یه لحظه عمو کنترل اعمال خودش رو از دست داد ، در خونه رو باز کرد و وارد خونه شد و بعد از چند تا داد و هوار به سمت محمد رفت و باهاش درگیر شد. خوب من وضعیت درستی توی اون موقعیت نداشتم که بتونم بیام وسط و مانع این کارش بشم. محمد که شاکی شده بود به سمت پذیرایی رفت و روی یه صندلی نشست و از همون جا از عمو خواست که از خونه ما بره بیرون وگرنه ... اما عمو هم که انگار حسابی زده بود به سیم آخر همون جا موند و شروع به توهین کرد. محمد هم تلفن رو برداشت و به پلیس زنگ زد. حاجی مامان اون وسط سعی می کرد عمو رو ساکت کنه و مانع از این بشه که محمد به  110 زنگ بزنه اما موفق نشد و منم که حسابی گیج و منگ شده بودم فقط می تونستم این صحنه ها رو نگاه کنم. راستش اونقدر عصبی بودم که فکر می کردم انجام هر کاری از طرف من یعنی خراب تر شدن کار ولی اوضاع مگه می تونست از این خراب تر بشه .

خب پلیس هم اومد ، محمد از عمو شکایت کرد و عمو رو بردند کلانتری . من به بابا زنگ زدم و موضوع رو گفتم وبابا هم خودشو رسوند به کلانتری و چون من اونجا نبودم بالطبع نمی تونم جزئیات وقایع کلانتری رو تعریف کنم فقط همین قدر بگم که محمد از عمو امضا گرفت و عمو محمد آزاد شد.

این کار خیلی برای حاجی مامان گرون تموم شد چون بیشتر از 30 ساله که توی محلشون جزء معتمدین و صاحب نام هاست. اصلا کوچه مون به اسم عموی شهیدمه و البته اومدن ماشین پلیس دم در و بردن پسرش به کلانتری توجه همسایه ها رو جلب می کنه و فکر اونو در مورد آبروش به هم می ریزه.

محمد و عمو از یه طرف و دلخوری حاجی مامان از طرف دیگه . روزای اول که اصلا نمی تونستم توی اون خونه بمونم. تا این که کم کم روابط من با حاجی مامان و عمو محمد و زنش به حالت اول برگشت بماند که چه سختی ها کشیدم و چه درگیری های لفظی که برای دفاع از محمد با زن عموم داشتم. نمی خوام هیچ کدومشون رو توی این قضیه متهم کنم و نمی خوام هیچ کدومشون رو بی گناه جلوه بدم. به نظر من هر دوشون به یک اندازه مقصر بودن و هر جای دیگه هم باشه اینو می گم همون طور که این حرفو بارها برای خودشون هم زدم. نباید این اتفاق می افتاد ولی افتاد. بالاخره فامیل هستیم و چشممون توی چشم همدیگس و از اون مهم تر توی یه ساختمون زندگی می کنیم.

بگذریم.....

خیلی تلاش کردم تا این رابطه رو دوباره به هم وصل کنم. از مشاور راهنمایی خواستم و سعی کردم با هر سه سر این قضیه صحبت کنم. خوب محمد واقعا خوبه ، مهربونه و احساساتی . بارها گذشت اونو توی خیلی از مسائل و دعواهامون دیدم. حتی توی خیلی از دلخوری ها و ناراحتی ها و شاید مشاجره های لفظی که با بعضی از افراد دیگه خانواده داشت ، دیدم که چطور دوباره با گذشتش تمام اون ها رو فراموش می کرد و رابطه ها رو دوباره می ساخت و رفت وآمدها دوباره از سر گرفته می شد. می دونم محمد مردی نیست که کینه به دل بگیره و مطمئنم که مرد بخشنده ای هستش. در مورد عموی خودم هم مطمئنم چون اخلاقش درست مثل شوهرمه . اون هم مهربون و با احساس و لطیفه. عمو به خاطر احساساتش دوست نداره هیچ دلخوری توی فامیل باشه ولی فکر می کنم به خاطر غرورش و این که بالاخره از محمد بزرگ تره انتظار داره اول شوهر من جلو بیاد ولی رفتارهایی که از او دیدم مطمئنم کرده که او هم به برقراری این ارتباط چشم امید و انتظار داره. حساب حاجی مامان هم که جدا .. راستش اولین دومادی که دیدم حاجی مامان اینقدر دوستش داشت (و فکر می کنم هنوز هم داره ) و برای آیندش نگران بود و بهش کمک می کرد ، محمد بود. اولین بار حاجی مامان بود که ازمون خواست ( به خاطر اجاره بهای کمتر و پول پیش کمتر ) بیاییم و طبقه ی سوم رو اجاره کنیم. به خاطر آمدن ما بود که کارگر آورد و طبقه ی سوم خونشو به سلیقه ی ما و برای آسایش ما تغییر داد. و اولین کسی بود که محمد رو بخشید و به بهونه ی ماه رمضون و افطاری ما رو به خونش دعوت کرد... اما خوب ما نرفتیم یعنی هم زمان جای دیگه ای دعوت بودیم که محمد ترجیح داد اونجا بریم.

توی همون ماه رمضون ، عمو محمد هم ازمون دعوت کرد(بهتره بگم از من) ولی وقتی رفتم پایین ، خونشون ، به وضوح انتظار دیدن محمد رو تو چشمهاش می دیدم. حتی با نگرانی و هیجان قبلش از مامانم پرسیده بود که محمد نمی یاد و داشت خودشو برای یه برنامه آشتی کنون آماده می کرد. ..

البته اینم بگم که محمد و عمو محمد توی همون ماه رمضون در خونه ی مامانم اینا همدیگه رو دیدن اما با هم حرفی نزدن و ترجیح دادن هر کدوم یه سر مجلس بشینن. اما همین قدر که بعد از (فکر می کنم ) دو سه هفته از اون قضیه باز توی مجلس باهم دیده شدن سوای غرور ، نشون از علاقه ی  قلبیشون و احساس لطیفشون داره ...

حالا چند تا عید از اون زمون گذشته .. از محمد نمی خوام که بیا و برو خونه ی عمو محمد . ولی دوست دارم اونم کمی غرورشو کنار بذاره و با من بیاد پایین حداقل بریم خونه ی حاجی مامان و عید غدیر رو به اون تبریک بگیم. خوب حاجی مامان بزرگ فامیله و قبلا هم (بعد دعوا) اونو به خونش دعوت کرده ، دوست دارم مثل گذشته (حالا نه دقیقا عینش ) بریم پایین و بشینیم خونش و جلوی دهن بعضی از دشمن ها و حرف سازها رو تو فامیل ببندیم.

نمی گم محمد هم هیچ کاری توی این مدت نکرده. بالاخره اون هم احساس و محبت داره  ، همین قدر که با خودش کنار اومده و مثل بعضی های دیگه که تا اتفاقی میشه خودشون رو از کل فامیل جدا می کنن نیست، خیلی خوبه. محمد هم سعی کرده هر موقع عمو یا حاجی مامان رو می بینه باهاشون سلام علیک داشته باشه و از همین ارتباط های کلامی کوچیک رابطه ها رو دوباره باز کنه اما چه کنم از این غرورهای الکی آدما....

نمی دونم دیگه باید چی کار کنم. خیلی با محمد صحبت کردم (فکر می کنم بدش هم نمی یاد این قضیه هر چه زودتر تموم شه) تا بریم خونه ی حاجی مامان . توی صحبت های خودمونی که با حاجی مامان هم داشتم نتیجه گرفتم که او هم داره سعی می کنه قضیه رو فراموش کنه (چون می دونم خیلی وقته که محمد رو بخشیده ) اما دیگه نمی دونم برای چسبوندن این بند پاره دیگه باید از چه گره ای استفاده کنم تا باز نشه ..... کارم شده فکر و خیال ، اونم شبایی که تنهام و محمد نیست و خونه از هر وقت دیگه ای ساکت تر و تاریک تره ...