یلداتون مبارک !  ببینم جوجه هاتون رو شمردین ؟!

هنوز زمستون نیومده عجب هوا سرد شد ها ! ما که از برف هفته پیش فقط سوزش بهمون رسید. آره دیگه برفش مال اون بالا ، سوزش مال این پایین .

در مورد اون قضیه باید بگم که با دعای خیر شما خوبان هم .... کاری از پیش نرفت و نتونستیم یه آشتی کنون راه بندازیم. محمد که قربونش برم با این که اومده بود و مطلبم رو خونده بود چنان با سیاستی خونسردانه از کنارش گذشت که حتی نذاشت بحثش رو پیش بندازم و حداقل چهار تا غر سرش خالی کنم. از اون طرف هم حاجی مامان خونه نبود که دعوتش کنیم و طبقه اولی ها هم که فکر می کنم رفته بودن کرج خونه بابای زن عمو جان. من که از کار این مردا سر در نیاوردم. باز قربون خودمون (جامعه نسوان ) برم که اگه از دست هم عصبانی هم بشیم با یکی دو تا کنایه نیش دار و تیکه ی آب دار از خجالت هم در می آیم و بعدش فاتحانه با یه لبخند ، ضربه نهایی رو وارد می کنیم. دیگه کار به آجان (پلیس ، با لهجه ) و آجان کشی نمی افته دیگه ...

ولی خودمونیم چه برف قشنگی اومد این چند روز. سه شنبه صبح که از خواب پاشدم آسمون هنوز صاف بود منم سرمو بالا گرفتم و گفتم « خدایا چی می شد امروز برف میومد» حالا کار خدارو ببین که همون لحظه باید دعای من مستجاب می شد. (کاش از خدا یه چیز دیگه خواسته بودم ها!) توی او برف ریزون رفتم سر کلاس که به مناسبت عید غدیر برای بچه ها جشن بگیرم و بهشون سوپ جو بدم (که خداییش خیلی چسبید) بعد هم آمادشون کردم و یه اردوی کوچولو بردمشون . اولین اردوشون بود و به غیر از بچه ها ، مامان ها هم اضطراب داشتن که خدا رو شکر به خوبی پیش رفت و همه صحیح و سالم رسیدن دست صاحباشون. منم که 3 روز تعطیلی داشتم و حسابی خوشحالی از خودم در وکردم و تو خونه شنگول بودم.

امروز صبح که با سلام و صلوات راه افتادم مدرسه نمی دونستم قراره همون اول صبحی از دماغم در بیاد... با لبخندی گرم وارد کلاس شدم که در ابتدای ورود از رایحه ای دل انگیز دچار اشمئزاز شدم. حالا قضیه چی بوده ؟ سه شنبه ما نوبت عصر بودیم و یکی از بچه های نوبت صبح دچار گلاب به روتون شده بود و نتونسته بود خودشو کنترل کنه و تو کلاس بله ... همون روز من به سرایدار مدرسه گفتم آقاجون اینجا رو دستمال بکش و تمیز کن تا بوش تو کلاس نمونه . شانسی هم که ما داشتیم ، اردو بودیم و زیاد تو کلاس نموندیم که  بچه ها اذیت بشن. اما انگار سرایدار ما امروز صبح یاد حرف های بنده افتاد و تی مبارک رو روی آثار جرم کشید و در نتیجه رایحه ی دل انگیز اون بیش از پیش توی فضای کلاس پخش شده بود. من تعجب می کنم بچه ها چطور تونسته بودن قبل از من تو کلاس با اون وضعیت دوام بیارن. منم که حسابی داغ کرده بودم شروع کردم به داد و هوار که که این چه وضعیه و چرا این جوریه کلاس و ... که عیال اوشون تشریف فرما شد و بنده را مورد لطف قرار داد که « وظیفه ما نیست که بیاییم و کلاس رو حتما آب و جارو کنیم و تی بکشیم و اصلن بچه که می خواد بالا بیاره قبلش باید مربی بفهمه و جلوشو بگیره !!!!!!!!! » دوره زمونه رو می بینی ؟ سرایدار هم سرایدار قدیم ! اینا برای خودشون یه پا مدیرن ! منم شاکی شدم و رفتم دفتر مدیر و قضیه رو تعریف کردم و تا مدیر هم آن دو را مورد عنایت خاصه قرار بده. و از آنجا که من خیلی شانس دار می باشم دو کلاس امروز خالی بود که با بچه ها به یکی از آن دو کوچیدیم.

از اون طرف من که داشتم با زن سرایدار صبح اول صبح گیس و گیس کشی راه می انداختم ؛ دو ساعت بعدش چنان با همان طرف ، وسط حیاط به کرکر خنده ای افتاده بودم که چشمای گرد شده ی مدیر رو از تو دفترش می دیدم. می بینید من چقدر روابط عمومیم بالاست و تا می توانم دلی به دست می آورم ...

این سه چهار روز تعطیلی هم بسیار بر نوباوگانم خوش گذشته بود و بنا به روایتی فیلشان یاد دیار هندوستان نموده بود. از اونجا که با قیافه هایی وارد کلاس می شدن دیدنی ! انگار با زور دگنک و چک و لگد آورده باشنشون . یکی از پسرام که اسمش محمد بود ( ای خدا ! چرا این محمدها این قده لوسن !؟‌) پاهای باباشو دودستی چسبیده و داد و هوار که من مدرسه نمی یام. بابای بیچارش هم که ادارش دیر شده بود از یه طرف می خواست بچشو بندازه اونور و از یه طرف داشت ادای باباهای مهربون رو در می آورد و با لبخندی زورکی دست محبت به سر طفل معصومش می کشید و با زبون بی زبونی به من التماس می کرد که پسرشو ازش جدا کنم. منم دست محمدو گرفتم و بردمش یه گوشه حیاط بهش گفتم اگه می خواد بره خونه می تونه بره ولی جشن امروزو از دست می ده. پسره که حاضر شد بره ، باباهه یه نگاه وارفته ای به من انداخت که با اشاره بهش گفتم بچتو ببر سمت در بعد یکی از اولیا رو فرستادم که به بهونه کمک خواستن از محمد اونو تو مدرسه نگه داره و 10 دقیقه بعد اون سرجاش تو کلاس نشسته بود.

جشن شب یلدا با شعر و آواز و قصه و کاردستی تموم شد و بچه ها با یه بغل از شیرینی و  آجیل و انار رفتن خونه. منم عرق ملیم گل کرد و اومدم خونه رو تزیین کردم. روی میز شیشه ای مبل یه پتو انداختم و انار دون شده و آجیل و شیرینی و هندونه و ... روش چیدم. توی آشپزخونه هم یه آبگوشت درست حسابی بار گذاشتم که می گن مخصوص شب یلداست. قابل توجه که این آبگوشت نخستین آبگوشت دست پخت من در طور زندگی زناشویی مشترک می بوده و با تعریف و تمجید و به به و چه چه همراه شد. اصولا من یه پا یانگوم می باشم و خودم خبر ندارم. برای شب هم من و محمد نشستیم دور کرسی کوچولومون و فیلم « شب یلدا » رو دیدیم و ازش (مخصوصا آهنگ هاش ) لذت بردیم. چون محمد شیفت 3 بود و ساعت 10 باید می رفت دیگه به چایی بعدش نرسید و من با لیوان چای پای کامپیوتر نشستم تا جمعی را از نگرانی برهانم و برایشان خواستار بهترین ها باشم.

یلداتون مبارک ! ببینم دیگه باید جوجه هاتونو شمرده باشین ها !!!