در این جهان نیاز به دوست داشتن و ستایش شدن ، بیش از نیاز به نان است.

(مادر تزرا )

...  هرشب صدای درگیری و فحاشی و شکستن وسایل خونشون از میون دیوارها و پنجره های نیمه باز فصل گرما شنیده می شد. هرشب صدای فریادهای عصبیشون شده بود قصه ی مکرر همسایه ها ..... تا این که اون شب وقتی همسایشون در رو باز کرد زن با دست های خون آلود و خنده های عصبی و وضع پریشونش خودشو توی خونشون انداخت و با فریادهاش که حالا با اشک و خنده های کشدار همراه بود گفت « بالاخره کشتمش ! و حالا هم خودمو می کشم ! » نتونستن کاری بکنن ، قبل از این که همسایه ها بتونن جلوشو بگیرن خودشو کشت ....

... جوان بدبخت با 25 سال سن ، گوشه ی تیمارستان کز کرده بود و همیشه از پرستارهای زن می ترسید و فراری بود. کی فکر می کرد این مریض بی زبون زمانی که دچار حمله‌های عصبی می شه با فریاد‌های گوش خراشش دستهاشو روی سرش فشار می‌ده باید با زور و تهدید مسئولان بخش ساکت بشه . کسی که فقط عاشق یه عشق عوضی (خودخواه)شده بود ....

... رفته بودند باغ ، یه باغ در حومه ی شهر و تنها بودن. هیچ کس نبود و زن شاد بود از این که شوهرش بالاخره دست از سوءظن های بیخودش برداشته و دوباره مهربون شده. اما سعید هنوز روی حرفش بود. کار بالا گرفت؛ از مرد روانی اصرار و از زن پاکدامن و نجیبش انکار .. تا این که مرد زن عزیز خودشو با روسری گلدار همسر نازنینش خفه کرد ...

این یه نمونه مشت از خروارها خبریه که تو صفحه حوادث هر روزنامه و مجله‌ای پیدا می‌شه . هیچ دو نفری نمی تونن ادعا کنن که همه روزهای باهم بودنشون به خوبی و عشقولانه و پروانه‌ای بوده ؛ بالاخره وقتی دو نفر کنار هم قرار می گیرن ، مجموعه‌ای از رفتارها و فرهنگ‌ها و اعتقادات رو باهم زیر یه سقف به اشتراک می ذارن که ممکنه گاهی باعث عدم تفاهم با طرف مقابل باشه. حالا اگه این همزیستی باعث آسیب و ناراحتی(مداوم) منجر به قتل یا آسیب های جدی روانی ، جسمی و حتی جنسی بشه اسمش دیگه « زندگی » نیست ؛ می شه « فاجعه ».

نه ! زندگی من با همه ی بالا و پایینش و با همه ی اون چیزی که بهش می گن « نمک زندگی» بازهم در یه آرامش معتدله ! آرامشی که از شناخت تدریجی من و محمد داره (هنوزهم) حاصل می‌شه : از کنار گذاشتن غرورها و تعصب های بیخود و خودخواهی‌های احمقانه و از «من» به «ما» رسیدن. چیزی که فکرمو مشغول کرده خوندن مطلب همسرآزاری در یکی از مجلات بود. این که چرا باید یه عده همسرشون، مادر بچه هاشون ، (یه زمانی) عشقشون و نقطه ی تمام احترامشون رو بی احترام کنن ! ذلیلش کنن ! بهش بی حرمتی کنن و با رفتارها و صحبت ها و افکار مسمومشون یه زندگی غیر قابل تحمل و سیاه رو رقم بزنن !

یه زمانی هست که خود ما به عنوان همسر ، متوجه این آزاردادن‌ها نیستیم. مثلا وقتی نیمه ی دیگه‌ی زندگیمونو با زندگی بقیه مقایسه می کنیم و با انتقادها و ایرادهای الکی و مغرضانمون می کوبیم و شخصیتش رو خراب و خورد می کنیم... چرا هنوز هم تو بعضی خانواده‌ها مرها باید جلوتر از بقیه راه برن ؟ چرا موقع خوردن غذا صبر نمی کنن تا اولین لقمشونو در حالی که به چشمهای براق و سرشار از رضایت همسرشون نگاه می‌کنن به دهان ببرن؟ چرا باید یه مرد همیشه به همسرش شک داشته باشه اونم به این علت که مثلا عمه‌ی همسایه‌ی خاله‌ی پسرعموشون پاش لغزیده بوده ! چرا یه زن باید هر شب موبایل شوهرشو چک کنه یا این که همیشه لباس هاشو با وسواس و مشکوک بو کنه ؟ چرا باید تو خونه جناح بندی و باند بازی باشه و بیشتر طرف مامان باشن و گاهی وقتا بابای بیچاره و تنها شب رو پشت در به صبح برسونه ! چرا باید تمام زندگی یه مرد بشه کار و زن و بچش در حسرت یه شام دسته جمعی یا یه صبحونه ی دور هم باشن ؟ پس صحبت های رمانتیک و بگو و بخند کجای زندگیه ؟

4 عامل اساسی برای همسرآزاری وجود داره : تمایل به حفظ اقتدار ، ناتوانی نسبی اقتصادی ، تعریف اشتباه از نقش زن یا شوهر ، باورهای غلطی که فرد از همسر خودش داره. (اعتقاد به این که همسرش بچه است و باید تر و خشک بشه )

... قدیم ، جنس دیوارها ضخیم تر بود و پایه خونه ها محکم تر ... خونه ها حیاط داشتند و باغچه‌ای و یه ایوان دلباز ، پدرها کمتر قرض داشتن ( یا بیشتر ، چه فرقی می کرد !) مهم این بود که وقت غروب با دست های پر به خونه می اومدن ، کنار مادر بچه‌ها رو تخت گوشه‌ی حیاط می نشستن و دختر بزرگه هندونه رو از وسط حوض بیرون می‌آورد و می‌داد دست مادرش ، چند لحظه بعد همه دور هم می خندیدن در حالی که آب هندونه از دست و صورت و لب و لوچشون می ریخت پایین. اون موقع خبری از روانشناس و روانکاو و مشاورخانواده نبود. .. اگه دعوایی می شد ، همسایه ها فال گوش وامیستادن تا اگه کار به جاهای باریک بکشه بیان جلو و تا چند روز بعدش هم آشتیشون بدن ... نه زنه شوهرشو به گرفتن مهریه و نفقه تهدید می کرد و نه مرده سواد و کمالات زنشو با زن همسایه و فامیل مقایسه می کرد ...

هنوز هم مونده تا بعضی از ما بفهمیم که زندگی مشترک بچه بازی و خاله بازی نیست! هنوز مونده تا دخترامون فقط برا رنگ کردن موهاشونو و مش کردن و ابرو برداشتن شوهر نکنن ! مونده پسرا فقط به خاطر .... عروسی نکنن تا بعد دو ماه از اینم خسته بشن و فیلشون یاد هندستون و ایام تجرد نکنه ! مونده که بفهمیم وسایل خونمون مال هردمونه ، جزئی از زندگی‌مشترکمونه و نباید با هر عصبانیت کوچیکی بزنیم و داغونشون کنیم. باید بفهمیم که غرورمون دیگه باید در خدمت «ما» باشه نه مال «من»! اگه این طوری بود که دیگه خبر نمی‌اومد یکی بعد از گذشت 3ماه از عروسیش ، طلاق گرفته .. یا اون یکی فردای مراسم (باشکوه) سالگرد عروسیشون تو دادگاه برگه طلاقشونو به همسرش کادو داده !

هیچ وقت نمی توانید با مشت گره کرده ، دست کسی را به گرمی بفشارید.

(مارک تواین)