نمی دونم این خاصیت محرمه یا جویه که این چند روز آدمو با خودش درگیر می کنه  ... از اول ماه محرم می خواهی که یک گوشه بشینی و گریه کنی ، همین طوری دلت یهو می گیره ، دیگه هیچ آهنگ شادی دلتو وا نمی کنه ، اصلن حال هیچ چیز دیگه رو نداری؛

نمی دونم این خاصیت محرمه یا نوستالژی دوران کودکیم که هر وقت محرم می شه دوست دارم یه بار از سر اون کوچه بگذرم . منی که 365 روز سال رو اصلن کارم به اونجا نمی خوره اما سعی می کنم توی یکی از این روزای دهه اول حتما (راهم رو کج کنم )برم و اون کوچه رو یه بار دیگه ببینم...

خونه ی ننه جون (مادر بزرگ پدرم و مادرم ) یه خونه ی کوچیک نقلی بود ... وقتی از یه فرعی می رفتی داخل چند تا کوچه تا حسابی ردیف خونه ها و پرچم های سیاه روی دیوارها تو رو گیج کنه ، می رسیدی به یه کوچه ی 6 متری که توش دو سه تا خونه ی قدیمی با دیوارهای کاهگلی بود... از همون کوچه ها که انتهاش می رسید به یه طاقی بزرگ و از زیر سایه ی خنک طاق که رد می شدی می رسیدی به یه پس کوچه ی باریک بن بست.  از همون پس کوچه ها که دو تا آدم به زور کنار هم داخلش می رفتن.

انتهای اون پس کوچه ، یه در سبز رنگ و رو رفته ای بود که وقتی به سمت داخل بازش می کردی بعد از یک پله می خورد به حیاطی نقلی با یک درخت میوه ( که یادم رفته چی بود )  و یک ساختمون کوچیک دوطبقه که هر طبقه اش دو تا اتاق داشت. ننه ، توی یکی از همون اتاق های طبقه اول زندگی می کرد. از اول محرم هوای اتاقشو پر می کرد از عطر گلاب ، عطری که آدمو حسابی مست می کرد .دور تا دور دیوارهای اتاق 12 متریشو  چادر سیاه می کشید و چادرها رو با تمثال های مخصوص (که نمی دونم از کجا آورده بودشون ) می پوشوند، یه جا حضرت عباس (ع) لب فرات نشسته بود و درحالی که مشتهاش پر آب بود به خیمه ها نگاه می کرد ... یه جا امام حسین (ع) پیکر نیمه جون پسر بزرگش رو دست داشت و چه لبخندی می زد علی اکبر (ع) تو دامن پدرش ... یه جا حضرت زینب (س) افسار برادر تنهاش رو تو دستش گرفته بود و خداحافظی می کرد ... یه جا گهواره ی .... 

ننه ، مراسم تشت گذاری داشت . اول محرم با یه مراسم ویژه یه تشت آب رو می ذاشت گوشه ی اتاقش و هر روز دهه اول محرم رو روضه می گرفت. یه وقتایی مامان می رفت سراغ روضه اش در حالی که دست من رو هم می گرفت و می برد و اونجا تنها جایی بود که برادرام حق رفتن نداشتن (یه محیط کاملا زنونه ) . منم که بچه .. عاشق و دیوونه ی کنجکاوی و بازی .. چیزی از گریه ها سرم نمی شد اما همین قد که یواشکی برم سراغ تشت و یه جرعه از آب خنکش بنوشم یا پشت اون چادرهای آویزون شده قایم بشم و با دخترهای همسن خودم بازی کنم ؛ کلی کیف می داد. گاهی هم که اتاق خلوت می شد و مهمونا می رفتن می ایستادم و خیره به نقاشی ها نگاه می کردم. انگار یه عطشی داشتم برای حفظ کردن تک تک اون ها ، حتی رنگ چادرهای افراشته خیمه ها رو هم بعد از این همه سال می تونم به خوبی به یاد بیارم... ( نمی دونم چرا حالا اجازه ی گذاشتن اون ها رو نمی دن ، به نظر من که اون نقاشی ها پایه ی عشق من به محرم بود )

بهترین لحظه ی عمرم عصر عاشورا بود.. مامان همیشه سعی می کرد این موقع رو از دست نده .. بعد از تموم شدن ظهر و عاشورا و پایین اومدن هیجان سوختن خیمه ها و کتک زدن اولاد پیغمبر (ص) به دست سرخ پوش ها و به سر و سینه کوبیدن مردها وسط خیابون و آروم شدن صدای طبل ها و سنج ها و نوحه ها و  تکیه دادن علم ها و فانوس ها و پرچم ها به دیوار هیئت ها ، نوبت شام غریبان می شد .... بازهم همون کوچه ی بن بست که حالا دنج ترین جای دنیا می شد برای گردوندن فانوس های کوچیکمون و کنار دیوار ردیف کردن شمع ها ... دست مامان تو دستم می رفتیم سراغ همون 12 متری سیاه ... اما این بار ته دل من بیشتر از همیشه می لرزید چون گهواره ی علی اصغر (ع) رو می آوردن ... یه عده بانوی سیاه پوش که تو بغلشون یه گهواره پوشیده شده با پارچه های سبز و ریسه های طلایی دعا و نوارهای باریک سیاه و منگوله های کوچیک بود ... تا پاشون به حیاط خونه می رسید ناله و شیون و زاری شروع می شد و می دیدم مادرم چادرشو می کشه روی صورتش ... چه ولعی داشتن برای تکون دادن اون گهواره و خوندن حزن انگیزترین لالایی ها و من تو اوج بچگی و حرص و عطش .. چنگ می انداختم به گوشه ی گهواره تا مثل اون زنهای گنده بتونم اون صندوقچه ی عزیز رو با منگوله های سبزش تکون بدم. همیشه سعی می کردم ببینم واقعا اون تو بچه ای هم خوابیده یا نه و همیشه پیش خودم یه پسر بچه ی تپل رو با لپ های آویزونش در حالی که لب های سرخش رو جمع کرده  و چشمهاشو بسته تو نظرم صاحب اون گهواره می دونستم ...

الان دیگه اون طاقی رو خراب کردن و یه آپارتمان جاش ساختن ... دیگه هیچ کدوم از دیوارهای اون کوچه کاهگلی نیست ... شاید دیگه اون پس کوچه رو هم از بین بردن ...  خیلی وقته که دیگه ننه هم اونجا نیست و سراغش رو باید توی یکی از قطعه های بهشت زهرا بگیریم ... منم دیگه اون دخترکوچولوی شمع به دست نیستم که محتوای شیشه ی گلابشو میون زمین و هوا خالی می کرد  ... حالا حتی جرأت ندارم پام رو از سر کوچه داخلش بذارم ... اما یه روز ..... یه روز از همین روزای دهه اول همیشه سعی می کنم راهم رو کج کنم طرفش ، یه سرک داخل کوچه بکشم ، شاید یه سرک داخل خاطره هام ، بعد یه لبخند تلخ بزنم و سرعت گام هام رو زیاد کنم و فاصله ام رو از اونجا بیشتر .... همین .... تمام خاطرات مبهم ، روشن ، شاد ، غمگین ، لذت بخش و حزن انگیز من از محرم می شد نوحه های ترکی یه عده پیرزن و یه تشت آب و یه گهواره ی سبز خالی که مدام میون سیاهی چادرها شبح وار تکون می خورد .... و من چه لذتی داشتم در چنگ زدن به گوشه ی اون گهواره .....

.... هنوز هم دست من دنبال گوشه ی اون گهواره توی هوا می چرخه ....