سلام ... خوبید ... عزاداری خوش گذشت ... ببخشید !! تعطیلیتون قبول باشه !!

به من که هم خوش گذشت و هم سخت گذشت ... روز اول تعطیلی خونه ی مادربزرگم (عزیزجون) بودیم چون طبق نذری پختن هرساله تاسوعا ، همه اونجا جمع می شیم و اگه خدا قسمت بگو و بخند و غیبت و ریسه رفتن های ما از دست همدیگه رو ندید بگیره و سوسکمون نکنه می شه گفت نذرمون قبول می شه.. روز دوم خونه مامان شوشو جان بودیم که بازهم همون کرکر خنده ها سر دیگ غذا اما این بار با جاری های محترمه (فکرشو بکن 6 تا جاری و یک خواهر شوهر توی یه خونه باهم ) اگه بدون خونریزی اون روز به شب برسه باید شکرانه بدیم نیشخند

خلاصه توی این چند روز بس که قرمه سبزی خوردیم هر دومون سبز شدیم چون هر دو تا نذری قرمه سبزیه !! البته گاهی از این طرف و اون طرف جهت حق السکوت بهمون غذاهای نذری دیگه ای هم رسیده چون تو همسایگیمون دو سه تا هیئت و حسینیه است که قدرت خدا بلندگوهاشون هم رو به کوچه است و ساعت 8 شب به بعد دچار توفیق اجباری شنیدن انواع نوحه ها و مقتل خونی ها می شیم.

بعد از 4 روز تعطیلی خودمون و آشپزخونه و خوردن غذای مفتکی ، شنبه با سلام و صلوات راهی مدرسه شدم. طبق واحد کار ماه « دی » باید خانه و خانواده رو به پسرا یادبدم. خوب من کمی راجع به این دو موضوع  قبل از تعطیلات با بچه ها کار کرده بودم و اتفاقا دهه اول محرم هم روی قضیه ی خانواده امام حسین (ع) بیشتر زوم کردم (واحدکار ماه محرم!) و محبت کردن و احترام به افراد خانواده و کمک به همدیگه رو پر رنگ تر تو قصه های عاشورایی که برای بچه ها تعریف می کردم ؛ گفتم . دچار عذاب وجدان هم بودم چون هر دفعه خودمو شبیه یکی از این منبری ها می دیدم که داره برای یه عده روضه می خونه ..

اما چیزی که برای خود من هم عجیب بود تأثیر حرفام بود که مادرهایی که منو می دیدن بهم تبریک می گفتن ؛ مثل این که پسرهاشون توخونه یه جورایی متحول شده بودن و کارهای مثبت انجام داده بودن ... هم من و هم شما می دونیم این قضیه یک هفته بیشتر دوام نداره ...

در مورد واحد « خانه » با بچه ها زیاد کار کردم . از کاردستی و نقاشی و قصه بگیر تا شعر و کارگروهی . امروز بعد از کلی کار کردن با بچه ها درمورد نقاشی و روان کردن دستشون بهشون اجازه دادم تا خارج از چارچوبی که بهشون یاد دادم خونه های دلخواهشون رو بکشن. خواستم ببینم پسرام واقعا چه جور خونه هایی تو رویاهاشون دارن و چقدر نزدیک به اون چیزی هست که دارم بهشون یاد می دم.

اون خونه ای که من یاد می دادم شامل یه چهارگوش (ببخشید هنوز هم فکر می کنم تو کلاسم ) مربع که می شه چهارچوب و دیوار خونه ، یه مثلث که سقفشه و تعدادی پنجره و یک در و آنتن و لوله دودکش روی سقفه . اطرافش هم دو یا سه تا درخت و گل ، یک حوض آب ( که خیلی از بچه ها نمی‌دونستن اصلن حوض آب چی هست !!‌ ) و تو آسمون هم خورشید و چند ابر. باور کنید همین شکل ساده رو خیلی ها بلد نبودن بکشن که الان دیگه یاد گرفتن .. (دست مربیشون درد نکنه چه مهندسایی تحویل جامعه داده )

نکته این جاست مهندس های کوچولوی من اصلن شبیه به چیزی که بهشون یاد داده بودم نکشیدن ؛ حتی یه دونه برای خنک شدن این دل من ... اکثر خونه هاشون آپارتمانی و چند طبقه بود که اتفاقا آسانسور هم داشت . خونه هاشون به ارتفاع کوه های توی نقاشیشون بود و جلوی هر خونه هم یه ماشین پارک بود. از درخت نمی گم که خیابون جای درخت نیست. رنگ آسفالت سیاه خیابون .. ماشین های پارک شده که گاهی جاشون رو به ماشین پلیس می داد و آپارتمان های هم شکل آجری و نارنجی رنگ ... سقف های صاف با آنتن های فراوون که تک و توکی هم دیش ماهواره کشیده بودن ... پنجره های بسته ، پرده های کشیده شده و در های بسته که روی دستگیرشون سوراخ کلید هم پیدا می شد.

 غمم گرفت ، برگه ها رو جمع کردم و صدای همه ی بچه ها در اومد ... آرومشون کردم و گفتم « قبول ندارم شما خونه ی خودتون رو کشیدید ، خونه ای که الان توش با خانوادتون زندگی می کنید. من می خوام خونه ای رو بکشید که می خواهید توش باشید یعنی وقتی بزرگ شدید دوست دارید خونتون چه شکلی باشه ؟؟ »

دوباره برگه های جدیدی بهشون دادم .. مداد تو دست بچه ها ثابت مونده بود ، گاهی هم تاب می خورد اما رو کاغذ نمی رقصید ... سرجام وایسادم و نگاهشون کردم ... هیچی نگفتم چون می دونستم اونا منتظرن تا من بهشون بگم چی بکشن .. کم کم می دیدم دست ها بالا می ره گاهی مداد رو لای موهاشون بازی می دادن و گاهی می‌بردن طرف چونشون (بهشون یاد دادم تو دهنشون نکنن ) .. چشم ها بسته و باز می شدن و بالاخره سرها آروم رفت طرف برگه ها ... این دفعه خونه ها تقریبا شبیه چیزی بود که بهشون یاد داده بودم البته با تفاوت هایی ... طبیعت داشت .. پنجره ها باز بود ... درها قفل نداشت ... جلوی درها یه ماشین (معمولا قرمز ) پارک بود ... جلوی هر خونه حداقل یه درخت بود ... کنار خیابون چمن کاری و گل کاری شده بود .. خونه ها یک و یا دو طبقه بود .. آسمون آبی و آفتابی بود .. اما فقط یه آدم تو یا بیرون خونه دیده می‌شد. ازشون می پرسیدم : « خب این شمایید ؟ پس کو مامان یا بابا ؟ یا آبجی یا داداش ؟ یا اصلن شما زن و بچه نمی خواهین داشته باشین ؟؟ » یه نگاهی بهم می‌کردن و می گفتن : « نه خانوم !! این منم ، همه ی خونه مال منه ! ماشین هم مال منه !! »

.. مال منه !!!!