یک هفته است که استرس دارم ...

... از عکس العمل بچه ها برای روز سه شنبه اول بهمن ؛ یک هفته است که انواع روش‌های آدم بودن و مثل بچه ی آدم حرف گوش دادن و مانند آدمیزاد راه رفتن رو هر روز دارم تو گوش 35 تا وروجک کوچولو مثل لالایی می خونم. و یک هفته است که این انگشت اشاره من همیشه بالاست برای انواع خط و نشون و اخطار و گوشزد و ... یه جاهایی هم تهدید ...

بله ! اول بهمن ما اردو داریم . ( بهتره بگم داشتیم ) و من توان خودم رو در این هفته بیش از پیش مصرف کردم برای شستشوی مغزی 35 تا کله ی کوچیک. از دویدن‌ها و جیغ‌زدن‌ها و خوراکی نخوردن‌ها توی محل بازدید که موزه بود صحبت شد تا جلو نزدن‌ها و حرف گوش کردن‌ها و از گروه کلاس بیرون نرفتن‌ها . این اولین اردوی کلاس بود و بچه‌ها قرار بود برای اولین بار بدون مامان باباهاشون و به همراه یک فرشته نازنین به نام مربی برن به موزه !

جایی که در نظر گرفتم یک موزه سرپوشیده ی حیات وحش بود. ساختمان قشنگ و باغ بزرگ و زیبایی هم داشت که بچه ها بعد عمری حبس شدن توی چاردیواری کلاس می‌تونستن بدوند و این زانوهاشون کمی برخلاف استانداردهای خونه کارکنه . خود موزه هم که این قدر پر جک و جونور بود که بچه ها رو جذب کنه.

با سلام و صلوات برگه های رضایتنامه رو تو جلسه ای که با اولیا داشتم (روز شنبه) بینشون پخش کردم و برنامه ها ریخته شد. سه شنبه صبح همراه با بچه ها و نماینده‌های اولیا ( اینجا به عنوان معاون کلانتر سمت داشتن ) سوار اتوبوس شدیم و راه افتادیم. به محض ورود اما همه ی زحمات یک هفته ای من (مخصوصا اون انگشته ) بربادرفت و بیشتر از جونورهای زنده ی تو باغ صدای بچه های کلاس من بود که تمام کلاغ های روی درختا رو فراری داد. به نماینده ها گفتم بچه ها رو تو باغ بچرخونن تا من برم بلیط رو تهیه کنم و درحالی که دست شرترین بچه ی کلاس ( که در حالت عادی باید با طناب به صندلی ببندیمش ) تو دستم بود رفتم دنبال بلیط...

تقریبا هر 8 تا بچه دست یه مامان بود و 4 گروه داشتیم که به صف کردیم (من زرنگ فقط یکی داشتم دستم که به تنهایی هر ٣۴ تا شون رو قورت می داد) و وارد موزه شدیم.. دوربین رو دستم گرفتم تا ورودشون رو فیلم بگیرم. دیدن چهره های شاد و لپای گل انداخته شون تو هوای صبح زمستون که حسابی توی باغ گردش کرده بودن در فیلم جالب بود. سالن حشرات و سنگ ها و صدفی ها با لبخند و آرامش طی شد تا رسیدیم به سالن حیوانات وحشی ... و در این لحظه همگی یاد اجداد ماقبل تاریخشون افتادند و شروع کردن انواع صداهایی که بلد بودن و بلد نبودن رو درآوردن .. حالا من و مامانا اون وسط نمی دونیم موهای خودمون رو دونه دونه بکنیم یا بشینیم و گریه کنیم ، چون بچه‌های مؤدب من به هیچ صراطی مستقیم نبودن و ساکت نمی شدن..

با هر زوری بود بچه ها رو که از دیدن اون همه حیوون به وجد اومده بودن ساکت کردیم البته آقای نگهبان موزه هم به فریادمون رسید و با چشم غره های رعشه آسا و فیگورهای عجیب کلی باعث مسرت ما شد... بچه ها بعد از دیدن حیوانات وسط سالن سرشونو بالا گرفتن و به کله های بریده شده انواع گوزن ها و گرگ ها و گرازها چشم دوختن و باران سؤالها شروع شد حالا من یه دستم دوربینه و دارم فیلم می گیرم و یه دستم هم توی دست اون بچه ی بی نواست که گمان کنم از موزه هیچی ندید جز انبوه بچه هایی که جلوی شیشه ی ماکت ها برای دیدن حیوون مورد علاقشون دست و پا می شکستن. و فیلم هم پر بود از صدای جیغ خوشحالی و هیجان بچه ها و یا جیغ‌های بنفش من که سر اون ها می کشیدم که مثلا از گروه خارج نشن یا همین جوری تو سالن ندوند ( فکر کنم درصد جیغ های من بیشتر بود) .

در پایان وقتی دوربین رو تحویل مدیر مدرسه می دادم (چون مال مدرسه بود) به مدیر گوشزد کردم که : « خانم جان بچه ها زیادی هیجان زدگی خونشون رفته بود بالا و باید یه آهنگی چیزی بذارین رو فیلم و خلاصه این فیلم میکس می خواد .» خانم مدیر هم با خونسردی سری تکون داد و گفت:«  نه بابا مثل بقیه ی فیلما می ریزیم رو سی دی و می دیم دست اولیا. » من هم تو دلم به این همه دلخوشی خندیدم و رفتم خونه .

چهارشنبه ، دوم بهمن

صبح رسیدم مدرسه و به دفتر مدیر رفتم برای امضای دفتر حضورغیاب دبیران.. خانم مدیر مرا دید و لبخند زنان گفت : « فیلمتون رو دیشب خونه دیدم . بچه ها خیلی بهشون خوش گذشته بودها !!خیلی هم زمانش خوب بود؛ ولی  به خاطر ... راست می گفتی این فیلم میکس می خواد . » حالا تصور لبخند من اون لحظه نباید زیاد سخت باشه ...