وقتی با همسرم (محمد) ازدواج کردم می دانستم شغل او طوریست که گاهی شب ها هم شیفت می ماند و من مجبور می شوم در خانه تنها باشم. ( یاد فیلم تنها در خانه بخیر) بنا بر این تصمیم گرفتم برای فرار از ترس تاریکی و تنهایی و .. به فیلم دیدن پناه ببرم . گاهی شب ها تا صبح بیدار می مانم و در تنهایی فیلم می بینم .

 این کار اتفاقا برای من حسن هایی هم دارد .

وقتی با محمد فیلم می بینم نمی توانم تمام و کمال حواسم را به فیلم بدهم آخر یکی باید برود برای آقا یک لیوان آب بیاورد یا ظرف میوه را از یخچال بیاورد ، ظرف تنقلات را دوباره پر کند و یا نظر ایشان را راجع به صحنه های فیلم به طور کامل و با گوش جان بشنود... خلاصه این فیلم نیست که مهم است بلکه آقای خانه و منتقد فیلم است که حرف اول را می زند.

ولی وقتی تنهایی فیلم می بینم با موسیقی فیلم همراه می شوم و با چشم دوربین می بینم و با قهرمان های آن شاد ، غمگین ، وحشتزده ، هیجان زده ، امیدوار و یا ناامید می شوم. با آن ها می خندم ، می گریم ، می خوانم و به حرف هایشان گوش می دهم گاهی جمله هایشان را حفظ می کنم و گاهی سعی می کنم فراموش کنم . این طوری آن ها برای من خاطره می شوند و من می توانم این خاطره ها را دوباره و بارها ببینم حتی می توانم آن ها را با محمد ببینم و او را نیز در آنها سهیم کنم . حتی می توانم این بار به انتقادهای سازنده ایشان هم با دقت گوش بدهم و یا با خیال راحت اتاق را برای پذیرایی از تماشاچی مخصوص فیلم ترک کنم.