سلام به اون هایی که توی این چند روز زیارت حسابی به فکرشون بودم و براشون دعا کردم و حتی به نیابتشون دو رکعت نماز زیارت خوندم.

اول بگم اگه برای گرفتن سوغاتی و این جور حرف ها اومدین  خوشمزه چون بنده در تنهایی و بدون حضور مکمل جونم بودم و از آن جا که در تهیه و خرید سوغاتی این جیب آقایان است که خالی می شود  ... پس سوغاتی نداریم.

همسفرهای من هم از همون مدرسه راهنمایی که براشون کارهای دفتری رو انجام می‌دم بودن و شامل 45 تا دانش آموز و  نصف این تعداد مادر بود؛ برای قطار که کلا یه واگن رو قرق خودمون کرده بودیم و دخترها هم که بی مزاحمت مادر و پدر و ناظم و معلم حسابی از خجالت خودشون دراومده بودن .. بگما خود منم قاطی اونا شده بودم و داد ناظم بنده خدا رو درآورده بودم طوری که گفت «خانوم ... ! دفعه دیگه اگه حتی دوبله هم حساب کنی تو یه نفرو نمیارم »عصبانیمن بیچاره ، مگه چی کار کردم فقط با یه سوسک پلاستیکی داد و جیغ همکارها رو درآوردم و در دل دانش آموزانشان بسی تخم نشاط و سرور کاشتم و دسته جمعی وسط راهرو قطار خنده های زیبا و لبخندهای پر سروصدا به راه می انداختیم .

خوشبختانه در هتل یک اتاق سه تخته گرفتیم که من و دو تن از همکارانم بودیم و هیچ گونه مزاحمی اعم از مادر و فرزند نداشتیم. چون هتل نزدیک حرم بود و از آنجا که ما سه تن خودمان برای خودمان شیرزنی بودیم ساعت 3 صبح می رفتیم حرم و بست می‌نشستیم تا خدا شفایمان بدهد (یعنی خدا حوائجمان را بدهد ) و عجب حالی هم میداد این صفای حرم. من از ماچ کردن و دست کشیدن به در و دیوار همیشه بدم میومده برای همین تا یه گوشه خلوت گیرمی اوردم سریع شروع به خوندن زیارتنامه و نماز می کردم و مثل توریست های چینی هم از در و دیوار عکس نمی گرفتم. ولی همکارام تا دستشون به ضریح نمی رسید انگار که زیارتنامشون نصفه میموند و توی اون شلوغی چادر می بستن دور سرشون و « یا علی » می رفتن به جنگ و گرفتن غنیمت.

یه روز هم رفتیم قدمگاه که کلا من با فلسفه ی وجود یه همچین جایی دچار مشکل بودم. آخه چطور ممکنه جای هر دو پای یه نفر (اون هم به اون بزرگی و به اون وضوح ) روی سنگ !! دقت کنید روی سنگ ها !! جا بمونه ... منم به شوخی به بچه ها می‌گفتم بیایید سایز پای امام رضا (ع) رو حدس بزنیم که با چشم غره ی مدیر و ناظم روبرو میشدم. نگران

خرید و بازار هم برای روز آخر بود که با قناعت من فقط مقداری نخودچی و کشمش و نبات شد برای مامان و مادرشوهر و دو مادربزرگ و صدالبته مدیره ی محترمه اون یکی مدرسه !! و سوغاتی مخصوص خودم و محمد هم نمی گم تا دلتون بسوزه!!

می خواستم خیلی خلاصش کنم و کوتاه تر بنویسم . در آخر بگم خیلی اونجا به یادتون بودم و به فکر تک تکتون ؛ و براتون خیلی دعا کردم حالا اگه هر کدومتون به آرزوتون رسیدید حق الدعایه ما رو هم بدین تا بی حساب بشیم نیشخند ( حالا اگه خواستین شماره حساب بدم)

پینوشت :

البته یه سوغاتی مخصوص تر هم داشتم و اون سرماخوردگی به همراه سرفه های شدید و پی در پی بوده که تا حالا ادامه داشته . چون هوای مشهد مقداری سردتر از تهرانه و با وجود اون همه احتیاط و برنامه ریزی برای پوشیدن لباس گرم ، بازم سوز مشهد دامن ما رو هم گرفت.