هنوز بهار نشده اینا انرژی هاشون زده بالا !!

من نمی دونم با این وروجک ها که مدام روی میزها وامیستن و می رقصن چی کار کنم .. خوبه حالا هنوز صفر تموم نشده که اینا برای خودشون عروسی گرفتن هورا

حالا که واحد کارمون هم راجع به حیوانات هستش اینا واقعا با مرحوم تارزان همذات پنداری می کنن و جیغ می کشن ، فقط یه طناب کلاسمون کم داره که آویزونش بشن و از این ور کلاس تاب بخورن به اون ورش ..

من بیچاره هم دو هفته ای می شه که شدید سرماخوردم (فک کنم سوغاتی های مشهد مونده توگلوم ) و صدام در نمیاد .. حالا من هرچی از اعماق وجودم فریاد می‌کشم ، صدایی خارج نمی شه .. اینا هم که توی این دوهفته کلاس رو با کویت اشتباه گرفتن و هر روز یه مدل ژانگولر جدید از خودشون به نمایش می ذارن و روح بقیه‌ی بچه های کلاس رو با کاراشون تازه می کنن. من بیچاره هم چاره ای ندارم جر این که قاطی شلوغ بازیاشون بشم و اینجوری حرص خودمو خالی کنم. حالا من هرچی تو بریز بپاش ها بیشتر شریک جرم می شم محبت اینا به من بیشتر می شه و هر روز تعداد بیشتری وقتی از در کلاس تو میام بهم می چسبن یا ازم آویزون می شن..

دیروز داشتم راجع به ماهی ها و حیوانات دریایی برای بچه ها توضیح می دادم و از اون جا که نقاشیم یه ذره بهتر از پیکاسو هم هست براشون شکل بعضی از ماهی ها رو می کشیدم و توضیح می دادم که مثلا خوراکشون چیه و کدوم ماهی با کدوم ماهی دوسته و کدوم دشمن. (منفور ترینشون کوسه شد و محبوب ترینشون دلفین و شمشیرماهی ) ؛ بعد هم بهشون وسایل نقاشی دادم تا خودشون دنیای زیرآبشون رو بکشن .. توی همین بین بود که یهو حمید راست راست تو چشمم نگاه کرد و گفت مامان !! هیپنوتیزم توی اون لحظه من هم تعجب کردم و هم خندم گرفته ، خود بیچاره اش هم خندش گرفت و از خجالت سرشو انداخت پایین .. حالا بچه های کلاس ول کن نبودن هی می گفتن « خانوم ! حمید می گه به شما مامان !!  شیطان» منم لبخندی زدم و گفتم : « اشکال نداره ! خب منم مامان دوم شما هستم دیگه .. مگه نگفتن مدرسه خونه ی دومه و خانوم معلم مامان دوم !! » ... تا چند دقیقه بعدش از این طرف و اون طرف هی صدام می کردن مامان ! و نخودی می‌خندیدن . کلاس رو دوباره آروم کردم و روز تموم شد .

امروز صبح ادامه درس دیروز رو داشتیم مرور می کردیم . (درس «ف» ) و من داشتم از بچه ها سوال می کردم : « خوب چی توش (ف) هست ؟ آفرین ! فرفره ! باریکلا فیل !! اینم خوبه آدم برفی ! » دونه دونه نظراشون رو می گفتن .. نه ! اشتباه شد ! از هیجان پیدا کردن یه کلمه جدید جیغ می زدن ؛ توی این گیرودار یهو علیرضا داد زد « خاله ! خاله ! فندق !!  » تعجب . کلاس دوباره برای چند لحظه ساکت شد و چشم ها به قیافه‌ی علیرضا که پشت بغل دستیش قایم شده بود دوخته شد .. حالا نوبت حمید بود که سوتی رو دستش بگیره ، انگشتشو بالا گرفت ( که چون سر میز اون‌ها ایستاده بودم انگشتش داشت می رفت تو چشمم ) و با صدای کشدار گفت : « خانــــــــــــــــوم! مگه شما خاله ی دوم ما هم هستید ؟!! خنده  قهقهه » حالا من مگه می تونستم این بمب خنده ای که تو کلاس منفجر شده بود رو جمع کنم ...