مرد دقیقه ٩٠ ، این اسمیه که من روی محمد گذاشتم اونم مواقعی که یه تعطیلی تو راهه و مرد من هوس می کنه منو ببره مسافرت ... اونوقت میاد خونه یا زنگ می زنه (بستگی داره اون روز در چه شیفتی باشند ایشون) که یالا همین الان چمدون ببند بریم مسافرت !! تعجب 

خوب آخه همسر من ، عزیز من ، قشنگ من اول مقصد و مقصود خودتو مشخص کن و بگو کجا می خوای بری تا من طبق آب و هوای اونجا بار و بندیل کنم .

توی تعطیلات عید هم همسر گلم تصمیم گرفت منو ببره مسافرت چون بعد از عید دانشگاه بنده و سرکارم و سرکارش به ما این اجازه رو نمی ده که دوتایی جایی بریم و بزنیم به کوه و دشت و بیابون. برای همین پنجشنبه زنگ زدند و فرمودند که می خواهند بلیط هواپیما جور کنند به مقصد ارومیه ! منم گفتم حالا که می خوایم هوانوردی کنیم بهتره بریم کیش نیشخند موافقت اعلام شد و من هم رفتم سراغ چمدون کوچیکه چون مسافرتمون سه روزه بود ...

باری ... عالیجناب همسر به منزل فرود آمدند و رفتند سراغ اینترنت تا کمی در مورد وضعیت آب و هوا و هتل های اونجا تحقیق بنمایند و بنده نیز مشغول جمع آوری وسایل گردیدم ..

روز اول

هواپیما ساعت ۶:٣٠ بلند شد و به محض رسیدن به جزایر مرجانی و زیبای کیش (طبق گفته ی اون آقاهه راهنمای توریست ها) ما مشاهده نمودیم که هوا مقداری بارندگی می باشد ، محمد جان برای ما اتاقی رزو نمود در یک هتل بسیار خوب به نام ارم و ما به محل استقرار جدید روان شدیم و همچنان از آن هوای لطیف لذت بردیم ؛ چون هوا ابری بود و آفتاب صورتم رو نمی سوزوند بنده خیلی مشعوف تر بودم.

بعد از پخش و پلا کردن محتویات چمدان در اتاق هتل ، زدیم بیرون تا نهار رو توی یکی از رستوران های معروف کیش که به دلیل غذاهای دریاییش کلی طرفدار داشت بخوریم که یهو بارون (شما بخونید سیل) از آسمان بر سر ما فروبارید ، قطرات باران هم که قربونشون برم یکی این هوا بودند یعنی به اندازه ی توپ تنیس (روی میز !!) و ما که می خواستیم خیلی باکلاس وارد رستوران بشیم مجبور شدیم مثال گرگ دنبال کرده ها شلپ شلپ از زیر اون دوش هوایی بدویم و لباس عیدمون خراب بشه و به مثال موش های آب کشیده وارد رستوران شویم که داشت درشو می بست تا آب های جاری شده جلوی در وارد سالنش نشهناراحت ... ولی غذاش عالی بود.

عصری هم با تور خود هتل یکمی جزیره رو گشتیم و عکس انداختیم و فیلم گرفتیم و غروب هم کنار کشتی یونانی بودیم که باز به علت ابری بودن و گرفتگی آسمان یه غروب نصفه نیمه بود و خورشید از پشت ابرها باهامون دالی بازی می کرد.

 روز دوم 

بعد از صبحانه ای مفصل مشغول گشت و گذار شدیم و جاهای مختلفی گشتیم از ٢ متری زیر دریا بگیر تا گشت زنی توی مراکز خرید. البته آقا محمد یکمی بیشتر از ٢ متر به زیر آب رفت به علت این که غواصی نمود و به خیار دریایی هم دست زد که من هنوز نمی دونم چه شکلی هست !! فقط می دونم نرمه و مثل کرمه یه دهنی هم داره که باهاش غذا می خوره یول

شب ، شام رو توی یکی دیگه از رستوران های محبوب و معروف اونجا خوردیم که از حق نگذریم هم دیزی سنگی خوشمزه ای داشت و هم کباب لذیذی !! حالا کنار این ها موسیقی شاد و سنتی و زنده ی اونجا رو هم تصور کنید که عملا میزهای کناریمون داشتند با آهنگش می رقصیدند و بنده نیز قر در کمرم خشک شده بود اما همین که می اومدم یه کشی به این قوس بدم با چشم قره ی شدید آقامون عین چوب خشک همونجا می پکیدم. بعد از شام هم طرفای ساعت ١٢:٣٠ رفتیم به تالار اصلی شهر که ساعت ١ شب کنسرت احسان خواجه امیری داشت . ما توی قسمت درجه ی یک بودیم و حسابی با احسان جان خوندیم و رقصیدیم و دست زدیم و جیغ کشیدیم و ساعت ٣ هم عین دختر پسرای خوب دست همو گرفتیم و یه تاکسی سوار شدیم و اومدیم هتل.

روز سوم

ساعت ٨ صبح قرار غواصی داشتم بنابراین ساعت ٧ بلند شدم و آماده گشتم و رفتم کنار ساحل همون محلی که قرار داشتم . اما سرپرست اونجا گفت به علت بارندگی شدید شب قبل و طوفانی بودن دریا زاویه دید زیر آب خیلی بالا نیست و اون تصوری که از غواصی داریم و این که زیر آب مثل عمق آکواریوم زلال باشه ، رو از سرمون بیرون کنیم . منم دیدم خوب چه فایده ای داره و قرار رو کنسل کردم و بعد کفش هامو از پام در آوردم و کنار موج ها روی ماسه های خط ساحل به سمت هتل ( که دور هم نبود) حرکت کردم.. آسمون داشت کم کم باز می شد و انعکاس نور خورشید روی آب تمیز و لاجوردی رنگ و صدای موج های آروم که روی شن های ساحل لیز می خوردند حال قشنگی بهم می داد.. وارد هتل که شدم با محمد رفتیم و صبحانه خوردیم و بعد از ساعتی استراحت (باباجان شب قبلش بنده همش ۴ ساعت خوابیده بودم ) دوباره رفتیم بازار گردی نیشخند 

خریدمون هم زیاد نبود چون نمی خواستیم خیلی خرج کنیم .. فقط سه عدد لباس شب بود ( اون هم برای این که ۴ اردیبهشت عروسی دختر عموی بنده هست !! ) و یه دست لباس و کلاه خیلی خوشگل برای محمد ...

 عصر همون روز هم (پروازمون ساعت ١٧:۴۵ بود) برگشتیم به تهران که حسابی سرد بود و سرمای زمستون برگشته بود..

خوش باشید و خندون و منو از حالتون بی خبر نذارید !! چشمک