نمی دونم این چه جور زندگی شده . از مهر ماه که دانشگاه ها هم مثل مدارس باز می شن محمد هم کمتر تو خونه دیده می شه. یعنی روزا دانشگاه ، شبا سرکار. البته هر روز که دانشگاه نمی ره ولی منم که صبح ها تا بعد از ظهر می رم مدرسه ، عصر هم که خسته از جنگ 35 تا دیو بی شاخ و دم میام خونه می بینم محمد گرفته خوابیده تا برای شب انرژی ذخیره کنه یا اصلاً هنوز دانشگاهه و خونه نیومده ! بماند از این که تا خسته می رسم خونه یکراست می رم سراغ آشپزخونه. اگه سینک خالی باشه افکار بنده راحت تره چون تنها دغدغه ام درست کردن شام می شه. ولی امان از زمانی که محمد خونه مونده باشه و هوس آشپزی هم کرده باشه در نظر بگیرید چهره ی وحشتزده و در عین حال وارفته من همراه با آهنگ فیلم ترسناک جیغ. بعد از تمیز کردن تل ظروف تازه می تونم یه غذای جمع و جور حاضر کنم و درست وقتی می خوام پای تلویزیون بشینم تا یکم سرحال بیام آقای خونه از راه می رسه و خوب چون شب سر کار می ره و تا قبل از ساعت 10 هم باید شام بخوره مجبور می شم خسته تر از قبل بلند شم و سفره ی شام رو بیاندازم.

چی ؟ مگه محمد تو خونه به من کمک نمی کنه ؟ ..... شوخی می کنی یا جدی پرسیدی ؟