توی فیلم راز بیشترین حرفی که زده می شد این بود که جهان بر مبنای انرژی ساخته شده و هر نوع انرژی که به اطراف و پیرامونت بدی همون رو دریافت می کنی ...

یادم میاد توی فیلم داستان مردی رو که در بیمارستان بستری بود و زندگی شبیه به زندگی گیاهی داشت ولی خواست و اراده کرد تا کریسمس همان سال از بیمارستان با پای خودش بیرون بره و همینطور هم شد....

حالا قصه ی من : وقتی زمین خورده بودم ، علی رقم اون همه زشت شدن صورتم و کثیف و خونی بودن نصف چهره ام وقتی وارد خونه ی خاله شدم همه بدون استثنا گفتند که جای زخم ها کبود می شه ، همه با تأسف به قیافه ی من نگاه می کردند و مطمئن بودن که برای سالن چهره ی زیبایی نخواهم داشت (محال بود آرایشگرم هم بتونه کاری بکنه) ولی من به خودم امید می دادم ؛ من خودم رو توی سالن تصور می کردم در حالی که زخم روی صورت نداشتم ... من با همه مخالفت می کردم و به خودم اطمینان می دادم که هرگز کبودی زخم روی صورتم نمی مونه (حتی با این که قالب های یخ رو خیلی دیر روی صورتم گذاشتم و مادرم و خاله ام هیچ امیدی در از بین رفتن و سیاه نشدن زخم نداشتند ) ...

من موفق شدم !! از خود راضی قدم اول رو درست برداشته بودم ؛ تمام شب رو جلوی آینه بودم و از این پیروزی لذت می بردم ، جای زخم ها کبود نشده بود و این عالی بود ...

شنبه که مدرسه رفته بودم و پیشنهاد عسل رو شنیدم ، دوباره امیدوارتر شدم و هر شب عسل می گذاشتم روی زخم ها و هر روز صبح با لیف و صابون می افتادم به تمیز کردنشون ( البته که درد داشت !!) باز هم کارم این بود که هر شب جلوی آینه برم و به خودم بقبولونم که جای زخم ها داره از بین می ره و زخم ها هر روز کمتر می شن ...

چهارشنبه روزی بود که مامان منو دید و ... باور نمی کرد ...

چهارشنبه روزی بود که خاله هم منو دید و .. او هم باور نمی کرد ...

چهارشنبه من به آرایشگاه رفتم زیباترین آرایش رو کردم ، موهامو به بهترین حالت درست کردم و هیچ کس حتی شک هم نکرد که زخمی روی صورت داشتم و البته این بار کلی اسپند برای خودم دود کردم و وان یکاد خوندم و آیه الکرسی به خودم فوت کردم نیشخند

و جمعه ...

آخ اگه می تونستم عکس هایی رو که از خودم گرفتم رو براتون می ذاشتم تا ببینید نرگس چه تیکه ای شده بود خوشمزه ..

از آنجایی که کلی زیبا آرایش نموده بودند مرا ( در حد عروس !!) و ازآنجاتری که به سالگرد عروسیم هم نزدیک بود ؛ وقتی به منزل رسیدم ، محمد دچار ذوق مرگی شده بود و در تمام طول مسیر به دنبال یه آتلیه عکاسی باز می گشت ولی از شانسش هیچ جا باز نبود تا بالاخره توی همون سالن ، عکاس عروس و داماد رو مورد التماس دعا قرار دادیم و عکس هایی گرفتیم توپ !!

شب عروسی هم ، دوباره کلی قرآن و آیه که بلد بودم به خودم خوندم و فوت کردم و یه عالمه اسپند دود کردم (دست اون جیگرم که در کامنت خصوصیش برام نوشته بود اسپند دود کنم درد نکنهچشمک ماچ) و خلاصه بگم نرگس شما ستاره ی عروسی بود و همه ی چشم ها روی اون بود .. چون هم خیلی خوشگل شده بود و هم یه لباس دلبری پوشیده بود که آقاشون براشون از کیش خریده بود و خیلی هم بهش می اومد ...

****************************************

پینوشت ١ : از این که نگرانتون کردم ببخشید زبان

پینوشت ٢ : حالا به انرژی مثبت کلی اعتقاد پیدا نموده ایم .. از هم اکنون فقط فکرهای مثبت خواهیم نمود !!از خود راضی

پینوشت ٣ : عسل بیشتر از معجزه عمل می نماید .. از من به شما نصیحت روی زخمهاتون از این به بعد فقط عسل بمالید .. یول

(حالا نرید روی جای سوختگی ها هم عسل بمالید و بگید نرگس گفت ها !!)

پینوشت ٣ : ایشالا همه به عروسی و شادی !! چشمک 

( کلی هم جای همتون قردادم که حالا از پادرد دارم میافتم .. )