همیشه از قدیم می گفتن سالی که برای دختر خواستگار زیاد میاد اون سال سال ازدواج و بختشه .. خیال باطل

خوب باید بگم اولین خواستگار من از ١۵ سالگی وارد زندگیم شده بود .. اون زمون که زنگ زده بودم مدرسه ی بابا و یه کاری باهاش داشتم و یکی از شاگردهای قدیمیش هم اومده بود دیدنش .. زنگ تفریح بود ... جوون بیچاره هم تازه مدرک دکتراشو گرفته بود و اومده بود تا مثلا از بهترین معلم عمرش (که اون موقع مدیر یه مدرسه ی راهنمایی بود) تشکر کنه ... تلفن زنگ می زنه و هیچ کس هم دفتر نبود ، بنده ی خدا اومد کار خیر بکنه و گوشی رو برداره که بله ! اون طرف گوشی بنده تشریف داشتم ! شیطان بعد از کلی  عذرخواهی توضیح داد که پدرم در حیاط تشریف دارند و مشغول ادب نمودن محصلین می باشند و من از همه جا بی خبرم که فکر می کردم ایشون جزء همکارهای باباجان هستند ، بعد از کلی زبون ریختن و قربون شما برم و قربونم بری گوشی رو قطع کردم . دیگه خبر نداشتم که هفته ی بعد پسره با یه دسته گل دیگه میاد و منو از بابام خواستگاری می کنه و بعدش هم بابام بعد از کلی خندیدن و (البته کمی هم به تفکر رفتن) دکتر مملکتو از مدرسش می اندازه بیرون ...

بعد از اون قضیه آقای پدر به مادر خانومی گوشزد می فرمایند که دختر یکی یدونمو به کس کسونش نمی دم و  قرار نیست هرکی درخونمونو زد بهم اطلاع بدی که آقا برای دخترت خواستگار اومده خجالت .. همون جا یه جوری دست به سرش می کنی که بره. خوب مامان های ایرونی هم که ید طولایی دارن برای دختر شوهر دادن و اصلا انگاری برای این کار ساخته شدن و این حرفا که تو کتشون نمی ره چشم.. بنابراین هر خواستگاری که می اومد یه جوری به خونه راه می داد که نه بنده متوجه می شدم این خانوم خواستگاره نه بابای از همه جا بی خبرم که وقتی شب می اومد و با یه دسته گل روبرو می شد جواب می شنید که یکی از رفقای قدیمی مامان امروز مهمون بوده و البته بعدش از اون لبخندهای معروفش تحویل مامان می داد که یعنی !!

بنده به ٢٢ سالگی رسیدم و همون طور که دانشگاه می رفتم و به کار مشغول بودم ، همچنان در آرزوی شهریار نقره پوش سوار بر اسب سفید بودم .. توی خانواده ما دو نفر در خواب دیدن و تعبیر خواب مهارت بالایی دارند یکی من و یکی خاله بزرگم و باید بگم محاله ما برای کسی خوابی نبینیم و تعبیرش هم نکنیم و اون بلایی که تعبیر کردیم سر او بیچاره نیاد شیطان .. یادم میاد تابستون بود که یه خواب عجیب دیدم .. توی خواب دیدم که وسط دعوای یک مار و یک زنبور گیرافتادم و از ترس نیش هردوشون قدرت حرکت نداشتم ، یهو یه پروانه ی خیلی قشنگ اومد و اون دوتای دیگه از ترس پروانه هه پاگذاشتن به فرار .. پروانه (که به نسبت بزرگ هم بود) اومد و یه چند باری دور من چرخید و بعد روی دست من نشست و در کمال تعجب من .. دستمو نیش زد تعجب

خوابم رو خودم می تونستم تعبیر کنم .. پروانه برای دختر خواستگاره .. مار و زنبور هم (نمی گم تا شما یاد نگیرید) .. خیلی توی فکر بودم .. کم نبود خواب هایی در اون مورد و من کلی گیج شده بودم .. یه روز که خونه ی عزیز بودیم و مامان و خاله ها دور هم توی حیاط جمع بودن و پچ پچ می کردن رفتم جلو و برای خاله بزرگه خوابمو تعریف کردم ، خاله یه نگاه با معنایی به مامان کرد و یه لبخند معنادارتری به من زد و گفت : خاله جون ایشالا که همین روزا بختت باز می شه !! (مگه بخت من بسته بوده؟!! خوبه حالا مامان کوزه بزرگه رو برای ترشی انداختنم هنوز تو انباری نگه داشته خنده)

باری این مشکوکات خاله بزرگه کم کم به خاله کوچیکه هم داشت سرایت می کرد و بنده عجیب تو کف این خاله ها رفته بودم متفکر .. آخه خاله کوچیکه منو برای نهار به خونش دعوت می کرد و اونجا من با همسایشون که دوست صمیمیش بود همکلام می شدم .. خاله بزرگه از مامانم عکس های منو طلب می کرد و می گفت می خواد برای جاریش که توی ژاپنه بفرسته .. نه که من خیلی شبیه ژاپنیام ..

تا این که پرده ها بر زمین افتاد و خبردار شدیم خاله ها برایمان آش پخته اند از نوع کشک دار !! همسایه خاله کوچیکه منو برای برادرش می خواسته و همسایه خاله بزرگه منو برای پسرش .. از طرفی یکی دو تا از فامیل های دور پدری منتظر رضایت پدر بنده بودند برای آقازاده هاشون چون مادربچه ها منو دیده بودند و به همراه دخترشان بنده را مورد پسند واقع گردانده بودند ...

عجیب داستانی بود!  اونم توی بحبوحه ای که ما تو خونه یه کن فیکون عظمی داشتیم .. یعنی تمام کاشی های در و دیوار سرویس و حمام و آشپزخانه رو از جا کنده بودیم برای نصب مدل جدیدتر و کف خانه را هم به کل شخم زده بودیم برای نصب سرامیک ... زندگیمون به کلی توی خاک و سیمان و گچ بود و در و دیوار به هم ریخته بود و تازه داشتیم می رفتیم سراغ نقاش که بیاد و یه دستی به دیوارها بکشه ...

از این طرف هر شب مامان با لبخندی به پهنای صورت می رفت سراغ بابا که مورد جدید رو بهشون پیشنهاد بده .. از طرف دیگه دو تا برادرام یه گوشه وامیستادن به هرو کر و مسخره کردن اون مورد جدید که مامان تعریف می کرد و از طرف آخر صورت بابا که بعد از شنیدن اسم خواستگار ، سرخ می شد و صداش بالا می رفت که خانوم مگه وضع خونه رو نمی بینی آخه من چه جوری بگم بیان (یه جورایی اینجا حسادت پدرانه اش بیشتر گل می کردزبان) و من اصلا دختر شوهر نمی دم عصبانی

 پینوشت :

برای جشن پرشین بلاگ روز جمعه دعوت شدم اگه هر کدوم از شما عزیزان هم دعوت شدید و با شما تماس گرفتند به من حتما اطلاع بدید تا قراری بگذاریم و اونجا همدیگرو ملاقات کنیم و با هم آشنا شیم ... عینک