از قدیم گفتن قبل از ازدواج چشمات رو خوب باز کن و بعد از ازدواج اونارو کمی روی هم بذار .. نیشخند

قبل از اینکه خواب هام پروانه ای بشه ، یه اتفاقاتی در اون سال افتاده بود که بد نیست بدونید ...

اون سال عزیزجونم به همراه آقاجونم (خدابیامرز) و دایی کوچیکه (که هنوز مجرد بود) مشرف شدن به مکه و بعد از بازگشتشون هم که به هوای پذیرایی از مهمان ها و جمع و جور خونشون و بیشتر به هوای سوغاتی هاخوشمزه اکثر بچه ها جمع بودن اونجا ، یعنی هر ۴ تا پسرش و هر ۴ تا دخترش به اضافه نوه ها .. وظیفه پذیرایی از مهمونا با من و دخترخاله جان بود که تازه نامزد کرده بود و بالطبع یا پای تلفن بود یا مجلس رو ترک می کرد به هوای قرار با داماد بعد از این .. خوب من بیچاره هم مثل کوزت یه پام توی آشپزخونه بود و پای دیگم میان مهمون ها.. همسایه خاله بزرگه هم دوست صمیمی عزیزجون بود و برای دیدن عزیز اومده بود اونجا ، منم پیش خودم فکر کردم خوب پیرزن گناه داره وسط این همه آدم غریبه پاشده اومده و هرکسی هم برای خودش کاری داره و کنارش نمی شینه تا باهاش هم صحبت بشه ..(عزیزجون هم که قربونش برم یه سر داشت اون زمون و هزار سودا) برای همین وقتی میوه و شربتش رو براش بردم یه چند دقیقه ای هم پیشش نشستم به سلام و احوالپرسی و چه خبرا از خود راضی.. بعد هم دوباره بلند شدم و به کارم رسیدم.. دلیل دومم هم این بود که اینقدر خاله بزرگه از اون خانوم خاطرات بامزه تعریف کرده بود که دوست داشتم برم و ببینم واقعا چه جور آدمیه ..

خلاصه خبر نداشتیم که همین یکی دو دقیقه کار می ده دستمون و طرف مارو برای پسرش کاندید کی کنهفرشته .. تازه اون موقع اصلا خبر نداشتم اون پسری هم داره .. شیطان

آخرای شهریور بود که جنگ جهانی توی خونه ما تموم شد و به مرحله سازندگی رسیدیم .. بابا جان هم تمام دلایلشون رو برای عقب انداختن ملاقات با آن جانیان بالفطره که می خواستند دخترشو از چنگش دربیارن ، تموم شده می دید و در نتیجه رضایت داد دو تا همسایه ها تشریف فرما بشن .. اول از همه همسایه خاله کوچیکه رو دعوت کردیم که بنده ی خدا مادر نداشت و همون یدونه خواهرش منو دیده بود و پسندیده بود (پدرشون هم کمی تا قسمتی مریض بود اون موقع !!)

خواهر و برادر به همراه خاله کوچیکه (با مخلفات معمول !!) جلوس فرمودند و بنده هم زیر چشمی داشتم داماد را ورانداز می نمودم چه برانداز کردنی! خوشمزه آخه داداشه کم از این قوی ترین مردان ایران نداشت و صد البته که غیر از شغل خودش هفته ای هم دو روز رو در باشگاه بدنسازی مربی بود !مژه .. بعدش هم که مثل دختر پسرای خوب باهم رفتیم اتاقم و در رو بستیم و ... نه دیگه !! فقط نشستیم باهم صحبت کردیم نیشخند

اون ها که رفتن مادر جان به صورت نخست و سپس خاله جان به صورت دومین آمدند و نظر پرسیدند و بنده هم فقط لبخند تحویل دادم و فرمودم تا خدا چی بخواد و نفر بعدی چه تیپی باشن ... از خود راضی

شب قبل از این که همسایه خاله بزرگه قرار بود بیاد ، بابا رفت و عزیزجون رو هم دعوت کرد به خونمون چون هم با مادر داماد دوست بود و هم عزیز جون می خواست این ته تغاری رفیقشو (که این سالها قایمش کرده بود) ببینه ...

اولای پاییز بود و آسمون از اول صبح گرفته بود .. من عاشق هوای ابریم برای همین هی می رفتم کنار پنجره و کلی برای خودم خوشحال می شدم خیال باطل(به خاطر هوا بود به خدا ) نزدیک عصر خاله زنگ زد که دارن راه می افتن و مامان هم مشغول رسیدگی به فوریات دقیقه ٩٠ شد ، بارون شروع شده بود و باز صدای قطره ها منو مثل این مسخ شده ها کشید سمت پنجره .. سرم رو به شیشه تکیه دادم و از پنجره مشغول دید زدن خیابون شدم و به مردمی که زیر این بارون در حال دویدن بودن خیره شدم .. با خودم فکر کردم الان اگه خاله اینا برسن و بخوان از ماشین پیاده بشن عجب فیلم کمدی ـ اکشنی در میاد ! فکرشو بکن داماد با اون همه تیپ و پز و مخلفات توی دستش بیاد بیرون و حسابی خیس بشه شیطان .. توی همین فکر ها بودم و گوشه ی لبم هم یه لبخندی نشسته بود که عزیزجون بنده رو مشاهده نمود و افکار دیگه ای به سراغش اومد خیال باطل.. برای همین اومد کنارم ایستاد و لحن ملایمی به صداش داد و در حالی که سعی می کرد به چشمهام نگاه نکنه و مثلا داشت به بیرون نگاه می کرد گفت : « خوبه دیگه ! از همین اول خواستگاری داره بارون میاد ، بارون هم که نعمته  زندگیتون حسابی خوب می شه .. می گن اسمش هم که محمده و هر کی اسمش محمد باشه رزق و روزیش هم زیاده !!» هیپنوتیزم(حالا این چه ربطی به اون یکی داره خودتون پیدا کنید) منم دیگه با این تفاسیر حالم از هرچی بارون بود به هم خورد و از کنار پنجره اومدم کنار .. اصلا نمی دونم چم شد دیگه حتی مشتاق هم نبودم که ببینم داماد چطوری میاد تو ، چطوری سلام می ده و چطوری حول نشستن پیدا می کنه چند دفعه جای صندلیشو تغییر میده و .. به مامان گفتم من می رم اتاقم شما هم اگه پسندیدی مثل این بلقیس ننه ها منو صدا کن که مثلا چایی بیارم .. منم میام و مثل خانوما می شینم و چایی رو مرتضی (داداش بزرگم) میاره نیشخند ... الهی بمیرم ! تا اون موقع هم کم نبود سینی های چایی که مرتضی میاورد و به دامادهای مختلف تعارف می کرد ... خنده

پینوشت مهم :

پنجشنبه ٢۴ اردیبهشت چهارمین سالگرد ازدواج من و محمده هورا... البته چون شوشوجان طبق معمول در شیفت به سر میبرن سال مشترک جدیدمون رو از دو روز قبلش تحویل کردیم و جشن گرفتیم نیشخند