یه مثل قدیمی هست که می گه خداوند زن و شوهر رو از یک گل خلق کرده، برای همینه که هر کسی تو دنیا به دنبال نیمه گمشده خودشه .. متفکر 

همه چیز مهیا شده بود برای ورود مهمان ها اما خود من که اصل کاری بودم اصلا حال درستی نداشتم ، نمی دونم از حرف عزیز دلخور بودم یا حال و هوای بارونی بیرون روی من هم تأثیر گذاشته بود و .. توی اتاقم خودم رو مشغول کرده بودم و چند تا کاغذ برداشته بودم و با مداد داشتم طراحی می کردم ؛ زنگ در زده شد به سمت در اتاقم رفتم اما یاد حرف خودم افتادم و همون جا پشت در ایستادم به گوش دادن ..

صدای مبهم سلام و احوالپرسی و بعد هم صدای خنده های خاله و مامان رو تونستم تشخیص بدم و از روی صداهای غریبه هم تونستم حدس بزنم که خانم همسایه با دخترش و پسرش اومده .. توی صداهای مردونه ای که سلام و احوالپرسی می کردن بعد از صدای گرم بابا، آهنگ خوش یه صدا رو شنیدم که منو جذب خودش کرد .. خیلی گرم و شاد جواب می داد و شادی در کل صدای دلنشینش موج می زد ..

دوباره روی صندلی نشستم و منتظر شدم ، با تمام وجود منتظر شدم تا مامان صدام بزنه و برم توی سالن خیال باطل.. دقیقه ها می گذشتن و چقدر هم کند زمان سپری می شد مدام جلوی آینه می رفتم و به خودم یه نگاهی می انداختم و دوباره سرجام می نشستم و گوش به زنگ بودم تا بالاخره مامان صدام کرد.. خوشمزه

در اتاق رو باز کردم و آمدم روبروی مهمان ها سلام و احوالپرسی کردم و زیر نگاه های خریدارانه خواهر شاداماد نیم نگاهی هم به آقادزده انداختم .. خیلی معمولی کنار بابا روی صندلی نشسته بود و سرش هم پایین بود .. خوشبختانه یا بدبختانه تنها جای خالی که برام گذاشته بودن روبروی ایشون بود و به ناچار همین اول کاری ما رو روبروی هم قرار داده بودن شیطان .. بعد از یه مقدار از حرف های معمول و مزه پرونی های خاله بزرگه که هی می گفت از طرف فامیل دوماده و .. بابا اجازه داد تا بریم به اتاقم و باهم صحبت کنیم ..

دو نفری بلند شدیم و به سمت اتاقم حرکت کردیم ، زیر چشمی عزیز رو می دیدم که سرش رو نزدیک صورت مادر محمد کرده بود و پچ پچ می کردند و نخودی می خندیدند .. وارد اتاق شدیم و هر دو روی صندلی های کنار میز کامپیوتر نشستیم .. توی خلوت اختصاصی اتاقم جرئت کردم یه بار دیگه محمد رو ببینم .. انگار فضای اتاقم بهم شجاعت داده باشه گفتم :« شما شروع می کنید یا من شروع کنم ؟» از خود راضی یه لبخندی گوشه ی لبش نشست و جواب داد :« خانوما مقدم ترن !!»  شروع کردم به تعریف از چشم انداز ١٠٠ ساله ی زندگیم و توقعاتم از همسر آیندم  نیشخند .. خدایا یاد سریال دنیای شیرین دریا می افتم و سوال هایی که از خواستگارش می پرسید خنده ... همون طور که مشغول پرچونگی بودم مدام لباس و رفتار شاداماد رو چک می کردم ، جالب اینجا بود که هرچی هم می گفتم باهاش موافق بود .. می گفتم من خونه زیاد نمی مونم و می خوام برم بیرون و خونه این فامیل و اون رفیق ، می گفت شما خودت یه خانم خودساخته ای و منم نمی خوام شما توی خونه محبوس باشی و اصلا باید بری بیرون و بگردی ابرو.. می گفتم ببینید دارم می رم سرکار و بعد از ازدواج هم کارم رو ول نمی کنم ، می گفت خانوم ها باید در اجتماع حضور داشته باشن منتظر.. می گفتن می خوام درسم رو ادامه بدم و بازم برم دانشگاه ، می گفت من مخالف پیشرفت همسرم نیستم و تازه در این باره هر کمکی از من بربیاد کوتاهی نمی کنم تعجب .. می گفتم می خوام برم کلاس زبان ، کلاس موسیقی ، کلاس های هنری بازم جواب می داد من خودم هم به این کارا علاقه دارم اصلا دونفری باهم به این کلاس ها می ریمهیپنوتیزم .. در آخر حرفی از طرف من نمونده بود که ایشون باهاش مخالف باشن و در نتیجه میدون رو براش خالی کردم .. تنها چیزی که خواست تدین و تفاهم بود که شکر خدا در هردوش نمونه ام شیطان .. بعدش که حرفی برای گفتن نداشتیم شروع کردیم به تعریف کردن خاطره .. نمی دونم از کجا بحثمون رسید به تعریف خاطره و هرهر خنده هامون به آسمون بلند شد که خواهر محترمه چند ضربه ای به در اتاق نواختند و دست داداش کوچولوشون گرفتن و بردند به سالن و منم که خودم کلی تعجب کرده بودم دنبالشون اومدم توی سالن بعد چند دقیقه  نشستن و صرف چای و شیرینی و میوه ، مهمان ها تشریف بردند و خاله موند و خواهرزاده اش ...

قیافه ی متفکری گرفته بودم و به خاله فقط گفتم وقت می خوام ..متفکر

شب بابا به هوای گشتن دنبال یه سری مدرک وارد اتاقم شد ، من مشغول خوندن یه کتاب بودم در حالی که یه صفحه رو ١٠ بار بود خونده بودم و بازم حواسم به داستان نبود .. بابا اومد و کنار من نشست و توی چشم های من نگاه کرد و گفت :« نرگس اگه من بدخلقی می کنم ، به حساب این نیست که از این پسرا خوشم نمیاد .. برعکس هر دوشون به نظر من جوون های خوبی اومدن و خودت می دونی می تونم با یه بار صحبت کردن و نوع پوشش و ظاهر بفهمم چه جور آدمیه (بالاخره کارکردن در آموزش و پرورش این حسن رو برای پدر ما داشته) .. حالا خودت می دونی ، فکرهاتو بکن و جوابتو بده و بدون در هر صورت تو دختر منی و اینجا هم خونه توست و ما نمی خواهیم تو رو به زور از این خونه بیرون کنیم فقط دوست داریم خوشبختی تو رو ببینیم و فکر می کنم تو با هرکدومشون که زندگی کنی می تونی زندگی خوبی داشته باشی و اونها رو خوشبخت کنی .. بغض کرده بودم و نمی تونستم جواب بابا رو هم بدم ولی می دونستم این بار قضیه جدیه و باید تصمیم آخر رو بگیرم نگران 

فردا صبح هم مامان اومد سراغم و از اون پندهای مادرانه داد و بعد تلفن های خاله ها شروع شد که اینا منتظر جوابن و چی بگیم بهشون ... بین حمید و محمد (هردشون هم ستودنی بودن) باید انتخاب می کردم ..

من محمد رو انتخاب کردم به خاطر صداقتش ، به خاطر دل پاکش ، به خاطر نجابت و اصالتش ، به خاطر عشقش و  ... آن صدای جادویی که منو شیفته ی خودش کرد .. قلب

 پینوشت :

برای هرکدوم از دوستای گلم در لینکستان یه توضیح کوچولو گذاشتم که با بردن نشانه روی آنها معلوم می شه می خوام نظرتون رو بدونم خوشمزه