یادم میاد توی یکی از سوره های قرآن (که الان یادم نیست ) خوندم که خداوند بعد از قسم خوردن به چند تا چیز (مثل همیشه فوق العاده ) فرمود : انسان همیشه در حال تغییر است ...

چرا یاد تغییر افتادم ؟ این موضوع بازی که اهورا جونم منو به اون دعوت کرده .. اتفاقاتی که باعث شد تغییرات بزرگی در زندگیم به وجود بیاد :

از اونجا که من متولد خرداد هستم و اصولا خردادی ها انسان های همیشه متغیری هستند پس زندگی من با تغییر پیوند خورده؛ نمونه اش همین تغییراتی که هر دو ماه یه دفعه در چیدمان وسایل خونه می دم که محمد حسابی شاکی می شه : آخه این یه وجب جا مگه چقدر می تونه تغییر داشته باشه !! گریه منتظر

اما اولین تغییرم زمانی بود که ١٠ سال بیشتر نداشتم و با مامان به محل کارش می رفتم اونجا یه موسسه بود که کلاس های هنری برگزار می کرد و مامان کلاس گلدوزی داشت یکی از همکارانش هم کلاس طراحی و نقاشی داشت .. اون آقا یه اخلاقی داشت : یک بورد به دیوار کلاس بود که بهترین کارهای شاگردهای اون روز روی اون نصب می کرد و هر روز طراحی های من اونجا بود .. در نظر داشته باشید که من یه دختر ١٠ ساله بودم و تمام شاگردهای اون مرد (که حالا یکی از استادان شماره یک کشور هست) از ٢۴ سال به بالا بودن .. نقاشی شد زندگی من و من شدم جزئی از نقاشیخوشمزه (آخه کی دیده یه دختر ١٠ ساله کتابهای قطور بگیره دستش و آثار میکل آنژ و رامبراند و داوینچی رو نگاه کنه و از اونا سرمشق بگیره)

اما زمانی که باید در هنرستان گرافیک رو انتخاب کنم ، رشته کامپیوتر رو انتخاب کردم و این تمام مسیر زندگیمو تغییر داد .. از یه هنرمند نقاش که حتی شاگرد خصوصی هم داشت (اونم وقتی توی دبیرستان بودم تازه) تبدیل شدم به بهترین برنامه نویس کلاس و اینقدر برام شیرین شد که ادامش بدم و همون سال دیپلم وارد دانشگاه سراسری با رتبه بالا بشم ...یول

سومین تغییر : رسیدن به احساس پوچی بود اونم درست زمانی که ٢ واحد از تمام درس های دانشگاهم بیشتر نمونده بود و من دانشگاه رو  ول کردم و دوباره به نقاشی رو آوردم .. تمام زندگیم به هم خورد ، هدفم رو از دست دادم ... همه می گن اون زمان زمان شکست زندگیم بود ولی من توی اون زمان بود که دوباره خودم رو پیدا کردم ، (هنوزم بابا منو به خاطر رها کردن دانشگاه مواخذه می کنهعصبانی) اون زمان هرکاری که به پستم می خورد رو انجام می دادم و پیش بینی جدی برای آینده نداشتم .. هم زمان توی چند تا مدرسه به عنوان اپراطور و مربی کامپیوتر حضور داشتم و زندگیم شده بود خوشگذرونی و بطالت .. دیگه اون دختری نبودم که مورد مثال فامیل بود و متاسفانه همه همسال های من به سرعت در حال پیشرفت بودن و من در حال جازدن و یکنواختی .. خمیازه

شیرین ترین تغییرم ازدواج با محمد بود که باعث شد به زندگی برگردم و دوباره شروع به مبارزه کنم (از محمد متشکرم چون اون بود که با تشویق هاش منو دوباره به دانشگاه برگردوند ) .. دوباره به دانشگاه برگشتم تا درسم رو ادامه بدم .. جریان کارم رو عوض کنم و بزرگتر بشم و جدی تر  ... فرشته

باحال ترین تغییرم این بود که مربی پیش دبستانی شدم و از یه دختر خانم جدی و سختگیر تبدیل شدم به یه خانوم معلم شاد و پرجنب و جوش که هیچ کس باور نمی کرد این نرگس همون نرگس قبلی باشه .. به قول محمد کمال همنشین در من اثر کرده بود خنده .. همین باعث شد تا یه خورده احساس شادی به سراغم بیاد و اون احساس عقب موندن نسبت به بقیه که باعث می شد همیشه تو فکر باشم و غمگین به نظر بیام ، از من دور بشه و زندگی شادتری داشته باشم .. هورا

غمگین ترین تغییرم هم زمانی بود که با محمد تصمیم داشتیم خونه بخریم و اون موقعیت باعث کشمکش ها و درگیری های زیادی در خانواده من شد .. زمانی که این درگیری ها به اوج خودش رسید و باعث اتفاق افتادن یه دوره ی سیاه توی زندگیمون شدنگران و باعث شد قید خرید خونه رو بزنیم ... دوست دارم خیلی زود این دوره رو فراموش کنم .. چون عید امسال تقریبا همه چی حل شد و اوضاع به طور نسبی به حالت اول برگشت .. دوستان قدیمی وبلاگم می دونن که راجع به چه اتفاق تلخ و مهمی صحبت می کنم .. چشمک

و حالا دارم سعی می کنم به یه تغییر دیگه برسم .. تغییری که هنوز خبری ازش نشده و قول می دم اگه به سراغم اومد حتما جزو اولین دوستانی باشین که ازش با خبر می شین...نیشخندشیطان

تغییر در زندگی من مثل نفس کشیدن می مونه ، مدام در حال تغییرم از هدف و ایده برای زندگیم گرفته تا عوض کردن سبک زندگیم و روحیاتم .. مثلا یه زمانی به فنگ شویی علاقه داشتم و یه زمانی آثار کاستاندا رو می خوندم ..  یه زمانی توی کلاس های حفظ و ترتیل قرآن بودم و یه زمان دیگه داشتم تمرین گیتار می کردم توی کلاس های موسیقی ... یه زمانی جزء گروه های NGO بودم و یه زمانی به کلاس های شب شعر می رفتم ... من عاشق تغییرم و فکر می کنم خودم هم دوست ندارم همیشه ثابت بمونم .. ابله

شاید به خاطر همینه که توی کشور ما هم خرداد فصل تغییره .. متفکر

خردادیم دیگه !!!خنده

 

پینوشت :

منم ساناز جون و فائزه جون و بی بی ستاره نازنین رو دعوت به این بازی می کنم تشویق