نوشتنی زیاد دارم ...

اما نمی دونم چم شده .. انگشتام مثل قبل نمی تونن به خوبی روی صفحه کلید برقصن .. فکرم کار نمی کنه ... دلم گرفته ..

سه روزه پشت سر هم تا از خواب پا می شم گریه می کنم ... خودمو تو بغل محمد می اندازم و گریه می کنم .. خوشحالم که حداقل او منو درک می کنه و آغوشش همیشه برای من باز و آمادست .. منو به خودش می چسبونه و بی هیچ کلامی اجازه می ده تا صورتم رو به سینه اش فشار بدم و لباسش رو با اشکام خیس کنم ...

نمی دونم چم شده ..

اتفاق زیاد افتاده و ماجرا زیاد داشتم توی این چند روز ... خوشحال کننده ترینشون رفتن به جشن تولد پرشین بلاگ بود ... اما .. حالا ... بازم دلم گرفته ...

نوشتنی زیاد دارم ...