سلام (چقدر  این کلمه رو دوست دارمقلب!!!)

از تمام شما عزیزان متشکرم و یه معذرت از این که نگرانتون کردم و دختر بدی بودم و خبری ازم نبود .. اما حالا خوبم ، خیلی خوبم .. مرسی نیشخند

اون لحظه های بی قراری و ناراحتیم گذشت و طبق حدس خیلی از خانومای عزیز .. بله دیگه !! چشمکحالا هر چی بوده تموم شده و ما الان به مرحله ی خوشحالی سابق برگشته ایم و به قول یه نفر این تازه برام خوب بود چون فهمیدم که بنده هم خانومم و مثل خانومای دیگه به این لحظات هم می رسم .. کم کم داشتم شک می کردم که این خانوما چرا یه دفعه می زنه به سرشون و گریه می کنن حالا توی این یه هفته کسی نبود که بیاد و منو جمع کنه خنده

اما یه دلیل دیگه اش هم بر می گرده به چهارشنبه هفته گذشته (30/2/88) که آخرین جلسه ی کلاسم برگزار شد... من مثل بقیه ی مربی های پیش دبستانی نیستم که روز آخر رو جشن می گیرن و هدیه می دن و خداحافظ و اینا هورا... از این جشن ها در طول سال تحصیلی زیاد براشون می گیریم و خاطره ی به یادموندنی و فوق العاده ای براشون نمی مونه ؛ بنابراین هرسال روز آخر رو یک اردو می برمشون یک اردو برای مامان ها و پسرها و هرسال هم می ریم پارک چیتگر ؛ چرا مامان ها ؟ چون اون ها هم یک سال با هم بودن ، باهم دوست شدن .. باهم خرید رفتن .. باهم کلاس تزئین می کردن و باهم درد و دل می کردن ..

طبق قراری که از بعد از عید گذاشته بودیم .. ماشین برای ساعت 12:30 آماده بود تا یه ناهار خوب رو توی پارک بخوریم .. بچه ها ذوق بیرون رفتنو داشتن و برعکس قانون کلاس که در طول سال گفته بودم اسباب بازی نیارن اون روز این کار آزاد بود و هرکدومشون یه جور اسباب بازی توی دستش بود .. مامان ها هم که بدتر از پسراشون روی پا بند نمی شدن .. خوشبختانه چون مواظبت هر دانش آموز به عهده ی مامانش بود (توی رضایتنامه هم قید شده بود ) خانوم مدیر معلم دیگه ای رو همراهمون نفرستاد و ما شاد و نغمه خون (منظورم بچه هاست !!) به راه افتادیم .. داخل پارک هم اتفاق خاصی نیافتاد غیر از شیطنت بچه ها و شوخی کردن های مامان ها (بعضی هاشون می گفتن نرگس خانوم شما چقده شیطون بودی ها و ما فکر می کردیم یه معلم جدی هستی متفکر!!) منم می گفتتم (دیر منو کشف کردین دیگهشیطان !!)

عصری که پسرام حسابی خودشونو خاکی کردن و حسابی هم جیغ کشیدن برگشتیم مدرسه و توی حیاط جمع شدیم و بازار ماچ ماچی به راه بود .. نمی دونم توی لحظه های حساس چرا جلوی احساس خودمو می گیرم .. اون جا هم سعی کردم که خوشحال بمونم و بغضی که توی گلوم بود رو هی قورت می دادم و با بچه ها از سر شوخی و خنده خداحافظی می کردم .. یاد شب عروسیم افتادم وقتی مجتبی منو بغل کرد و توی چشماش اشک جمع شد و مرتضی با بغض گفت خیلی سنگدلی نرگس که گریه ات نگرفته منم با لبخند زورکی روی لبم و صدایی که سعی می کردم نلرزه گفتم خوبه خوبه خودتونو جمع کنین از فردا منو محمد هر روز خونه ی شماییم ها .. مگه می تونید از دست من راحت شید شیطان.. اما تا خود صبح روی تخت گریه کردم ..گریه

هر کدوم از بچه ها رو می بوسیدم و بعد هم یه دونه به پشتشون می زدم و می گفتم توی تابستون کمتر شلوغ کنی ها .. بعد هر دو می خندیدیم و نفر بعدی .. همه که رفتن ، مدرسه ساکت شد .. وارد کلاس تاریک شدم و چراغ ها رو روشن کردم ، کاردستی بچه ها رو از روی دیوار ها با احتیاط برداشتم و بعضی هاشونو تو کمدم گذاشتم و بقیشونو بسته بندی کردم و بردم دفتر مدیر تا بفرسته اداره (به عنوان نمونه کار پیش دبستانی مدرسه)

حالا نمی دونم از اون چهارشنبه چرا دلم گرفت و کارم شد گریهناراحت ... شوخی نبود .. 8 ماه باهم بودیم .. درست مثل یه مادر باهاشون دوست شدم و بازی کردم و شعر خوندم .. به درد و دل هاشون گوش دادم .. شلوغ بازی ها و ناراحتی هاشون رو تحمل کردم و بعد هم فرستادمشون تا آینده شون رو با یه معلم دیگه شروع کنن ...

دلم براشون تنگ می شه .. مثل بقیه .. وقتی گاهی بعضی هاشون که الان کلاس های بالاترن زنگ های تفریح سرک می کشیدن تو کلاس تا منو تنها گیر بیارن و بپرن تو بغلم و بگن خانوم هنوزم شما رو دوست داریم و من دلم پر بکشه که هنوز خاطره های خوب من تو ذهن های بازیگوششون مونده فرشته.. دلم براشون تنگ می شه و عکس هاشون به همراه اسامی پشت عکس رو نگاه می کنم و اسم هاشون رو می خونم تا یادم نره اگه دوباره اومدن سراغم نپرسم اسم تو چی بود .. بلکه لبخند بزنم و بگم محمدرضا تویی ؟؟ یادته اومدی ظرف لوبیاها رو بیاری تمامشون پخش زمین شد ؟؟ مانی هنوزم وقتی دستتو می شوری شلوارت هم خیس می شه ؟؟ نیما نکنه امسال شیطون شده باشی ها ؟؟ امیرحسین هنوزم با مدادت شمشیر بازی می کنی ؟؟ علیرضا هنوزم وقتی وارد کلاس می شی نیمکتت رو با دستمال تمیز می کنی ؟؟ عرفان دیگه نبینم دنبال مامانت گریه کنی ها ؟؟ حمید همین طوری خوب و درس خون بمون !!

سال دیگه چه جور آتیشپاره هایی بیان سراغم ؟؟؟ از حالا منتظر مهرماه نشستم .. چه زود دلم برای مدرسه تنگ شد ؟؟ حالا چه جوری برم توی اون کلاس خالی تا وسایلم رو بیارم خونه ؟؟