سال اول دبیرستان داشت تموم می شد ، یعنی ١۵ روز تعطیلی عید که می گذشت و بعدش اردیبهشت و ماه خرداد هم که سرتاسر امتحان بود .. دخترها همه یکی یه دفتر خاطره زده بودن زیر بغلشون و از تک تک دبیرها دستنوشته جمع می کردن ، حالا سال تا سال از ریختشون هم خوششون نمی اومد و مسخرشون کرده بودن ها !! اما با چه آه و ناله و نگاه های جانخراشی برگ برگ دفترشون رو به دست این دبیران زحمتکش و دوستان بهتر از آب روان پر می کردن که آدم خنده اش می گرفت ..

سال اول دبیرستان برای من سال مبارزه بود .. چقدر با بچه ها توی کلاس یا جلوی در مدیر یا وسط حیاط مدرسه اعتصاب کرده بودیم تا ما رو اردو ببرن یا دبیر فلان درس رو عوض کنن .. چقدر اعتصاب غذا کرده بودیم تا سلف غذاخوری دبیرستانمون رو مجددا باز کنن و چقدر مبارزه کرده بودیم تا سالن ورزشی دبیرستان رو تبدیل به انبار نکنن .. سال اول من تازه داشتم معنی مبارزه رو می فهمیدم .. سال اول من دیگه اون دختری نبودم که زنگ های تفریح یه توپک بگیره دستش و با بقیه وسطی بازی کنه .. سال اول من تازه پی به وسیله ای به نام قیچی بردم و کشف کردم می شه در اندازه و سایز روپوش مدرسه دست برد .. سال اول دبیرستان داشت تموم می شد و تازه اواخرش به یک واژه  دیگه داشتیم بر می خوردیم .. انتخاب !!

خوب باید انتخاب رشته می کردیم .. همه بی برو برگرد می دونستن من گرافیک رو انتخاب می کنم .. دبیر ادبیات مطمئن بود رشته من انسانیه و دبیر ریاضی اعتقاد داشت من توی رشته ریاضی بالاخره یه چیزی می شم ... مادرم هم توی خواب و خیالش منو شبیه یه مهندس کامپیوتر می دید ... خود من اما مطمئن بودم سال دیگه توی اون دبیرستان بزرگ داخل یکی از پس کوچه های ولیعصر دیگه نخواهم بود .. سال اول من سال آخرم بود و می دونستم این جدایی برای من و دوستانی که عمری باهم خاطره داشتیم یعنی چی ؟؟ دفتر خاطره ی منم پر از نوشته بود به همراه شماره تلفن و آدرس .. آدرس نامه هایی که پست شد و جواب دو سه تاشون اومد .. چه فکرهای رمانتیکی داشتیم ما توی اون دوران !!

اردیبهشت با صدای سنج و طبل و نوحه از راه می رسید .. خیابون ها سرتا سر سیاه پوش شده بود و ما بیشتر سرمون تو کتاب ها بود ... کم کم زمزمه ها درباره انتخابات بلند می شد و از گوشه و کنار بچه ها پوستر و تبلیغات جمع می کردن .. ته صف مجمع ما بود .. یه بنده ی خدایی که صبح به صبح قرآن می خوند و بعدش حدیث و بعد از اون حتما سرود ملی و بعدترش هم یه سخنرانی صبحگاهی مدیر (اون زمون هوا خوب بود و مدیره محترمه هوس خوش صدایی بهش دست می داد ) و من فارغ از این ها با محبوبه و آیسان و زهرا ته صف برای خودمون حرف می زدم .. کم کم با داغ شدن هوا و تنور انتخابات ، موضوع بحث های ما هم عوض شد و تصمیم ما مثل بقیه ی همدوره ای هامون به خاتمی محبوب بود .. عکس هاشو لای کتاب هامون می گذاشتیم و با پسرهای دبیرستان سر راهمون مشغول کل کل می شدیم .. توی بحث های سیاسی بزرگتر ها شرکت می کردیم و بلند بلند نظر می دادیم ... مادربزرگمون رو مجبور می کردیم تا با ما به حوزه ی رای بیاد و خودمون ببینیم به اونی که می خواهیم رای می ده .. آزاد می خندیدیم .. آزاد نظر می دادیم و شاد بودیم ... انتخاب دوم خرداد ما پر سر و صداتر از انتخاب رشتمون شد که قرار بود اون کشورمون رو بسازه و این یکی زندگیمون رو ...

سال ٧٨ من سال آخر هنرستان (سوم دبیرستان) بودم .. دیپلم گرفته بودم .. یکی از برنامه هام رفته بود به جشنواره خوارزمی .. گروه سرودی که توش تک خوان بودم مقام اول منطقه رو کسب کرده بود و برای بار دوم از گروه تئاتری که سرپرست و کارگردانش بودم درخواست شده بود تا جلوی مدیر منطقه نمایش بده خلاصه کلی توی اداره منطقه تحصیلیم معروف شده بودم .. جایزه ام هم کارگری (ببخشید کارآموزی) توی مهرآباد بود .. یه دختر بچه ١٧ ساله تک و تنها نصف شهر رو گشته بود تا کارت ورودی به بخش اداری مهرآباد رو برای خودش و دوستاش تهیه کنه .. یه دختر کوچولو و ریزه میزه با ٨ تا همشاگردی دیگش جلوی در مهرآباد وامیسته و بلند به مسئول اونجا می گه مربیمون نیومده که نیومده ، ما قراره یه تابستون اینجا کارکنیم یا اون .. و صداشو مدیر وقت بخش اداری اونجا (آقای فروتن عزیز) میشنوه و اون و همراهاشو دعوت می کنه بیان داخل .. یه دختر کوچولو جلوی میز بزرگ رئیس می شینه و بدون ترس از اون مرد می خواد که به هرکدوم از دوستاش یه جایگاه خوب برای کارآموزی بده و خودش می ره به بخشی که آرزوشو داشت ... سه ماه در امور مسافرت های مهرآباد زندگی کردم و تجربه کسب کردم .. همراه با دوستام سر گرفتن و سوار شدن ماشین های سرویس (که فقط مخصوص کارکنان بود) جنگیدیم و هم اجازه ی سرویس رو گرفتیم و جواز ورود به غذاخوری رو نیشخند

تیرماه برای ما ٩ نفر حسابی مهم بود .. کنکور دادیم .. روزنامه ها رو می خوندیم و به اخبار بقیه راجع به کوی دانشگاه گوش می دادیم ... برای دانشجوهایی که نمی شناختیم متاسف شدیم و همراه بقیه همکارها  به راهپیمایی می رفتیم ... شهریور با دیدن اسممون توی روزنامه خوشحال شدیم (اون دو تا جعبه شیرینی بابا هنوز یادم نرفته ) و رسیدیم به سال٨٠ ..

ناامیدانه بازم پای صندوق ها رفتیم و از کم محبتی بعضی از دوستامون به رئیس جمهورمون دلگیر شدیم .. شک کردیم و باز پشیمون شدیم ، برگشتیم و رای دادیم ...

سال ٨۴ خاتمی توی یکی از دانشگاه ها تنها نشسته بود .. همه ی اونهایی که طرفدارش بودن ، نا امیدش کرده بودن یا خودشون ناامید بودن .. یکی از ته سالن داد زد : « توی این ٨ سال چی کارکردی جز حرف زدن !! » هنوز صدای همراه با بغضش توی گوشام داره می پیچه :« من نتونستم انجام بدم و فقط حرف زدم .. حالا دارم می رم ؛ اما بعد از من اونایی میان که فقط انجام میدن و حرف نمی زنن و شما خواهید دید و قضاوت خواهید کرد !!»

رای های بعدیم بیشتر به خاطر دل کارفرماها و امور گزینش اداره بوده تا دل خودم ..

امسال رای اولی زیاد داریم توی فامیل .. هرکدوم یه دستبند سبز بستن به دستشون و به پهنای صورت می خندن .. سرشار انرژی هستن و یه دفتر تبلیغاتی متحرک .. کافیه برای سربه سر گذاشتنشون یه بار بگی من رای نمی دم یا به اون یکی رای می دم تا با تک تک جمله هاشون انرژی بگیری و رنگ سبز یادت بیاد و بری توی دوران طلایی مبارزه های خودت .. وقتی برام صحبت می کنن چشمام پر از اشک می شه ... توی دلم براشون دعا می کنم ... دعا می کنم تا به تجربه های من نرسن .. دعا می کنم تا اینبار زندگی باهاشون مهربون باشه .. دعا می کنم به قدر من نفهمن که سیاست بچه بازی نیست و به رای های اون ها بستگی نداره .. دعا می کنم امیدشون رو از دست ندن .. دعا می کنم وقتی امیدشون رو از دست دادن پشت منتخبشون رو مثل بیشتر همسن های خودم خالی نکنن .. دعا می کنم ..

دعا می کنم همیشه سبز بمونن ... (چقدر صدای مرحوم شکیبایی اینجا می چسبه )