چهارشنبه من یک اشتباه دیداری داشتم ..

مدتیه که داریم وام هامون رو در بانک ذخیره می کنیم تا بلکه فرجی هم در زندگی ما پیش بیاد و دری به تخته ای بخوره و ما هم صاحب خونه بشیم ...

چهارشنبه صبح رفتم و مقدارپولی رو که از صندوق خانوادگی وام گرفته بودیم به حسابم بریزم ... در حالی که ساعت ١٢ بود و می دونستم پنجشنبه هم تعطیله و حدس می زدم الان بانک جا نداره رفتم داخل و در کمال ناباوری شماره از دستگاه گرفتم .. بانک خالی خالی .. خدایا ملت یعنی هیچ کار بانکی توی این دو روز ندارن ؟؟ بعد از دو دقیقه رفتم به طرف باجه و کارم رو انجام دادم و به طرف دانشگاه به راه افتادم ... با یکی از دوستام قرار داشتم حالا بگو کجا ؟؟ روی پشت بوم دانشگاه !! شیطان 

در اون هوای ابری و خنک و ملس که کمتر توی خرداد پیش میاد زیر شاخه ی درخت ها ( پشت بام دانشگاه ما درخت دارد !! تعجب نفرمایید !!نیشخند ) نشستیم و درس خوندیم و تمرین حل کردیم تا این که کلاسمون شروع شد و رفتیم سرکلاس .. از ساعت 1 سرم روی کتاب بود تا ساعت 5 که کلاس شروع شد .. استاد هم اینقدر ریز می نوشت که چشمام نمی دید .. توی خروجی یک برنامه استاد یک جمله رو به عنوان خروجی نوشت تا مثلا چاپ بشه و منم روی کاغذم نوشتمش ..

بعدا دیدم این خستگی چشم ها چه جمله ای رو به چه مفهوم دیگه ای رسوند ...

هرچند خودم به اونی که نوشته بودم بیشتر معتقدم :

نوشته ی استاد : «  The best thing is freedom »

نوشته ی خودم : « The lost thing is freedom »

 ********************************************

پینوشت :  با توجه به هیجانات این روز ها بد نیست اینجا را بخوانید ....