به یک نتیجه ی جالب رسیدم ... من تو حرص خوردن خیلی استعداد دارم.

امروز آخرین روزی بود که محمد شیفت ٣ می ایسته یعنی تمام روز رو خونه است و شب می ره سر کار. از فردا تا دو هفته ی دیگه شیفت محمد می ره رو شماره ٢ که مثل خودش از ساعت ٢ بعدازظهر شروع می شه تا ١٢ شب . البته یک حسن هایی برای من داره . معمولاً به این دو هفته می گم ایام بی شوهری چون وقتی می رسم خونه که محمد نیست و تا ١٢ شب خودم و خودم هستم و می تونم هر کاری دوست داشتم بکنم و هر جا دوست داشتم برم. اما بزرگ ترین عیبش تنهاییشه بخاطر این که بعضی جاها یا بعضی کارا تنهایی به آدم نمی چسبه. یکیش همین سینما رفتن ...

خلاصه صبح سر کلاس بودم که به سرم زد به محمد زنگ بزنم تو اون همه شلوغی بچه ها و جیغ و ویغ های من سر اون طفل معصوم ها ( فکر می کنم بیشتر از من می ترسن تا این که دوستم داشته باشن ) به اون گفتم می خوام این روز آخری بریم سینما.

جلوی سینما آزادی قرار گذاشتیم ؛ گفتم فیلم « آواز گنجشک ها » بد نیست. از مجیدی و ناجی خوشم میاد. 

مثل این که این آقای مجیدی از بدبختی و آوارگی و فقر خیلی خوشش میاد و با لذت زیادی به تصویر می کشه تا به ما هم بقبولونه که بدبختی همچین بد هم نیست. ( البته باعث می شه تا حدودی اعتماد به نفس پیدا کنیم و خودمون رو حداقل خوشبخت تر از بعضی ها بدونیم. ) از اول تا آخر فیلم تو حرص و دلهره بودم که چه بلای دیگری قراره سر کریم (رضا ناجی) قهرمان اصلی داستان بیاد.

 

یاد فیلم « بابل» افتادم سر اون فیلم هم کلی حرص خوردم که چه بلاهایی سر خانواده ی مردی که نقشش رو برد پیت بازی می کرد افتاد. همش به اتفاقاتی فکر می کردم که قراره تو سکانس های بعدی بیافته و فکر می کردم یعنی چه قدر می تونه بدتر از این بشه؟ توی فیلم یه جشن عروسی بود ، یادم میاد اصلا از اون جشن لذت نبردم چون به فکر دختر و پسر کوچکی بودم که بدون اجازه پدر و مادرشون به اونجا (مکزیک) برده شده بودند. توی فیلم یه دختر ژاپنی کرولال بود (چه جالب توی این فیلم هم یک دختر کر بود) که نمی تونستم تو خنده هاش و خوشی هاش شریکش شم چون تو هول و هراس بلاهایی بودم که ممکنه سر خودش یا پدرش بیاد. توی فیلم بابل یک خانواده ی مغربی هم بود که دامدار بودند و من خوردشدن پدر اون خانواده رو دیدم و نتونستم در لذت دو تا پسرش از ته دل بخندم چون توی نگرانی این بودم که خدایا قراره چه بلایی سر این طفل معصوم ها بیاد؟

توی فیلم مجیدی هم پدر خانواده خورد می شه. نمی تونی از لذت بردن بچه هاش یا خودش و همسرش با اون ها زیاد بخندی چون نگران آیندشونی . نمی تونی مادر خانواده رو آروم ببینی هرچند که همیشه سعی می کنه خودش رو آروم و راضی نشون بده. نمی تونی به تلاش های پسر خانواده با اطمینان اعتماد کنی چون هر لحظه فکر می کنی نکنه ؟ ... و این نکنه تمام فیلم با توئه نکنه پای کریم بلغزه ؟ نکنه نون حروم تو زندگی همیشه ساده اش بیاره ؟ نکنه بلایی سر بچه های شیطون و یک دنده اش بیاد ؟ نکنه نتونه سرشو جلوی دخترش بالا بگیره و سمعک برای اون بخره ؟ نکنه اون شترمرغ پیدا نشه ؟ ( آخه اول فیلم یه شترمرغ گم می شه و کریم به خاطر این قضیه از کار بی کار می شه ) نکنه پسرش نتونه آب انبار نزدیک خونشون رو پر ماهی بکنه ؟

١٠ دقیقه آخر فیلم ولی با وجود همه ی اون بلاها دیگه ناامید نمی شی چون می فهمی  که خود کریم هم به این همه اتفاق راضیه. وقتی پشت وانت پسرخاله اش می زنه زیر آواز و تو بعد از یک بغض کوتاه از سرگذشت پسرش ، دلت آروم می گیره. گوشت رو میسپری به آواز کریم هرچند که ازش سر در نیاری ولی همون آواز ترکی آرومت می کنه ....