و خداوند حوا را آفرید تا آدم تنها نماند ..

بقیه ماجرا ..

بعد از این که دو دو تا کردم و نتیجه اش رو به مامان گفتم ، یه نگاهی بهم انداخت و اوهومی گفت و رفت .. شب تو خلوت دوتایشون (که معمولا ما بچه ها پای تلویزیون بودیم و اون دو تا ته اتاق مشغول صرف چای ) به بابا نتیجه رو اعلام کرد و بعد هم حرفهای درگوشی که خوب به دلیل خجالت خجالت سعی کردم به فیلم دقت کنم تا به صحبت هاشون .. ولی از نحوه ی تکون خوردن های سر بابا و لبخندهای مامان می شد فهمید کیس مورد نظر مهر تایید خورد.

فردا صبحش مامان به خاله بزرگه زنگ زد و نظرخودش و بابا !!! (یعنی من گفتم هرچی بابام بگهنیشخند) رو اطلاع داد تا خاله هم بهشون بگه و چون ماه رمضان داشت نزدیک می شد قرار گذاشتن آخرهفته (آخرین روز ماه شعبان) جلسه ی بله برون برگزار بشه و چهار تا بزرگ تر هم شرکت کنن و برنامه های عقد و عروسی رو بچینن .

آقاجون و عزیزجون و حاجی مامان به همراه عموبزرگه به اضافه مامان و بابا و دو تا داداشا شدن قشون عروس فرشتهو مادر و برادر بزرگه و زنش و خواهر داماد و شوهرش و دختر و دامادش هم شدن قشون اون طرفیا شیطان(خاله هم مثلا بی طرف اومد جون خودش !!از خود راضی) بعد از بررسی ها و برنامه ریزی ها و شکستن کله قند و پخش شیرینی توسط من و پخش چایی توسط مرتضی (که قربونش برم کلی حرفه ای شده بود تو خواستگاری های قبلی) مهمون ها رفتن و قرار شد محمد هم فردا بیاد تا بریم محضر و برگه بگیریم برای آزمایشگاه و ... (آخه قشون اون طرفی ها عقیده داشتن که هرچه زودتر ما به هم محرم بشیم و رفت و آمد داماد راحت تر بشه )

اولین روز ماه رمضون داشت به غروب می کشید که آقای داماد با یه جعبه زولبیا تشریف آوردن و منزل پدرخانم جانشان اولین افطارشون رو صرف کردن، بعد چهارنفری با مامان اینا راه افتاریم سمت محضر و حاج آقای اونجا هم برای خالی نبودن عریضه یه خطبه ی محرمیت تا آوردن مدارک و جواب آزمایش ها بینمون خوند. حالا محمد کلی ذوق کرده بود و توی راه برگشت هی می خواست کنار من راه برهتصاویر زیباسازی وبلاگ ، عروسک یاهو ، متحرک             www.bahar-20.com ، مامان اینا هم که گازشونو گرفته بودن و به تاخت رفته بودن و من بودم و خلوت خیابون و یه مرد غریبه که یه جورایی شده بود شوهرم .. خدایا این سومین ملاقاتمونه تازه !! چطوری دست بذارم تو دستش !! اونم من !! منی که اصلا از این کارا خوشم نمی اومد!! خدایا آخه چطوری زدی پس کله ام که نمی دونم الان خوابم یا بیدار؟؟ واقعا اتفاق افتاده ؟ آیا ؟ ابرو قدم هامو سریع کردم تا به بابااین ها برسم و محمد بیچاره هم با همون ذوق خودش دنبالم می دوید (الهی !! الان که یادش میافتم دلم براش کلی می سوزه )

چند روز بعدش هم صبح خیلی زود راهی آزمایشگاه شدیم ، از کنار یه پارک خوشگل گذشتیم و به یه خیابون خالی و خلوت رسیدیم و خواستیم ازش رد شیم که هم زمان موقع عبور من یه ماشین به سرعت پیچید توش ، محمد دست منو گرفت و کشید سمت خودش تا مثلا ماشین به من نزنه ! دست منو سفت توی دست خودش گرفت و باهم از عرض خیابون عبور کردیم ، برام گرفتن دستش تازگی داشت اما فقط برای چند ثانیه قابل تحمل بود برای همین تا رسیدیم اون طرف ، دستمو از دستش کشیدم و زود جلو افتادم که یعنی مثلا دیرمون شده .. و این اولین تماس ما بود .. چه عاشقانه خنده 

به آزمایشگاه که رسیدیم گفتن علاوه بر دادن خون و انجام آزمایشات باید در کلاس های تنظیم خانواده ی اونجا هم شرکت کنیم .. ما هم گفتیم باشه ؛ بعد که پرسیدیم خانم ها کجا و آقایون کجا ؟(چون معمولا این کلاس ها مختلط برگزار نمی شه ) گفتن همگی توی فلان سالن !! هیپنوتیزم

وارد کلاس که شدیم تقریبا پر بود و نزدیک ۴٠ جفت چشم نگاهمون می کردن ، ما هم رفتیم ته سالن نشستیم . من به قیافه ی مردها توجه می کردم که هرکدوم چطوری زیرزیرکی می خندیدن و چه فکرا راجع به کلاس تو کلشون می چرخوندن و دخترایی که سرخ و سفید می شدن و به زور لبخند می زدن .. محمد هم عصبی شده بود و به در و دیوار کلاس نگاه می کرد که پر از عکس های ..... بود و بعد رو به من گفت : یعنی می خوان همین طوری حرف بزنن و راحت مسائلو بگن ؟  آی حالا منم ویرم گرفته بود که حرصشو یه جوری در بیارم و تلافی دست گرفتن صبحشو بکنم (فکر کنم این تلافی در کردن ها و حال گرفتن ها خصلت دوره نامزدی باشه اصولا متفکر) ابرو بالا انداختم و گفتم : شما مشکلی داری ؟! محمد نگاه موذیانه ای کرد و گفت : یعنی شما خجالت نمی کشید وقتی این آقاهه بخواد صحبت کنه ؟؟شیطان منم شونه بالا انداختم و گفتم : چرا؟ مگه من یه نفر خانومم اینجا؟؟ ماشالا همه هم که رمئو فقط زوم کردن تو صورت خانوم خودشون .. همین جا پسره ی بغل دستی محمد پقی زد زیر خنده که با نگاه محمد سرشو کرد تو صورت نامزدش.. انگاری که اونها هم قبلا یه همچین مناظره ای داشتن .. چند دقیقه ای طول کشید تا آقای معلم اومد و فیلم گذاشت و عکس نشون داد و شروع کرد از توی جعبه ی کنار دستش انواع ابزار و ادوات جرم رو بیرون کشیدن و بردن رو هوا و توضیح دادن یول.. با هر جمله و هر عکس و نشون ، من و دخترای دیگه بیشتر می رفتیم توصندلی و کلا وسطای کلاس دیگه از زیر صندلی فقط قیافه ی شاد و شنگول و لپ های گل انداخته ی آقایون پیدا بود.. شیطانجالب اینجا بود که تازه دست بلند می کردن و از طرف می خواستن دوباره روش و مدل و طرز کار اون وسیله ی مورد نظر رو دوباره توضیح بده منتظر

کلاس داشت تعطیل می شد که گفتن بشینیم که چندتا بازدیدکننده ی خارجی می خواد بیاد از کلاس دیدن کنه .. ماهم منتظر شدیم تا یه گروه افغانی دوربین به دست اومدن و بعد از پرسیدن چند تا سوال رفتن ..  ما هم سرخوش برگشتیم خونه ؛ توی راه برگشتن هم محمد برام بستنی نخرید و کافی شاپ و رستوران و ساندویچی هم نرفتیم چون ماه رمضون بود و ما هم روزه !! عجب شروع نامزدی شد این دوره ی ما !! منتظر

 اگه بخوام درباره ی عقدکنون بگم دیگه خیلی زیاد می شه پس فعلا تا همین جا داشته باشید تا بعد ...چشمک