بچه  که بودم (مثلا تو سن دبستان ) همیشه دلم برای امام حسن (ع) می سوخت به مامان می گفتم این امام دوم ما هم زیادی مظلوم بود .. شهادتش که با فوت پیامبر(ص) بود و اکثرا برای او عزاداری می کنن و کمتر کسی به فکر امام حسن میافته و تولدش هم افتاد وسط ماه رمضون و هیچ کس میل نداره عروسی خودش یا بچشو بندازه اون شب چون مجبوره دوبله غذا تهیه کنه شیطان مامان هم می خندید و می گفت خودم عروسیتو وسط ماه رمضون می گیرم که اینقدر نگران امام حسن نباشی !!

جواب آزمایش رو که گرفتیم ، بهترین روزی که برای عقد می شد برنامه چید همون نیمه ماه رمضان بود. نیشخندمادر من هر سال همین روز رو یه افطاری مفصل برای خانواده ی خودش و خانواده ی بابام این ها می گرفته به همین خاطر دعوت کردن مهمون ها برای اون روز کار سختی نبود چون همه به عادت هر ساله اون روز رو برای خونه ی ما رزرو می کردن فقط خانواده محمد این ها رو باید دعوت می کردیم که شامل ۵ تا داداش بزرگترش به همراه خانوادشون و خانواده ی خواهرش و دخترش و مادر محمد. پدر دوماد هم به دلیل بیماری و سن زیاد نمی تونست از خونه بیرون بیاد .

صبح زود بیدار شدیم و یه آرایش مختصر نمودیم و حاضر و آماده نشستیم تا قشون اون وری ها رسیدند و باهمدیگه راهی محضر شدیم ... حالا اون کسی که می خواد خطبه رو بخونه خیلی شوخ و شنگ بود .. اون سر اتاق آقایون بودن و این سرش هم خانم ها که من تازه داشتم جاری هامو می شمردم (ببخشید!! می شناختم زبان ) عاقد اول صیغه ی من و محمد رو باطل کرد تا خطبه ی عقد دائم رو بخونه ، حالا محمد کنار من نشسته بود در گوشم می گفت من استرس دارم !!! من قرآن رو باز کردم و عاقد شروع کرد : برای بار اول می گم ، عروس حول نشی بله رو بگی صبر کنتصاویر متحرک ، یاهو ، زیباسازی وبلاگ ، بهاربیست             www.bahar-20.com .. بار دوم ، عروس خانم نگی حالا مادر داماد خبری نیست ؟؟؟ سوال .. بار سومه ها !! وکیلم ؟؟ نه!! نه !!! صبر کن انگاری یه چیزایی داره میاد سمت عروس شیطان و در این لحظه ی زیبا ، مادر شوهر محترمه دست در کیف مبارک نمود و دستبندی که چند شب پیش خودم و محمد رفته بودیم و با انتخاب من خریده بودیم رو آورد و داد به محمد که به عنوان زیرلفظی دستم کنه ..... حالا و در این لحظه ی حساس به جا ، خاطب مربوطه که مشتاق تر از من بود برای گرفتن زیرلفظی، نعره ای بر سر محمد برآورد که هان !! این چه کاریست ای جوان!! این که هنوز محرمت نیست می خوای دستشو بگیری و دستبند دستش بندازی .. محمد بیچاره (باهمون استرس) دستبند به دست خشکش زد و خاطب که دید الانه که داماد سنکوب کنه و عروس بدبخت بشه با لبخندی به پهنای صورت گفت : عزیزم ایشون تا چند لحظه پیش محرمت بود ولی چون اون صیغه باطل شد باید دندون رو جیگر بذاری تا این یکی خطبه رو بخونم  

خلاصه ما بله گفتیم و آقا صیغه را جاری ساخت و به دست ما دستبند زده شد و حلقه ها  انداختیم و  خانم ها لی لی لی لی کردن و برادرها هم به عنوان شاهد رفتن برای امضا .. آی این امضا دادن دفترچه عقد عجب کار مزخرفیه هی ورق می زنن و هی تو امضا می کنی تازه سر در نمیاری این صفحه ها چی چی توش نوشته که اینقدر امضای تو پای اون ها مهمه !!عینک

مهمون ها رفتن که برای افطار برگردن و ماهم برگشتیم خونه تا برای شب آماده بشیم. خاله بزرگه که تو عقد باما بود زود رفت تو آشپزخانه که کلاه سرآشپزی بذاره . خاله کوچیکه هم منو برد تو اتاقم که عروس رو آماده کنه آخه ایشون آرایشگر تشریف داشتن و گفتن عروس دیگه آرایشگاه نره !! مهمون ها یکی یکی میومدن و من توی اتاقم حبس شده بودم . از زور گرسنگی و اضطراب معده ام داشت سوراخ می شد . اذان رو دادند و سفره ی افطار پهن بود و من همچنان با خاله در اتاق بودم. هرکدوم از فامیل ها که لای در رو می خواستن باز کنن و دزدکی دید بزنن با جیغ بنفش خاله مواجه می شدن و به طور غریزی محل جنایت رو با سرعت نور ترک می کردن . سر شام دیگه مامان ، فرشته ی نجات شد و امر فرمود که عروس تشریف بیاورد و افطار نماید و شام میل کند که یه وقت فامیل دوماد فکر نکنه عروسشون فرشته است و به غذا احتیاج نداره !!

در رو باز کردیم و بنده وارد سالن شدم ...... نه سانسور نشده این یک فلش بک است:  اصولا من زیاد اهل آرایش نبوده و نیستم به خاطر همین وقتی شب نامزدی صورتم رو به همت خاله جان رنگی داده بودم خیلی تغییر کرده بودم .....

بله !! .. من وارد شدم و مهمان ها عینهو فیلم یوزارسیف قاشق بر لب و حیران به من چشم دوخته و مات و مبهوت زیبایی ؟؟ نه !! همه به یک آن پرتاب شده بودند به ٢٢ سال پیش و شب عروسی مادرم انگار که مادر من از اتاق بیرون آمده باشه و عکس های سیاه و سفید عروسیش رنگی شده و جون گرفته باشن . عمه بزرگه پرید و با چشمای خیس منو بوسید و دخترها همه کل کشیدن اما بنده مثل این قحطی زده ها به غذاهای توی سفره زل زده بودم و خاله مواظب آرایشم  بود که موقع خوردن غذا به هم نریزه ...گریه

خلاصه بساط سفره جمع شد و با شروع موسیقی جو به کلی تغییر کرد و دخترها میدون رو شلوغ کردند.. تا نوبت به اومدن داماد و بقیه ی آقایون رسید. محمد اون شب لباسش شبیه لباس برادر بزرگم بود و از نظر اندام و قیافه هم خیلی شبیه مرتضی است . وقتی می خواست وارد بشه عمه کوچیکه به هوای این که برادرزاده اش رو دیده با دستانی باز و لبخندی از اون بازتر بغلبه طرف در اومد و در چند قدمی داماد خشکش زد (خوب بنده خدا تقصیری هم نداشت تا حالا محمد رو ندیده بود!!هیپنوتیزم) خلاصه ! با این پیشواز اکشن و جذاب ، آقای داماد تشریف آوردن که اولش منو نشناخت بعد دیگه مگه چشم ازم برمی داشت .. من می گفتم گرمم شده یه دفعه می دیدم محمد بادبزن رو از دست خواهرش گرفته و داره بادم می زنه از خود راضی.. می گفتم هنوز گشنمه می دیدم محمد چاقو گرفته دستش داره سیب واسم پوست می کنه .. خنده حالا مامان هم راه به راه میومد و این صحنه ها رو می دید و قربون صدقه ی دامادش می رفت . ابرو

اون شب محمد با مجموع خانواده ی من آشنا شد و من با خانواده ی او .. اون شب توی دلم یه احساس عجیبی رو حس کردم که برام خوشایند بود و تازگی داشت ..  اون شب ... یه شب مهتابی بود خیال باطل

ادامه دارد .... چشمک