کدامین چشمه سمی شد

که آب از آب می ترسد

و حتی ذهن ماهیگیر از مرداب می ترسد ....

گاهی ترس ، زیادی میاد سراغم بیشتر هم وقتی محمد شیفت سه می شه و از ساعت ١٠ شب میره تا ٨ صبح فردا و من مجبورم تنها خونه باشم ؛ گاهی اون اوایل می رفتم خونه ی بابا اینا ، گاهی هم تا نیمه های شب فیلم می ذاشتم تا جایی که پلک هام سنگین می شد و به زور سمت رختخواب می رفتم .

حالا اون عادت بد مونده برام و هروقت محمد شیفته منم باهاش شیفت می گیرم و تا ٣ یا ۴ صبح بیدار می مونم و نتیجه معلومه دیگه وقتی آقا با یه بغل نون سنگک داغ تشریف میارن بنده در خواب ناز تشریف دارم و اوشون هم می رن سمت آشپزخونه و صبحونه درست می کنن تا شاید ١٠ صبح من رضایت بدم و بلند شم و صبحونه بخورم.

یه وقت هایی هم اینقدر توی روز خودمو خسته می کنم که از شدت خستگی  زود به رختخواب می رم ولی در طول شب مدام و به فاصله های زمانی کم از خواب می پرم و حسرت یه خواب شیرین و پیوسته رو دارم.

خودمم هم دیگه دوست ندارم این طوری بشه ولی چه کنم ؟ این ترس لعنتی ...

شب است و خیمه شب بازان و رقص وحشی اشباح

مژه از پلک و پلک از چشم و چشم از خواب می ترسد ...

قابل توجه صدف جون و اون هایی که به رژیم آب علاقه پیدا کردن اینجا  را بخونید .نیشخند