سلام به دوستانی بهتر از آب روان (قابل توجه خشت مال!! شیطان)

می خواستم این هفته از یه موضوع جدی صحبت کنم که یه موضوع جدی تر پیش اومد و من به این نتیجه رسیدم که ...

والا از قدیم گفته اند زن و شوهر دعوا کنند ... باور کنند . زبان حالا قضیه ی من و محمد بود که یه بگو مگوی کوچولویی باهم داشتیم و نتیجه اش این بود که از جلوی چشم همدیگه دور شیم تا دوباره به خشم اژدها نرسیم و فیلم گودزیلا علیه گیدورا راه نیافته . منم شال و مانتو کردم رفتم خونه ی بابا این ها و به روی خودم هم نیاوردم که اصلا دعوایی بوده یا نه ! به هر حال اونا پدر و مادرن ، فردا روز من و محمد باهم آشتی می کنیم ولی این خاطره برای اون ها می مونه .

سر ظهر خاله زنگ زد که داره می ره خونه ی عزیز و می خواد بیاد دنبال مامان . منم گفتم میام. حالا مامان بهم می گه مگه تو شوهر نداری همین طوری خودتو همه جا دعوت می کنی !؟ متفکرمنم به طرفش لبخند پرتاب می کنم و می گم مامان جون بذار یه روز هم وقتی نیستم خونه از دستم نفس بکشه !! خنده ( آهای آقا محمد حالا به خودت نگیری ها !! )

خاله با پسراش اومد دنبالمون و ماهم سوار ماشینش شدیم و راه افتادیم اونجا. عصری هم خاله کوچیکه که خونه ی عزیز می شینه از محل کارش اومد (قبلا گفتم که آرایشگاه داره!) و با هم نشستیم به غیبت و صحبت و سبزی پاک کردن. خلاصه شب جمعه بود و دایی ها هم کم کم باید پیداشون می شد. دایی کوچیکه اومد و زن و بچشو گذاشت و رفت جایی که کار داشت. حالا ۴ ، ۵ تا زن گنده و ۶ ، ٧ تا بچه ی قد و نیم قد ریخته بودن تو خونه و هرهر خنده و جیغ و دادتصاویر زیباسازی وبلاگ ، عکس های یاهو ، بهاربیست             www.bahar-20.com. الهی بمیرم برای عزیز جونم که مجبور بود اون همه سرو صدا رو تو خونه اش تحمل کنه. زنگ درو زدن و دایی بزرگه و زن و بچه اش اومدن. دخترداییم تا اومد و ماها رو توی خونه دید بلند هوار کشید : بابا ! اینجا شهر زنانه ! شوهراتون رو کجا گذاشتین ؟ ماهم خنده ی شیطانی تحویل دادیم و به دایی نگاه کردیم که خودشون فهمیدن و آب دهانشون رو قورتیدن. ماهم که آخر نامردی بودیم  آنها را نیز نگه داشتیم و شوهرشان را دست خالی بدون سر و همسر فرستادیم خونه. ببینین چه خواهرشوهرای خوبی دارن این زن داییام ! Group Hug

شب خوبی بود تا صبح بیدار بودیم و حرف می زدیم و خانم ها بهتر می دونن چیا معمولا در این مواقع گفته می شه. یاد تابستان سال های پیش افتادم اون زمان که ما خیلی کوچیک بودیم و مامان اینا هر هفته شب رو خونه ی یکی تا صبح دور هم جمع می شدن و می گفتن و می خندیدند. حالا اون بچه ها بزرگ شدن ، دانشگاه می رن ، یا ازدواج کردن و دیگه نمی شه مثل سابق به راحتی دور هم جمعمون کرد. این جمع شدن پنجشنبه خیلی خوب بود. باعث شد تا ماها که اول راه هستیم از بزرگ تر ها و تجربه هاشون خوب درس بگیریم و برزگترها هم به دسته گلایی که ما آب دادیم حسابی بخندن. خدا کنه این همنشینی ها ادامه پیدا کنه و جمعمون همیشه شاد و گرم بمونه .

 

یه جوک :

زن  : عزیزم شما مردا وقتی دور هم جمع می شین از چیا صحبت می کنید؟

مرد : هیچی عزیزم ! همون حرف هایی که شما خانوم ها تو جمعتون می گید!

زن : وا ! شما چه بی تربیتین !!!

 

ادامه نوشت :

آسمان ابری خونه کنار رفت و الان رنگین کمان داره لبخند می زنه . به این نتیجه رسیدم که ماهی یه مرتبه برم خونه ی بابا این ها بمونم بلکه این محمد بیشتر قدرمو بدونه !! تصاویر زیبا سازی ، عکس های یاهو ، بهاربیست             www.bahar-20.com