هیچ تعجب نکنید و به گیرنده هاتونم دست نزنید. خوب دیگه قسمته ! نمی شه کاریش کرد ! دیدید مسافرت ٣ _ ۴ روزمون شد دو روزه و برگشتیم. بس که دل من براتون هی تنگ می شد شیطان

و اما .. در این دور روز که از شنبه صبح شروع شد و ما به سمت رامسر راه افتادیم. سر ظهری رسیدیم . ماشینی که گرفته بودیم از این سمندهای آژانسی ترمینال بود که محمد سه تا صندلی عقبشو برای من و خودش و کوله هامون گرفت تا راحت باشیم. جلو هم که یه خانمی بود که می رفت شهسوار (تنکابن) و آقای رارنده ! نیشخند

در مسیر رفت چه بگویم که هرچی ماشین به طرف تهران می اومد همه ی اهل ماشین کله را بیرون آورده و لبخندهای تا بناگوش تحویلمان می دادند و بعد انگشتان v شده شان را نشان می دادند که گاهی با پارچه سبز مزین شده بود. بله !چشمک

هی ماشین می رفت و ما خواب بودیم و محمد با اون خانومه و آقای رارنده حرف های س دار می زدند و ما هم می شنیدیم و به روی خودمان نمی آوردیم که بیداریم.

به مقصد رسیدیم  و از آنجا طبق قرار راه افتادیم به سمت جواهرده. من عاشق اونجام. یک بار سال اول ازدواج رفته بودیم که همش نیم ساعت بیشتر اونجا نموندیم و من آخرش هم نفهمیدم اصلا چرا رفتیم ! کسانی که رفتند می دونن چه جای قشنگیه و اونایی که هنوز نرفتن باید بگم این شهر یا ده بالای یک کوه سرسبز قرار داره و آب و هوای خنکی داره و یه جورایی ییلاق نشین هستش . ابرهایی که بالای سر کوه ها و ساختمان ها حرکت می کنن گاهی به پایین میان و خونه ها رو در بر می گیرند و گاهی حتی پایین تر از جواهر ده هم می رن و اونوقته که تو ابرها رو زیر پاهات می بینی و خودتوی بالای دریایی از سفیدی و غرق در سبزی می بینی . وای خیلی عالیه !

این دفعه مثل دو تا توریست خوب رفتیم هتل گرفتیم تا شب رو بمونیم و سر فرصت همه جا رو بگردیم. اول رفتیم سراغ آبشار که خیلی عالی بود. یه راه باریک که به زحمت یه نفر آدم می تونست توش قدم برداره داشت و بعد یه منظره ی زیبا از آبشار. وقتی رسیدیم اونجا ابرهایی که بالای سرمون بودند کم کم داشتند پایین می اومدند و ما رو تو خودشون گم می کردند وقتی به طرف ده برگشتیم دیگه کاملا مه اطرافمون بود و قطره های ریز آب روی تار تار موی سرمون نشسته بود. تمام لباسمون خیس شده بود و خنکی هوا رو به سردی و سرما می رفت. از یکی از رستوران های اونجا کباب ترش و میرزاقاسمی گرفتیم و آوردیم هتل تا بخوریم.خوشمزه (رستوران هتل راه نیافتاده بود هنوز)

خلاصه صبح فردا هم به سمت دریاچه راه افتادیم که چون ماشین گیرمون نیومد مجبور شدیم تا اونجا رو پیاده بریم و برگردیم (جمعا 3 ساعت) ولی واقعا محشر بود یعنی دلم به حال اونایی سوخت که با ماشین این مسیر رو رفتند و صحنه های زیباش رو به ثانیه نگاه کردند. هر پس کوچه ای که توی مسیر می دیدم کنجکاو سرک کشیدن می شدم و محمد بود که دستمو می کشید و منو به مسیر اصلی میاورد. اما توی مسیر برگشت از یه راه میانبر که ماشین رو هم نبود گذشتیم که خدای من ! پر از پروانه های رنگارنگ بود. پروانه ها از روبرو و بالای سر و زیر پاهامون دنبال هم پرواز می کردند و ما غرق تماشای اون ها بودیم. سکوت جنگل اطراف و رقص پروانه ها و ابرهای زیر پامون و کوه های سبز بالا سرمون رو توی تک تک سلولهای مغزمون داشتیم ذخیره می کردیم. خیال باطل

ساعت 12 هم با هتل تصویه کردیم و راه افتادیم به سمت لاهیجان تا یه سنت اختراعی خودمون رو احیا کنیم . اونم اینه که ما هرسال مصرف سالانه ی چایمون رو میایم و از لاهیجان می خریم و اصلا هم چای خارجی استفاده نمی کنیم. غیر از چای معمولی همیشه یه بسته هم چای سبز شمال می خریم چون عادت نداریم همیشه چای قرمز بخوریم. یه شب چای سبز ، یه شب چای ترش ، یه شب چای گل گاوزبون ، یه شب چای بابونه .. بازم بگم ؟نیشخند آها ! تازگی ها هم دمنوش سبوس برنج گرفتم که می گن خیلی برای ما خانوم ها خوبه !!

توی همون لاهیجان نهار رو در یه رستوران سنتی خوردیم و محمد همراه غذاش برای اولین بار اشپل ماهی خورد سبزو طبق معمول خوشش اومد. بعد قرار بود یه ویلا توی چمخاله بگیریم که جور نشد و طی یسری عوامل دیگه که بعضیا توی این وبلاگ می دونن مجبور شدیم برگردیم رشت و از اونجا هم تهران و خونه .

باری این بود سفرنامه ی ما از شمال باشد که موجب مسرت خاطر شما عزیزان باشد تا فرصتی دیگر بدرود یول