خونه ی مامان اینا بودیم ، یادم میاد ماه رجب بود و آقاجون اینا شام اومده بودن همراه با چند تا دایی و خاله .. خونه شلوغ بود و آقاجون و محمد توی یه اتاق (که قبلا اتاق من بود) داشتن نماز می خوندن. آقاجون داشت دعای ماه رجب رو می خوند و محمد شیفته وار به صورت آقاجون و خوندن دعاش خیره بود مخصوصا زمانی که دست می کشید روی ریش های سفید و کوتاهش ...

دو هفته بعد اسممون برای هتل مشهد توی شرکت محمد اینا دراومده بود. اولین سفر زیارتی بعد از عروسیمون به مشهد و قرار شد با مامان محمد و مامان خودم بریم. از هواپیما بدم میومد (عاشق تلق و تولوق قطارم!نیشخند) خلاصه چهارتا بلیط درجه ی یک گرفتیم . بعد از خداحافظی با مامان بزرگ اینا راه افتادیم سمت ایستگاه. هنوز اذان نداده بودن آخه وسط تابستون کی دیده ساعت 6 اذان بدن ؟ مامان گفت عزیز اینا روزه هستن ، توی حرم زنگ می زنیم بهشون که هم بگیم مشهدیم هم خودشون خواسته هاشونو از امام غریب بخوان .

توی قطار کلی خندیدیم. بعد از خوردین چایی و آوردن شام قطار اولین زنگ به تلفن مامان شد. خاله کوچیکه بود . از مامان می خواست بره خونه ی عزیز اینا. مامان گفت توی قطاره . آخه هیچ کس نمی دونست ما داریم می ریم مشهد. گوشی توی دستای مامان شل شده بود و دلشوره داشت از پای تلفن خاله رو قسم می داد چی شده. خاله گفت حال آقاجون بد شده. مامان غذاشو کنار گذاشت. گوشی خودم رو برداشتم و به زن دایی کوچیکه که با آقاجون اینا زندگی می کردن زنگ زدم. رفتم توی راهرو ، خدایا پاهام داشت می لرزید. با صدای گرفته و لرزانی گوشی رو برداشت .. سلام عزیزم خبری شده ؟ صدای پشت گوشی بیشتر لرزید ، بغض کردم ، دستم لرزید ، ضعف کردم و از زور ولو نشدن توی راهرو به شیشه ی پنجره تکیه دادم. یا امام غریب ! چه قشنگ غریب نوازی کردی !؟ مهموناتو نیومده داری بر می گردونی ؟! ما رو بگو با چه دل پر امیدی اومدیم سمتت و چطور دلشکسته برمی گردونی.. سرمو گرفتم و از زور بغض نمی دونستم چی کار کنم.. بدبختی قطارش سریع السیر بود و توی هیچ ایستگاهی نمی ایستاد و باید تا مشهد می رفتیم..

خدایا مامان طاقت نداره . تا مشهد دووم نمیاره. دست محمد روی شونه های من اومد . از نگاهم همه چی رو فهمید. به سرعت دور شد . اون دیگه کجا می ره؟ توی ایستگاه سمنان قطار برای 3 دقیقه ایستاد . محمد از رئیس قطار خواسته بود. به سرعت پیاده شدیم و رفتیم اون طرف ایستگاه به یه ربع ساعت نکشید که یه قطار به سمت تهران اومد. محمد با مسئول قطار صحبت کرد و قرار شد بدون بلیط سوارش بشیم تا بعدا حساب کنه . مادرشوهرم گفت تا تهران یذره بخوابیم . ولی مگه خواب به چشممون میومد. مامان توی راهرو قدم می زد و بغضش رو می خورد. محمد از گوشه ی پرده مواظبش بود. خدایا چرا گریه ام نمی گیره؟ سرم درد می کرد. رسیدیم تهران.

مادرشوهری رو توی خونش گذاشتیم و با همون چمدون های دست نخورده راهی خونه ی آقاجون شدیم. وسط اتاق رو به قبله خوابیده بود. چشماش بسته و صورتش مهتابی ، یه ملافه ی سفید روش بود که وقتی ما اومدیم اونو از صورتش کنار زدن. مامان بغضش ترکید. به جای گریه داشت ضجه می زد. زانوهام شل شد. کنارش زانو زدم. محمد گوشه ی اتاق چشماش پر شد شاید یاد پدرخودش افتاده بود. مامان خودش رو روی آقاجون انداخته بود. خاله ها دور آقاجون با چشمای پف کرده نشسته بودن . دایی ها همه گوشه و کنار اتاق با ناباوری داشتن به آقاجون نگاه می کردن.  آقاجون اما فارغ از اون همه شیون و گریه ی اطرافش راحت و آروم بود. گریه ام گرفت. قطره های گرم اشک از چشمام ریخت پایین و بی صدا کنار مامان نشستم و گریه کردم.

دو سال از 18 مرداد می گذره و هنوز خاطره های اون شب مثل یه فیلم سینمایی مستند از جلوی چشمام می گذره . بعد از اون بازم چشمم خشک شد. این بغض لعنتی ، چرا گریه ام نمی گیره خدایا ؟ 

هنوز صدای آقاجون توی گوشمه که منو صدا می کنه به اسمی که هیچ کس دیگه منو به اون صدا نکرد : نرگس خاتون .....