مراسم سالگرد آقاجون با حضور بچه ها و نوه ها و نتیجه ی کوچولوش برگزار شد. بنده اما نتونستم برم بهشت زهرا و سرخاک چون به شدت حساسیتم عود کرده بود و مثل انسان های محتضر حتی یه نفس راحت هم نمی تونستم نه از دهان و نه از بینی داشته باشم. دکتر هم دستور اکید داد بیرون نرم.گریه

و اما .. صدف جون  بنده را به یک بازی وبلاگی دعوت نموده که باید به ١۴ سال پیش و برای ما که دهانمان بوی شیرمی داد آن موقع به ٧ یا ٨ سال قبل بریم. خوب بنده به چند سال قبل برم ؟؟

والا سال ٧۶ که به بازیگوشی و دنبال پوسترهای خاتمی گذشت یاد پارچه های سبز امسال افتادم.... متفکر

اما برمی گردم به سال ٧٨ یعنی ١٠ سال قبل ، سال سوم هنرستان و در واقع سال آخر بودم. هنرستان ما یه مدرسه دولتی کوچیک بود که بیشتر با بودجه ی اولیا می گشت و یجورایی نیمه خصوصی بود. مادر من و پدر و مادر دو تا از دوستام هم جزو انجمن اونجا بودن و این یعنی داشتن ویزای ورود به آبدارخونه ی مدرسه. هر زنگ تفریح مثل خانومای شیک می رفتیم توی آبدارخونه و برای خودمون چایی می ریختیم و با شیرینی که قرار بود بره سمت دفتر دبیران محترمه شکم خود را پر می نمودیم.از خود راضی

یه بار هم به سرمون زد مثل پسرها از مدرسه فرار کنیم. زنگ تفریح که شد کیف و وسایلمون رو جمع کردیم. یه روز زمستونی بود و مدرسه ی ما غیر از یه حیاط بزرگ ، یه حیاط خلوت هم داشت. توی اون هوای سرد مامورین مراقب در رفته بودن تا توی نمازخونه خودشون رو گرم کنن و ما مثل این فیلم های فرار از زندان طبق زمانی که برای تعویض این دو موجود نازنین برنامه ریزی کرده بودیم ، استفاده کردیم و رفتیم گوشه ی حیاط خلوت و پشت ماشین مدیر و تنه ی بزرگ درخت انجیر قایم شدیم. مامورین بعد از خوردن زنگ کلاس از ترس سرما و از همون دم در یه دید کلی به حیاط زدن (جالب بود جای پای ما رو روی برف به اون واضحی ندیدن هیپنوتیزم) و رفتن.

یواشکی در مدرسه رو باز کردیم. زنگ دوم تازه شروع شده بود. هوا به قدری سرد بود که بخار نفس هامون به وضوح معلوم بود. یقه ی کاپشن هامون رو داده بودیم بالا و کوله هامون رو روی پشتمون انداختیم و با صداهای ریز خنده ای که عصبی و از هیجان بود از لای در رد شدیم و پا توی کوچه ی خلوت گذاشتیم. هر هر هر ! خوب حالا چی کار کنیم؟ ابرو

من پیشنهاد دادم بریم سمت پارک نزدیک هنرستان. سه تاییمون از زور سرما به همدیگه چسبیدیم و قرچ قرچ روی برف ها راه افتادیم سمت پارک. نوک دماغامون قرمز بود و دندونامون داشت به هم می خورد : عجب غلطی کردیما ! نگران

یدفعه به دکه تنقلات باز توی پارک دیدیم که نوشیدنی گرم هم می فروخت. نفری یدونه نسکافه ی داغ گرفتیم دستمون و روی نیمکت همون بغل دودستی لیوان رو جرعه جرعه خوردیم و خندیدیم و مشغول برنامه ریزی بعد از اون شدیم که بریم سینما یا جای دیگه ! همون طور که مشغول خنده و هر هر بودیم یه صدایی از پشت سرمون گفت : نسکافتون اگه تموم شده برگردین سمت مدرسه !عصبانی

با چشمای گرد شده برگشتیم عقب و دیدیم مادر محترمه بنده با ابروهایی که از شدت خشم دو کیلومتر بالا رفته بود و صورت قرمز ، پشت سرمون ایستاده . ای خدا !!!! تعجب

اصلا بقیه اون لیوان تو دستمون یدفعه یخ کرد. بیچاره سمیه و سونیا که گریشون هم گرفته بوداسترس ولی بنده با لبخندی به پهنای صورت همون طور سرجام نشسته بودمنیشخند. خوب دیگه آمار این یکی هم رفت کنار بقیه ی شیطنت هام که مامان توی بایگانی خودش در یه حساب جداگانه هر روز جزو خاطره هاش ذخیره می کرد.

هیچی دیگه ! چهارنفری راه افتادیم دوباره سمت مدرسه ! مثل این که مامان اون روز قرار بوده بیاد مدرسه و با مدیر راجع به یسری خرید برای مدرسه برنامه ریزی کنن که سه تا دختر خل و چل توی پارک نظرشو جلب می کنن. مامان هم میاد جلو ببینه این دخترهای دیوونه مال کدوم ننه بابا هستن که اون موقع صبح و توی اون سرما ، توی یه پارک خلوت دارن هر و کر می کنن . میاد و می بینه یکیشون مال تولیدی خودشه و خوب بعدش جوش میاره و ...منتظر

بماند که در رفتن ما رو همون روز یه جوری ماست مالی می کنه و به مدیر می گه خودش ما رو آورده مدرسه و امروز تاخیر داشتیم و ناظم هم که ما رو سر صف صبح دیده بود یه جوری به قیافه هامون نگاه می کرد انگار که خواب نما شده بود..

حالا منم هرکدوم از شما عزیزان رو که از این بازی خوشش اومده دعوت می کنم به این بازی مخصوصا بی بی ستاره و سحر جون مامان تندیس و مامادو و سارای !